شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٠٧ - بررسى عَرَضيت و جوهريّت وحدت
ممكن است گفته شود اگر اين معانى، خود به خود تصوّر مى شوند و مخاطب، خود مى داند؛ پس، چرا اين تكلّفات را در اين امور روا مى دارند؛ و دست به تعريفات تنبيهى مى زنند؟! پاسخ اين است كه اين تعريفات از آن رو آورده مى شود كه بر آن معانى كه خود به خود معلومند تنبيه شود و آنها از ساير معانى تميز داده شده بازشناسى شوند و توجّه ذهن به آنها معطوف گردد.
فَنَقُولُ الآْنَ: اِنَّ الْوَحْدَةَ اِمّا اَنْ تُقالَ عَلَى الأَْعْراضِ، وَ اِمّا اَنْ تُقالَ عَلَى الْجَواهِرِ. فَاِذا قيلَتْ عَلَى الأَْعْراضِ فَلا تَكُونُ جَوْهَراً، وَ لا شَكَّ في ذلِكَ، وَ اِذا قيلَتْ عَلَى الْجَواهِرِ فَلَيْسَتْ تُقالُ عَلَيْها كَفَصْل وَ لا جِنْس اَلْبَتَّةَ، اِذْ لا دُخُوْلَ لَها في تَحْقيقِ ماهِيَّةِ جَوْهَر مِنَ الْجَواهِرِ، بَلْ هُوَ اَمْرٌ لازِمٌ لِلْجَوْهَرِ، كَما قَدْ عَلِمْتَ، فَلا يَكُونُ اِذَنْ قَولُها عَلَيْها قَوْلَ الْجِنْسِ وَ الْفَصْلِ، بَلْ قَوْل «عَرَضّى». فَيَكُونُ الْواحِدُ جَوْهَراً، وَ الْوَحْدَةُ هِىَ الْمَعْنَى الَّذي هُوَ الْعَرَض، فَاِنَّ الْعَرَضَ الَّذي هُوَ اَحَدُ الْخَمْسَةِ ـ وَ اِنْ كانَ كَوْنُهُ عَرَضاً بِذلِكَ الْمَعْنى ـ قَدْ يَجُوزُ عَلَيْهِ اَنْ يَكُوْنَ جَوْهَراً، وَ اِنّما يَجُوزُ ذلِكَ اِذا اُخِذَ مُرَكَّباً، كَالأَْبْيَضِ. وَ اَمّا طبيعَةُ الْمَعْنَى الْبَسيطِ مِنْهُ فَهِىَ لا مَحالَةَ عَرَضٌ بِالْمَعْنَى الآْخَرِ، اِذْ هُوَ مَوْجُودٌ فِى الْجَوْهَرِ وَ لَيْسَ كَجُزْء مِنْهُ وَ لا يَصِحُّ قِوامُهُ مُفارِقاً لَهُ.
بررسى عَرَضيت و جوهريّت وحدت
وحدت به دو صورت حمل مى شود و صفت قرار مى گيرد:
الف ـ گاهى وحدت را بر اعراض حمل مى كنيم و آن را براى يك عَرضى، صفت قرار مى دهيم. چنانكه مى گوييم: «كمٌّ واحد»، «كيفٌ واحد».
ب ـ گاهى آن را بر جوهر حمل مى كنيم و براى يك جوهر، صفت قرار مى دهيم. چنانكه مى گوييم: «جسمٌ واحد»، «انسانٌ واحدٌ».
هر گاه، وحدت را براى عرض، صفت قرار دهيم، روشن است كه در اين صورت، جوهر نبوده، بلكه از اعراض به شمار مى آيد.
اما، اگر وحدت را بر جوهر حمل كنيم و آن را صفت براى جوهر قرار دهيم، با اين پرسش مواجه خواهيم بود كه آيا ممكن است وحدت، به عنوان جنس يا فصل