شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٠٩ - بررسى عَرَضيت و جوهريّت وحدت
«ابيض»، جوهر است. زيرا، جوهرى داريم كه ابيض است. عَرَض، در اينجا بياض است نه ابيض. «ابيض» را بر جوهر اطلاق مى كنيم، در حالى كه يك مفهوم عَرَضى است. بنابراين، وقتى «ابيض» را بر جوهر حمل مى كنيم معنايش آن است كه يك مفهومِ عرضىِ خارج از ذاتِ شىء را حمل كرده ايم. حمل كردنِ واحد بر هر موجودى، حمل عرضى است. يعنى جزء ماهيتش نيست. امّا، عرضى بودن به تنهايى كافى نيست براى اينكه آن را عَرَض در مقابل جوهر بناميم.
گاهى از روى مسامحه واژه «عرض» را به جاى «عَرَضى» به كار مى بريم، امّا، بايد دانست كه اين عَرَض غير از آن است كه در مقابل جوهر به كار مى رود.
در اينجا وقتى «واحد» را بر يك جوهر اطلاق مى كنيم و مى گوييم: «انسانٌ واحدٌ» علاوه بر آنكه عَرَضى وجود دارد، عَرَض هم وجود دارد. زيرا، خودِ واحد، يعنى همان چيزى كه متّصف به وحدت است، جوهر است. و وحدت، به عنوان يك صفت براى آن، عرض مى باشد. و عَرَض در اينجا به همان معنايى است كه در باب «ايساغوجى» به كار مى رود. يعنى يكى از كليّات خمس. و چيزى كه به اصطلاح باب «ايساغوجى» عَرَضى است، ممكن است جوهر باشد. همچنانكه مفهوم «ابيض» كه مركب است از ذات و صفت، داخل در ماهيّت شىء نيست. لكن، مشتمل بر جوهر مى باشد. «ابيض»، يعنى: «جوهرٌ ثبت له البياض».
امّا، اگر «بياض» به تنهايى در نظر گرفته شود؛ نه «أبيض = ذاتٌ ثَبَتَ له مبدء الاشتقاق» يعنى اگر فقط مبدء اشتقاق در نظر گرفته شود كه يك مفهوم بسيط است، در اين صورت حتماً عرض خواهد بود. يعنى علاوه بر آنكه عرضى است در مقابل ذاتى، عرض در مقابل جوهر هم هست. زيرا، اگر چيزى در چيز ديگر موجود بود ولى به عنوان جزء مقوّم آن نبود بلكه حالّ در آن بود، عرض به شمار مى آيد. چنين چيزى به تنهايى و به طور مستقل نمى تواند وجود بيابد. چه اينكه عَرَض، ماهيتى است كه «اذا وُجِدَتْ، وُجِدَتْ فى موضوع مُسْتَغْن عَنْه» يعنى عَرَض در اينجا بدون موضوع نمى تواند تحقق يابد، برخلافِ موضوعِ آن؛ كه بدون وجود عَرَض مى تواند تحقق بيابد.