شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣١٧ - عدم جوهريت وحدت و عدم حلول آن در جوهر
ب ـ اينكه مى گوييم «وجودٌ واحدٌ» ممكن است وحدتش برود و وجودش باقى بماند، يعنى وحدتى كه مقارن با اين وجود يا مقارن با يك طبيعت ديگرى است؛ ممكن است خود، به جاى ديگرى منتقل شود؛ اما، آن طبيعت باقى بماند. و معناى اينكه وحدت از اينجا به جاى ديگرى منتقل مى شود آن است كه روى جوهر ديگرى قرار مى گيرد. چون خودش جوهرى است كه اگر موجود شود در جوهر ديگرى موجود مى شود. امّا، اگر بگوييد در يك عَرَض موجود است، بر مى گردد به فرض اوّل كه صفت واقع مى شود براى عَرَض، و اگر چيزى صفت براى عَرَض، واقع شد ديگر خودش جوهر نخواهد بود.
بنابراين، ترديدى نيست كه اگر چنين جوهرى از اينجا به جاى ديگرى منتقل شود، به يك جوهر ديگر منتقل خواهد شد.
حال، آيا آن موجود جوهرى پيش از آنكه عنوان «وحدت» يا جوهر وحدت از اين موضوع منتقل شود و به عنوان صفت براى آن قرار گيرد، خود، وحدت دارد يا ندارد؟ اگر در پاسخ گفته شود كه وحدت ندارد! بى گمان چنين پاسخى مطابق با واقع نخواهد بود. زيرا، آن جوهر هم كه تاكنون عنوان وحدت به آن منتقل نشده، يك جوهر است دو تا نيست؛ يكى است. پس همو هم عنوان وحدت دارد.
وانگهى، اين سؤال مطرح مى شود كه آيا جوهر مذكور كه خود، وحدت دارد و اينك جوهرِ وحدت نيز بدان منتقل مى گردد، اكنون دو تا وحدت خواهد داشت؟ يا بيش از يك وحدت ندارد؟! چيزى كه دو تا وحدت داشته باشد؛ پس، دو واحد خواهد بود. «وحدت» نعت است و اگر از آن مشتقّ را اخذ كنيم «ذوالوحدة» مى شود. بنابراين، چيزى كه دو تا وحدت داشته باشد، ذو وحدتين خواهد بود. و چيزى كه ذو وحدتين باشد، دو تا «واحد» و «واحدان» خواهد بود. و اين در حالى است كه فرض كرديم يك جوهر است.
و وقتى وحدت بدان افزوده مى شود به دو جوهر تبديل نمى شود. همچنان جوهرِ واحد باقى مى ماند. پس چنانچه جوهرى داراى وحدت باشد و جوهر ديگرى كه آن همان وحدت است بدان منتقل شود، بايد «جوهران واحدان» بشود!