شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣١٦ - عدم جوهريت وحدت و عدم حلول آن در جوهر
موجود مى شود؛ و آن جوهر ديگر گرچه جزء مقوّم وحدت نيست؛ محّلِ آن، قرار مى گيرد؟
پيش از اين روشن شد كه اگر وحدت را فصل بينگاريم، معنايش آن است كه جوهرى در جوهر ديگر پديد آمده است. چنانكه ناطق، فصل براى انسان است و معنايش اين است كه يك صورتِ جوهرى در جوهر ديگرى كه مادّه ثانيه آن محسوب مى شود قرار دارد. امّا، وحدت از اين قبيل نيست. وحدت، جوهرى نيست كه در جوهر ديگرى به عنوان صورت موجود شود و منشأ انتزاع فصلى براى نوع خاصّى گردد، و شاهدش اين است كه وحدت در همه موجودات هست و اختصاص به نوع خاصّى ندارد.
اكنون ببينيم اين فرض چه اشكالى دارد كه وحدتْ جوهر مستقلّى باشد كه در جوهر مستقل ديگرى قرار مى گيرد بدون اينكه صورتى و مقوّمى براى آن باشد، بلكه آن جوهر ديگر تنها ظرف و محلّى براى تحقّق جوهر وحدت باشد.
پاسخ اين است كه چنين فرضى نيز محال است، زيرا، اين جوهرى كه در خارج فرض مى كنيد عنوان و حيثيّت ديگرى غير از وحدت خواهد داشت كه حكمِ موضوع را دارد و اين «واحد» هم محمول براى آن مى شود. چنانكه مى گوييم: «شىءٌ واحدٌ» نه اينكه «شىءٌ هُوَ الوحدَة» به گونه اى كه هيچ حيثيّت ديگرى غير از حيثيّتِ «انّه لا ينقسم» ندارد. بلكه موضوعى دارد كه «وحدت» به صورت اشتقاقى محمول آن واقع مى شود.[١]
به هر حال، نظر مصنّف در اينجا آن است كه هر گاه وحدت به صورت يك جوهر مستقلّ با صرف نظر از ساير جواهر در خارج موجود شود، دست كم بايد حيثيّت ديگرى هم مقارن با آن باشد. و در اين صورت از دو حال خارج نيست:
الف ـ وحدت ملازم با اين حيثيّت است به گونه اى كه اين وجود واحد از موضوع خودش استقلال پيدا نمى كند و به جاى ديگرى منتقل نمى شود. و همواره اين وجود واحد با آن موضوعْ ملازم است.
[١] صدرالمتألهين بر اين نظر كه وحدت جوهرى انگاشته شود كه هر گاه در خارج به طور مستقل فرض شود، حيثيّت ديگرى مقارن آن باشد؛ اشكالى دارد كه آن اشكال بر مطلب مذكور وارد است. (ر.ك: تعليقة صدرالمتألهين على الشفاء، ص ٩٤ ـ ١٠٠)