شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٤٤ - انگاره جوهريت كمّ
جسمانى به آن است كه طول و عرض و عمق داشته باشد. و چيزى كه مقوّم شىء است، نمى تواند حالتى باشد كه در شىء پديد مى آيد. مقوّم شىء، بر خود شىء، تقدّم دارد. عرض مى تواند متقوّم به جوهر باشد؛ امّا، نمى تواند متقدّم بر آن باشد. يعنى بايد جوهرى باشد تا در آن، عرض پديد آيد. و چون ما مى بينيم كه قوام جسم به امتدادات آن است و تا طول و عرض و عمق نباشد، جسمى پديد نمى آيد، پس معلوم مى شود كه اين امتدادات، جزء مقوّمات جسم اند. و چون مقوّم هستند، مقدّم هم هستند. و چيزى كه بر جوهرْ مقدّم است، سزاوارتر است به اينكه خودش استقلال داشته باشد و محتاج به چيزى كه متأخر از آن است نباشد.
در نتيجه، اين امتدادات كه از مقوّمات وجود جوهر جسمانى هستند، مبادى جوهر جسمانى به شمار مى آيند. و سزاوارتر به جوهريت اند. زيرا، جوهرْ مقدّم بر عرض است. و اينها هم مقدّم بر جسم مى باشند. پس اولى به جوهريت هستند.
وَ اَمَّا أصْحابُ الْعَدَدِ، فَإنَّهُمْ جَعَلُوا هذِهِ مَبادِئَ الْجَواهِرْ، إلاّ أنَّهُمْ جَعَلُوها مُؤَلَّفَةً مِنَ الْوَحَداتِ حَتّى صارَتِ الْوَحَداتُ مَبادِئَ لِلمَبادئ، ثُمَّ قالُوْا: إنَّ الْوَحْدَةَ طَبيعَةٌ غيْرُ مُتَعَلِّقَة في ذاتِها بِشَىء مِنَ الأَْشْياء، وَ ذلِكَ لأَِنَّ الْوَحْدَةَ تَكُونُ في كُلِّ شىء، وَ تَكُونُ الْوَحْدَةُ في ذلِكَ الشَىءِ غَيْرَ ماهِيَّةِ ذلِكَ الشَىْءِ، فَاِنَّ الْوَحْدَةَ فىِ الْماء غَيْرُ الْماء، وَ فىِ النّاسِ غَيْرُ النّاسِ، ثُمَّ هِىَ بِما هِىَ وَحْدَةٌ مُسْتَغْنِيَةٌ عَنْ اَنْ تَكُونَ شَيْئاً مِنَ الأَْشْياء، وَ كُلُّ شَىْء فَإنَّما يَصيرُ هُوَ ما هُوَ[١] بِأَنْ يَكُونَ واحِداً مُتَعَيِّناً فَتَكُونُ الْوَحْدَةُ مَبْدءاً لِلخَطِّ و لِلسَّطْحِ وَ لِكُلِّ شيء فَإِنَّ السَّطحَ لا يَكُونُ سَطْحاً إلاّ بِوَحْدَةِ اتِّصالِها الْخاصِّ، وَ كَذلِكَ الْخَطُّ[٢] وَ النُّقْطَةُ
[١] منظور از واژه «هو ما هو» در اينجا، مقام ماهوى شىء نيست كه همان «ماهيّت من حيث هى هى» باشد. بلكه منظور از هويت در اينجا، هويّتى است كه همراه با تشخص است. بنابراين، معناى جمله فوق چنين است: هر چيزى آن وقتى هويت خواهد داشت كه واحد معينى باشد. يعنى هم تشخص داشته باشد و هم وحدت. تا چيزى تشخص پيدا نكند و وحدت نداشته باشد وجود متعينى نخواهد داشت.
٢. «و كذلك الخط» عطف مى شود بر «السطح» در جمله پيشين: «فانّ السطح لا يكون...». در اين صورت، معناى جمله بعدى «والنقطة ايضا...» چنين خواهد بود: نقطه هم در واقع همان وحدت است امّا داراى وضع است. وحدت، مفهومى است كه حتى شامل اشيائى كه داراى وضع نيستند يعنى نمى توان بدانها اشاره حسى نمود نيز مى شود. چنانكه مى گوييم عقل واحد؛ عقل را متّصف به وحدت كرده ايم در حالى كه وضع ندارد و نمى توان بدان اشاره حسى كرد. امّا، نقطه وحدتى است كه داراى وضع است. بنابراين، هر گاه چيزى داراى وضع بوده و وحدت داشته باشد و چيز ديگرى بدان ضميمه نشود، نقطه ناميده مى شود.