شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٣٨ - حاصل دليل دوّم براى نيازمندى هيولى به صورت
يعنى چيزى كه منتهى اليه خطّ است. نقطه چيزى نيست كه بدون خط و بدون چيزى كه لازمه خط است پديد آيد.[١]
٢ـ فرض ديگر اين است كه هيولى در حال مفارقت از صورت جسميه وضع هم نداشته باشد و اشاره حسى هم بدان نشود. در اين صورت كه خودش وضع بالفعلى ندارد يا به گونه اى است كه ممكن است وضعى و مقدارى عارضش شود، يا اساساً ممكن نيست وضع و مقدارى عارض آن گردد. اگر ممكن نباشد، در اين صورت، از جواهر عقلى خواهد بود. و بحث ما درباره جواهر عقلى نيست بلكه بحث درباره هيولى بعنوان جزء جسم است.
امّا، اگر فرض شود كه بالفعل وضع و قسمت ندارد و اشاره حسى بدان نمى شود، لكن ممكن است كه صورت جسميه اى در آن حلول كند و آنگاه به خاطر حلول صورت جسميه قابل اشاره حسى شود. در اين صورت، اين فرض نيز خود، داراى دو فرضِ فرعى ديگر است:
١/٢ـ يا اين است كه بُعدى كه در هيولى حلول مى كند و به آن تحصّل مى بخشد دفعتاً در هيولى حلول مى كند.
٢/٢ـ فرض ديگر اين است كه بُعد مذكور به تدريج حلول مى كند. يعنى كم كم حركت مى كند به آن مقدارى كه بايد برسد، مى رسد. «تحرّكاً على الإتصال» يعنى به تدريج، حلول مى كند. حال، اگر فرض را بر اين اساس قرار دهيم كه بُعد مذكور دفعتاً حاصل شود، اين خود از دو حال خارج نيست:
١/١/٢ـ يك فرض اين است كه چيزى كه مقدار پيدا مى كند، ناگزير حيّزى
[١] اين مطلب مكرّراً در طبيعيات (ر.ك: طبيعيات شفاء، مقاله دوّم از فنّ اوّل، فصل دوازدهم) و در رياضيات بيان شده است كه نقطه همواره به صورت منتهى اليه خط تحقق مى يابد. هيچ گاه به تنهايى و صرف نظر از خطّ و سطح پديد نمى آيد. در واقع، اشاره حسى نيز به محلّى مى شود كه نقطه را بدان نسبت مى دهيم. وگرنه، نقطه به تنهايى طول و عرض ندارد و محسوس نيست و مورد اشاره حسى واقع نمى شود. ولى از آن رو كه وجودش تَبَعى است، بايد جسمى وجود داشته باشد و آن جسمْ طرفى داشته باشد و در طرف آن نيز خطّى تحقق يابد، تا منتهى اليه خطّ را نقطه گويند. و يا بر اثر تلاقى جسمى با جسم ديگر، مثلا تلاقى دو كره با يكديگر كه در يك نقطه اتصال پيدا مى كنند، به محلّ تلاقى آن دو به عنوان نقطه اشاره نماييم. در غير اين صورت، نقطه خودش به تنهايى و به طور مستقل نمى تواند وجود داشته باشد. نقطه به تبع جسم، وجود دارد. از اين رو، اشاره هم اصالتاً به جسم صورت مى گيرد.