شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٢٨ - نادرستى اين فرض
آنچه در اينجا ضرورت دارد اين است كه آن معناى عام از معانى ذاتى باشد. و با توجه به شمول وحدت نسبت به همه موجودات بايد آن را «جنس الاجناس» دانست. بنابراين، نبايد وحدت را يك امرِ «عرضىِ لازم» پنداشت. بلكه بايد آن را يك امر «ذاتى» انگاشت.
پس وحدتى كه از اشياء مفارقت نمى كند چرا نبايد مثل ساير معانى عامّى باشد كه از فصولشان انفكاك نمى يابند، همانند جنس كه هيچ گاه بدون فصل، وجود پيدا نمى كند.
هر جنسى ضرورتاً يك فصل مقوّمى دارد. وحدت هم جنسى است كه هيچ گاه بدون فصل، وجود پيدا نمى كند. چنانكه انسانيت هيچ گاه از حيوانيت، جدا نمى شود. امّا حيوانيّت نسبت به انسان يك امرِ عرضى نيست بلكه جنسى است كه از فصل خودش ـ ناطقيت ـ هرگز جدا نمى شود. از اين رو، انسانيت نيز هيچ گاه بدون حيوانيت تحقّق نمى يابد. صرفِ عدم مفارقت، بدان معنا نيست كه وحدت، عرض لازم باشد.
نادرستى اين فرض
پاسخ: چنين نيست كه بتوان وحدت را يك معناى جنسى فرض كرد و گفت ضرورتاً با فصل خود و با انواع ملازم است. زيرا، چنانكه قبلا به اثبات رسانديم وحدت، داخل در هيچ ماهيّتى نيست، چه جوهر باشد چه عرض، بلكه نسبتش به همه جواهر و اعراض، نسبت يك لازم عام است.
حال، اگر واحدى از جواهر و اعراض را در نظر بگيريم، اين واحد يك مفهوم مشتقّى است مركب از ذات و مبدء اشتقاق. واحد يعنى «ذوالوحدة = شىءٌ ذو وحدة» چنانچه به حيثيّتِ بسيط آن كه وحدت مى باشد بنگريم ـ نه ذاتى كه «له الوحدة» ـ خواهيم يافت كه حيثيّتِ وحدت يك حيثيّتِ مستقلّ و يك معناى تامى است. چنين نيست كه يك معناى جنسىِ ابهامى باشد كه براى تخصّص يافتنش نيازمند افزودن يك فصل باشد. بنابراين، وحدت يك معناى بسيط است نه معناى جنسى كه خود، جنسِ يك نوع عامى باشد و نتوان آن را به طور تامّ و