شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٤٣٢ - چكيده پاسخ مصنف از اشكال
وجود گوناگونىِ آنها، آنها را مجموعاً واحد بناميم. امّا، پس از آنكه آنها بر روى هم ريخته شدند؛ وحدتِ هر كدام از آنها، از بين رفت و نتيجه آن، پيدايش يك "واحدِ" جديد گرديد. اين واحدِ جديد، با وحدتهاى پيشين در تضاد است.
بنابراين، هرگاه بخواهيد تضادّى برقرار نماييد، بايد ميان وحدتِ نو پديد با وحدتهاى زائل، تضاد برقرار كنيد. تضاد و خصومت، اصالتاً بين اين دو نوع وحدت است و اين تضادّ، بالعرض به كثرت نسبت داده مى شود.
وَ اَمَّا الْكَثْرَةُ فَلَيْسَتْ تَبْطُلُ عَنْ هذِهِ الْوَحْدَةِ بُطْلاناً اَوَّلِيّاً، بَلْ لَيْسَ يَكْفي في شَرْطِ الْمُتَضادَّيْنِ اَنْ يَكُونَ الْمَوْضُوعُ واحِداً يَتَعاقَبانِ فيهِ بَلْ يَجِبُ اَنْ تَكُونَ ـ مَعَ هذا التَّعاقُبِ ـ الطَّبائِعُ مُتَنافِيَةً مُتَباعِدَةً، لَيْسَ مِنْ شَأْنِ اَحَدِهِما اَنْ يَتَقَوَّمَ بِالاْخَرِ لِلْخِلافِ الذّاتي فيهِما وَ اَنْ يَكُونَ تَنافيهِما اَوَّلِيّاً.
شرط اساسى تضاد
مصنف پس از آنكه رابطه تضادّ را از وحدت و كثرت، نفى مى كند به نكته جديدى منتقل مى شود و آن اينكه چنانچه بپذيريم ميان وحدت و كثرت، چنين حالتى وجود دارد كه با آمدن يكى، ديگرى از بين مى رود؛ و موضوع آن دو هم يكى باشد؛ ـ پيش از اين ملاحظه كرديد كه موضوع وحدت و كثرت، يكى نيست؛ موضوع هر يك از آن وَحَداتى كه كثرت را پديد مى آوردند جزء اين موضوعى است كه متصف به وحدت مى شود ـ باز هم براى تحقق ضدّيت، كافى نيست. براى تحقق تضاد بايد بين دو شىء، غاية الخلاف باشد؛ به گونه اى كه هر يك ديگرى را نفى كند و قابل اجتماع با آن نباشد. هرگاه دو چيز با هم آنچنان تنافى داشته باشند كه بينشان غاية الخلاف باشد و با يكديگر قابل اجتماع نباشند، متضاد خواهند بود. امّا، اگر تنافى آنها به آن اندازه نباشد و بتوانند تا حدودى با يكديگر بسازند؛ به ويژه آنكه اگر يكى بتواند بر ديگرى مقدّم شود؛ در اين صورت، ضدّان ناميده نمى شوند. واحد و كثير از اين قبيل اند. تنافى ميان آن دو، آنسان نيست كه به هيچ وجه سازگار نباشند. چنانكه مى بينيم واحد مقوّم كثير است. در حالى كه هيچ يك از ضدّين، مقوِّم ضد ديگر قرار نمى گيرد.