شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٥٠ - جسم و اجزاء آن مادّه و صورت
اكنون صرف نظر از آن سخنى كه لازمه اش جزء لايتجزّى است و ابطال شده، هنوز تعريف روشنى از جسم به دست نياورده ايم. معمولا جسم را اينگونه تعريف مى كنند كه جسم جوهرى است داراى طول و عرض و عمق. بايد در اين تعريف نيك نگريست. هر يك از واژه هايى كه در اين تعريف به كار رفته همچون طول و عرض و عمق، متشابه است. و لذا، اشياء مختلف از آن ها فهميده مى شود. [در حالى كه در تعريف نبايد الفاظ متشابه به كار رود] به طور مثال گاهى طول براى خط گفته مى شود هرگونه خطّى كه باشد. چه از بالا به پائين چه از راست به چپ و چه از هر طرفى كه باشد به آن، طول مى گويند. و گاهى طول را براى خطّ بزرگترى كه محيط به سطح مى باشد اطلاق مى كنند. مثل مستطيل كه خطوطى آن را احاطه كردهاند كه دو خط بلندترِ آن را طول مى گويند. و گاهى دو بُعد را كه با هم مى سنجند اگر يكى سطحش گسترده تر و طولانى تر باشد به آن هم طول مى گويند. چه خط باشد چه غير خط. و گاهى طول گفته مى شود براى بُعدى كه بين سر و نقطه مقابلش پا يا دُم حيوان فرض مى شود.
و امّا درباره عَرْض نيز گاهى بر خود سطح اطلاق مى شود. يعنى پهنه و گستره يك چيز را مى گويند. [چنانكه در آيه شريفه آمده: «عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الاَْرْضُ»، عرض در اين آيه شريفه در مقابل طول نيست. بلكه به معناى گستره و وسعت است]همچنين، گاهى به بُعدِ كوچكتر. عرض گفته مى شود؛ چنانكه به بُعد بزرگتر طول مى گويند. نيز به بُعدى كه بين چپ و راست قرار مى گيرد و خط افقى را رسم مى كند، عرض مى گويند؛ گرچهاندازه اش از طول بيشتر باشد.
عمق نيز اينگونه است. گاهى عمق اطلاق مى شود به بُعدى كه بين دو سطح قرار مى گيرد و گاهى به بُعدى مى گويند كه واسطه بين دو سطح باشد و از بالا به پايين لحاظ شود. چنانكه اگر همان بعد را از پايين به طرف بالا در نظر بگيريم «سمك» ناميده مى شود.
اينها معانى معروفى است كه درباره طول و عرض و عمق گفته شده است.
جسم و اجزاء آن: مادّه و صورت
در آخر فصل گذشته، تقسيمى براى جوهر بيان شد و طىّ آن جوهر به پنج قسم،