شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٥٢ - تعريف جسم
تعريف. بيشتر ابهامها در مفاهيم طول و عرض و عمق مطرح است. زيرا، اين مفاهيم از قبيل مشتركات لفظى هستند. چنانكه گاهى واژه «طول» درباره هرگونه خط به كار برده مى شود. و گاهى، واژه «طول» را در برابر واژه «قِصَر» به كار مى برند. در اين صورت، واژه «طول» يك مفهوم نسبى پيدا مى كند. شخصى را كه ما قد كوتاه و قصير مى شناسيم نسبت به شخص ديگر قدبلند و طويل است. و يا شخصى را كه طويل و قدبلند مى شناسيم نسبت به شخصى ديگر قدكوتاه است. واژه «عرض» نيز همينگونه است: گاهى به معناى وسعت و گستره يك شىء به كار مى رود: در آيه شريفه «جَنَّة عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الاَْرْضُ» «عرض» در برابر «طول» نيست. بلكه «عرض» در اينجا به معناى پهنا و گستره، به كار رفته است.
آرى، به دليل همين تشابهاتى كه در معانى طول و عرض و عمق، وجود دارد، تعريف جسم را در هاله اى از ابهام فرو مى برد. زيرا، يكى از شرايط تعريف، آن است كه از الفاظ متشابه در آن پرهيز شود الفاظى در تعريف به كار گرفته شود كه معناى واضح و مشخصى داشته باشد. بنابراين، براى اينكه ابهام را از واژه هاى طول و عرض و عمق بزداييم بايد آنها را سه خطّ متقاطع فرض كنيم كه در محلّ تقاطع آنها زواياى قائمه رسم مى شود.
٢ـ ابهام در فرضى بودن يا بالفعل بودنِ خطوط در جسم. پس از آنكه براى واژه هاى طول و عرض و عمقْ معناى مشخصى را در نظر گرفتيم و گفتيم آنها سه خطّ متقاطع اند، ابهام ديگرى در اينجا مطرح مى شود و آن اينكه ظاهر تعريف، بيانگر آن است كه هر جسمى بالفعل، سه خط متقاطع دارد. ولى در واقع ضرورت ندارد كه هر جسمى بالفعل داراى خط باشد. اجسامى را مى بينيم كه بالفعل هيچ خطى ندارند. مثل كره، كه بالفعل هيچ خطى ندارد. آرى، اگر كره را به حركت درآوريم يك محورى رسم مى شود كه آن محور از نقطه قطب شمال به جنوب، يا قطبى به قطب ديگر فرض مى شود. آن خطّى كه درون كره، آن دو نقطه را به هم مى پيوندد محور كره است. لكن، حركت داشتن يك كره براى آنكه محورى و خطّى در آن رسم شود، ضرورت ندارد. در نتيجه، اينچنين نيست كه اجسام حتماً بايد داراى خطّ باشند. بنابراين، وجود خط بالفعل در جسم شرط نيست.