شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٣٩ - حاصل دليل دوّم براى نيازمندى هيولى به صورت
دارد و قابل قسمت است يعنى حجم دارد و مكانى را اشغال مى كند، پس در حيّز معيّنى خواهد بود.
٢/١/٢ـ فرض ديگر اين است كه چيزى كه مقدار پيدا مى كند خود بخود در جاى خاصّى قرار ندارد و علّت اينكه در اين مكان، وجود پيدا كرده و در جاى ديگرى موجود نيست، اين است كه صورت در اينجا روى آن قرار گرفته است. ولى بايد توجّه داشت علّت اينكه جسمى داراى مقدار معيّن و حيّز خاصى مى شود آن است كه اين حيّز خاصّ مرجّحى دارد وگرنه چرا در اينجا هست و در جاى ديگر نيست؟! يعنى زمانى كه شىء، نسبتى به يك حيّز خاصّ داشت، صورت مقداريه اى كه ملازم با مقدار است بدان افزوده شد. يعنى هيولى در اين مكان بوده كه صورت مقداريه روى آن قرار گرفته است. بنابراين، هيولا، پيش از آنكه صورت مقداريه بيابد، دارى حيّز بوده است. لكن، به گونه اى بوده كه ما نمى توانستيم آن را احساس كنيم!
و پاسخ اين پرسش كه «اگر هيولى در مكان مشخص بوده پس چرا ما آن را نمى ديديم؟» آن است كه هيولى و حيّزِ آن نامحسوس بودند. و اين نامعقول نيست كه چيزى در جايى وجود داشته باشد امّا براى ما محسوس نباشد.
آرى، اين عبارت «عساه أن لا يكون محسوساً» كه در كلام شيخ آمده بود يك نوع دفع دخلِ مقدّر است كه ممكن است چيزى در جايى باشد ولى محسوس نباشد.
حاصل سخن آن است كه: وقتى اين صورت مى خواهد در هيولى قرار گيرد از دو حال خارج نيست: الف ـ يك فرض اين است كه اين هيولى خودش حيّز دارد. ب ـ فرض ديگر اين است كه هيولى حيّز ندارد. لكن، فرض مورد اتّفاق اين است كه هيولى خودش حيّز ندارد. پس، اگر اين صورت به هيولى برسد، در واقع قرين چيزى شده كه خودش حيّزى ندارد، صورت هم كه خود بخود حيّزى نداشت بنابراين، نبايد از مجموع آنها جسمى كه حيّز دارد تحقق يابد.
بنابراين، يا بايد بگوييد اساساً حيّزى در بين نيست كه محال است. و يا بايد بگوييد اختصاص به يك جاى خاصّى ندارد و در همه جا هست، و اين نيز محال است.