شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٠٦ - چاره انديشى نافرجام براى اشكال « دور» در تعريف عدد
نظر بگيريد در حالى كه اين مفاهيم مساوق با مفهوم كثرت است. پس، مفهوم كثرت، همچنان در اين تعريف نيز مستتر است. و اگر مساوات را در تعريف لحاظ كنيد، مشكلِ بيشترى پيش مى آيد. زيرا، مساوات خود، صفتى از كميّت است. نخست بايد كميَّت معلوم شود تا به دنبال آن تساوى در كميّت معلوم گردد. و سرانجام، با لحاظ مساوات در تعريف هم به تعريف كميّت بر مى خوريم. و تعريف كميّت هم، متوقف بر فهميدن معناى قسمت يا معناى مساوات است كه لازمه اش دور خواهد بود.
بنابراين، اگر جزء و قسمت را در تعريف، اخذ كنيم، تصوّر جزء و قسمت با تصوّر كميّت همراه خواهد بود و اينها در عرْض هم هستند و مفهوم جزء، بر مفهوم كميّت، تقدّم ندارد. و اگر مساوات را در تعريف اخذ كنيم، اشكالش بيشتر است. زيرا، مفهوم كميّت از مفهوم مساوات، اَعْرَف است. چه اينكه، اگر ما بخواهيم مساوات را تعريف كنيم مى بينيم كه بايد در تعريف آن كميّت را از بابِ «زيادة الحدّ على المحدود» اخذ كنيم.
زيرا، مساوات، خود، صفتى براى كميّت است. از اين رو، بايد نخست موضوع آن را تعريف كنيم، آنگاه صفتش را كه يك امر رابطى است، تعريف نماييم. و بدينسان بايد بگوييم: مساوات، كميّتى است كه نسبت به كميّت ديگرى فزونى و كسرى ندارد. بنابراين، بايد مفهوم كميّت را در تعريف مساوات اخذ كنيم؛ و بگوييم مساوات، عبارت است از اتحاد در كميّت.
همچنين ترتيبى كه در تعريف عدد، اخذ شده است؛ اين هم همان چيزى است كه جز بعد از فهم عدد فهميده نمى شود.
بنابراين، بايد دانست كه همه تعريفهايى كه در اينجا بيان شده است از قبيل تعريفهاى تنبيهى است. هيچكدام از آنها تعريف حقيقى نيست. مثل اينكه گاهى براى تعريف يك چيزى آن را با مثال مى شناسانند. چنانكه مى گويند آب همان چيزى است كه در ليوان قرار دارد. مفهوم آب، بديهى است. لكن، با نشان دادن مثال، مخاطب را به همان مفهوم بديهى رهنمون مى شويم. و يا با واژه مترادفى مى گويند انسان، همان بشر است. بيان مرادفات در لغاتِ گوناگون، تعريف حقيقى نيست. بلكه تنبيه است بر آن معنايى كه شخص، خود، مى داند.