شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٤٣٦ - شرط اساسى تضاد
لكن حقيقت آن است كه: عدم و ملكه اى نيست كه بتوان هر يك از دو طرف را عدم، يا ملكه قرار داد؛ بلكه، ملكه آن است كه خودبخود تعقّل مى شود و تعقّلش ثبوت داشتن ملكه و بى نيازى آن به غير براى تعقّل
نيازمند غير نباشد و نيز ذاتاً داراى ثبوت باشد. امّا، عدم، آن است كه بوسيله مفهوم ديگر تعقّل شود. چنانكه گفته عدمِ اين شىء؛ و از جهت تحقق خارجى نيز، هيچ گونه ثبوتى ندارد بلكه ثبوتِ آن ثبوتِ اضافى است و ثبوت، حقيقتاً از آنِ ملكه است.
بنابراين، عدمِ ملكه يعنى نبودن آن معقول بالذات و نبودن آن كه ثبوت، از آنِ او است. در نتيجه، عدم ملكه در مورد چيزى است كه شأن آن، اين است كه موجود باشد؛ هر چند اكنون وجود ندارد. پس، بوسيله ملكه شناخته مى شود و نيز با آن تعريف مى گردد. امّا، ملكه خودبخود شناخته مى شود.
وَ اَمَّا الْقُدَماءُ فَقَوْمٌ جَعَلُوا هذا التَّقابُلَ مِنَ الْعَدَمِ وَ الْمَلَكَةِ، وَ جَعَلُوها هِيَ الْمُضادَّةَ الاُْولى، وَ رَتَّبُوا تَحْتَ الْمَلَكَةِ وَ الصُّورَةِ: اَلْخَيْرَ وَ الْفَرْدَ وَ الْواحِدَ وَ النِّهايَةَ وَ الْيَمينَ وَ النُّورَ وَ السّاكِنَ وَ الْمُسْتَقيمَ وَ الْمُرَبَّعَ وَ الْعِلْمَ وَ الذَّكَرَ، وَ في حَيِّزِ الْعَدَمِ مُقابِلاتِ هذِهِ كَالشَّرِّ وَ الزَّوْجِ وَ الْكَثْرَةِ وَ الّلانِهايَةِ وَ الْيَسارِ وَ الْظُّلْمَةِ وَ الْمُتَحَرِّكِ وَ الْمُنْحَني وَ الْمُسْتَطيلِ وَ الظَنِّ وَ الاُْنْثى.
ديدگاه فلاسفه پيشين درباره تقابل وحدت و كثرت
برخى از فلاسفه پيشين، معتقد بودند كه تقابل ميان واحد و كثير، تقابل عدم و ملكه است. آنان نخستين تضادّ را، تضادّ ميان عدم و ملكه دانستهاند. گستره مفهومى تضادّ را بسى فراختر از آنچه امروزه درباره تضادّ گفته مى شود، انگاشتهاند. انگاره آنها درباره تضادّ، مساوى با اصلِ تقابل است. از اين رو، گفتهاند: نخستين تقابل، همان تقابل عدم و ملكه است. سپس جدولى از ملكات و عدمهاىِ آنها را ترسيم كردهاند. و از جمله در ستون ملكات، خير، فرد، واحد، نهايت، يمين، نور، ساكن، مستقيم، مربع، علم و مذكّر را قرار دادهاند و در ستون عدمها، مقابلات آنها يعنى شرّ، زوج، كثرت، بى نهايت، يسار، ظلمت، متحرك، منحنى، مستطيل، ظنّ و مؤنث را قرار دادهاند.