شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٥٣ - توضيح متن
توضيح متن
دليل ديگرى كه براى نيازمندى هيولى به صورت اقامه كردهاند اين است كه هيولايى كه بدون صورت فرض شده است يا قوامش به قابليّت است. يعنى بدون آنكه چيزى را بپذيرد اساساً تحقق پيدا نمى كند. در نتيجه، همواره پذيرنده چيزى خواهد بود. بنابراين، هر جا برايش وجودى فرض شود، لازمه اش آن است كه چيزى را بالفعل بپذيرد.
و يا اين است كه بدون وجود چيزى كه مقبول آن قرار گيرد مى تواند وجودى متقوّم داشته باشد. آنگاه صفت قابليت به عنوان يك عَرَض، عارضش مى گردد. پس صرف نظر از آن اعراضى كه بدان ملحق مى شوند، خودش نه داراى كميّت است و نه حيّزى دارد. مقدار جسمانى است كه عارض هيولى مى گردد، يعنى عارض چيزى مى شود كه خود، مقدار ندارد، و آن را داراى حيّز و اجزاء بالقوه مى سازد، و گرنه هيولا، خودش جزء بالقوّه هم ندارد.
بعد از آنكه اين فرض را پذيرفتيم كه هيولى از ناحيه خودش حيّزى ندارد و فاقد كميّت است و قبول قسمت نمى كند، و تنها به واسطه امر جسمانى كه عارضش مى شود (صورت مقدارى) صفات مذكور را دارا مى گردد؛ اكنون اين پرسش مطرح مى شود: در فرضى كه هيولى خودش مقتضى كثرتى نيست، آيا با عروض امرى كه منشأ تكثر مى شود، آن امر بسيطى كه كثرت و قابليّت قسمت نداشت از بين مى رود يا آن امر بسيط غير متكثر، باقى مى ماند؟ اگر آن امر بسيط باقى نماند، معنايش آن است كه چيزى كه تقوّمش به نداشتن حيّز و اجزاء وهمى بود اكنون در اثر عروض يك عارضى مقومات ذاتى خود را از دست بدهد! زيرا، حيّز نداشتن براى آن، ذاتى بود؛ اكنون به دليل عروض يك عارض، امر ذاتىِ خود را از دست مى دهد. بطلان چنين چيزى واضح است. چون كه، ذاتى، هرگز تخلّف پيدا نمى كند.
امّا، اگر عدم انقسام و وحدانيّت را مقوّم هيولى ندانيم و بگوييم وحدت و بساطت مقوّم هيولى نيست به طورى كه اگر از آن سلب شود تغييرى در ذاتياتِ آن پديد آيد، و به ديگر سخن: هيولى ذاتاً نه اقتضاى بساطت را داشته باشد و نه