فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٤٦٩ - ع
و يا ناشى از توقف رشد آنهاست. نژندى دلواپسى در اصطلاح فرويد به آگاهى انسان به تنگناى روانى محضى اطلاق مىشود، كه علت واضح يا موضوع معينى ندارد، مثل ترس.
اين بيمارى گر چه با ترس همراه است اما جدىتر از آن ترسهاى ديگرى است كه در پى خواهد داشت.
(حس) العضلى
فارسى/ حس عضلهاى
فرانسه/Sens musculaire
انگليسى/Muscle Sense ,muscular Sense
حس عضلهاى در اصطلاح روانشناسان حسى است كه احساسات حركتى منسوب به آن است، احساساتى كه نزد آنان منطبق با انگيزههاى آگاهى ناشى از بىحس شدن عضلات است. اين حس غير از حس مفصلى (Sens anticulaire( است كه ناشى از پايان اعصاب خاصى است كه متصل به حركات مفاصل يا اوضاع آنهاست (رجوع كنيد به حركى، مفصلى).
عضو
فارسى/ اندام
فرانسه/Organe
انگليسى/Organ
لاتين/Organum
اندام جزئى است از جسم زنده مانند قلب، مغز، معده، كبد و ... هر يك از اندامهاى جسم وظيفه معينى دارد كه انجام مىدهد. مىگويند اندامهاى حس، اندامهاى حركت. مترادف اين كلمه، لفظ جهاز يا دستگاه است.
دستگاه بخشى از بدن انسان است كه براى هدف معينى كار مىكند مانند دستگاه تنفس، دستگاه هاضمه. هر دستگاهى كه كارى انجام مىدهد آلت ناميده مىشود. لفظ عضو به شخصى كه مشترك در يك محيط يا يك شركت يا يك گروه باشد نيز اطلاق مىشود. مىگويند عضو مجمع علمى، عضو مجلس شهرى و ...
عضوى
فارسى/ اندامى
فرانسه/Organique
انگليسى/Organic
عضوى منسوب به عضو است و به هر چيزى اطلاق مىشود كه مركب از اجزائى باشد كه هر كدام بطور منظم كار معينى را انجام دهد. مىگويند مجموعه اندامى (ارگانيك) يا مجموعه منظم داراى اعضا، و نيز مىگويند وظايف اندامى، شيمى اندامى.
اندامى مقابل مكانيكى است و به هر رشد و نموى اطلاق مىشود كه ناشى از تأثير يك قوه مركزى داخلى باشد كه براى هدف معينى كار مىكند. اگر رشد جسم ناشى از اجتماع انگيزههاى داخلى و خارجى فعال باشد و اين انگيزهها تابع يك قوه مركزى نباشد كه آنها را به سوى هدف معينى هدايت كند، چنين رشدى رشد اندامى نخواهد بود.
اصطلاح اندامى به هر مبدئى اطلاق مىشود كه يك مجموعه مركب از تعدادى اجزاء متباين را منظم كند، يا به چيزى اطلاق مىشود كه جزء اين تنظيم باشد يا ناشى از آن باشد. مانند قانون اساسى كه مؤسسهاى را نظم و ترتيب دهد، يك قانون اندامى است.
اندامى به موادى اطلاق مىشود كه نتيجه اجسام زنده باشد و به اين معنى در مقابل شىء تشكّل يافته است.
اندامى چيزى است كه متعلق به بدن باشد و در مقابل نفسانى و عقلانى قرار دارد. موجود اندامى (organisme(
يعنى موجود زنده.
نظريه اندامى يا اندامگرائى (organicisme( در مقابل اصالت حيات يا حياتگرائى (Vitalisme( است. مضمون اين نظريه اين است كه حيات ناشى از تنظيم اعضا و انداموارگى است، يعنى ناشى از رشد اعضاى بدن و اتصاف آنها به بعضى صفات زيستى خاص است. اين معنائى است كه سيسه (Saisset( آن را اتخاذ كرده و گفته است: بعضى اجسام خواصى اضافه بر خواص فيزيكى و شيميائى دارند.
اين خواص عبارت است از تأثيرپذيرى انقباضى، تهيج و احساس، زندگى از رشد اعضاى متصف به اين صفات به وجود مىآيد.
اندامگرائى در جامعهشناسى عبارت است از قول به اينكه جامعه يك موجود زنده است و جامعهشناسى نوعى زيستشناسى است.