فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٤٣٦ - ض
ضرورى در لغت به معنى چيزى است كه مورد نياز است و از آن چارهاى نيست و در مقابل كمالى يا تمامى است. در نظر ابن سينا ضرورى جنسى است شامل دو نوع: واجب و ممتنع. واجب ضرورى در وجود و ممتنع ضرورى در عدم است. (نجات) در اصطلاح ما ضرورى چيزى است كه داراى وجود دائم باشد، يا چيزى است كه نتوان عدم آن را تصور كرد كه مترادف واجب است و در مقابل ممكن عام قرار دارد و با ممكن خاص حالت تضايف دارد.
هر گونه ارتباط موجود بين علت و معلول كه تابع جبر علمى يا حتميت باشد، ارتباط ضرورى است. اگر بين وسيله و غايت رابطهاى باشد كه تحصيل اين غايت بدون آن وسيله ممكن نباشد، اين رابطه ضرورى است. هر قضيهاى كه مستلزم بطلان نقيض خود باشد، ضرورى است. و نيز هر قضيهاى كه از طريق پيشينى (A priori( معلوم شود كه نقيض آن باطل است، ضرورى است. هر امرى كه تصور نقيض آن ممكن نباشد، از حقايق ابدى يا از اصول و اوليات ضرورى است. چنين امرى چنان خود را بر عقل تحميل مىكند كه نمىتوان آن را در معرض شك قرار داد. هر موجودى كه ماهيت آن مستلزم وجود آن باشد، و در هستى خود محتاج شرط يا علتى نباشد، يك وجود ضرورى است.
مثل واجب الوجود نزد ابن سينا و جوهر نزد اسپينوزا.
لفظ ضرورى، همچنين به نتيجه قياس كه لازمه مقدمات است، اطلاق مىشود. قضيه ضروريه مطلق قضيهايست كه در آن به ضرورت ثبوت محمول بر موضوع يا به ضرورت سلب محمول از موضوع، مادام كه ذات موضوع موجود است، حكم مىشود. ٢٧ اگر به ضرورت ثبوت محمول حكم شود ضروريه موجبه است. مثل: هر انسانى ضرورة حيوان است. در اين قضيه به ضرورت ثبوت حيوان بر انسان، در تمام مواردى كه انسان وجود دارد، حكم شده است. اما اگر به ضرورت سلسله محمول حكم شود، ضروريه سالبه است. مثل: هيچ انسانى ضرورة سنگ نيست. در اين قضيه به ضرورت سلب سنگ از انسان، مادام كه انسان موجود باشد، حكم شده است (تعريفات جرجانى) احكام ضرورى در اصطلاح كانت احكامى است كه مشتمل بر ضرورت منطقى باشد. مثل: دو مقدار مساوى با مقدار سوم با هم مساوىاند.
احكام ضرورى [در اصطلاح كانت] در مقابل احكام يقينى قرار دارد كه ضرورتى در آنها نيست مثل: اين زمستان سرد است. و [از طرف ديگر] در مقابل احكام احتمالى قرار دارد كه در آنها نه ضرورت هست و نه امتناع. اين احكام سهگانه (ضرورى، يقينى و احتمالى) مربوط به مقوله جهت است. (رجوع كنيد به حكم مقولات).
ضعيف
فارسى/ ناتوان
فرانسه/Faible
انگليسى/Weak
لاتين/Flebilis
ضعيف در مقابل قوى است. كلام ضعيف كلامى است كه از درجه فصاحت دور شده باشد. در اصطلاح جديد، ضعيف چيزى است كه كمترين حد خوبى در آن باشد.
دليل ضعيف دليلى است كه منتج نباشد. اضعف يعنى اخس، جزئى اخس از كلى است و سالب اخس از موجب است. نتيجه قياس از جهت كم و كيف تابع اخس مقدمات است.
دوبرولى (Debrogli( و دانشمندان جديد ديگر اصطلاح عليت ضعيف را به عليتى اطلاق مىكنند كه در آن گفته مىشود: علت، اگر چه شرط ضرورى حصول معلول است، اما عموما ممكن است معلولهاى مختلفى از آن پديد آيد. اين عليت در مقابل عليت قوى است كه ارتباط علت و معلول را يك ارتباط ضرورى و متواطى مىداند. هر چيزى كه در مرتبه پايينتر از غير خود قرار دارد ضعيف است. از اين قبيل است اينكه گفتهاند: عقول ضعيفه و براهين ضعيفه.
(رجوع كنيد به قوه).
ضلال
فارسى/ گمراهى
فرانسه/Erreur
انگليسى/Error
لاتين/Error
ضلال عبارت است از عدول از راه [راست] چه عملا چه سهوا، چه كم چه زياد و به معنى گمراهى، فساد، خطا، زيان، لغزش، بطلان نادانى و فراموشى آمده است.