فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٦٥٤ - و
مانع از وقوع شركت در آن است، كه آن را واحد به شخص گويند و وحدت آن، وحدت شخصى است، و يا قابل تقسيم به جزئيات است، و واحد غير شخصى است و امور متكثرى است كه داراى جهت وحدت است. اين واحد، واحد من وجه است يعنى از جهت اين همانى يا مفهوم داراى وحدت است و از جهت انطباق بر افراد كثير است و وحدت آن وحدت غير شخصى است.» (كشاف تهانوى) واحد يا صفت است يا اسم است اگر به معنى صفت باشد به معانى زير به كار مىرود:
١- واحد عددى، مانند خط واحد، جسم واحد و حركت واحد. واحد عددى «يا در صورت، تقسيمناپذير و در كميت تقسيمپذير است، مثل انسان واحد و اسب واحد، و يا اينكه هم در صورت و هم در كميت تقسيمناپذير است، و اين خود بر دو قسم است: اگر داراى وضع باشد نقطه است، و اگر داراى وضع نباشد، واحد كلى است كه مبدأ عدد است» (ابن رشد تلخيص ما بعد الطبيعه) واحد عددى، «يا به نحوى كثرت بالفعل در آن موجود است، كه در اين صورت واحد به تركيب و اجتماع است، يا كثرت بالفعل در آن نيست و اگر كثرت بالفعل در آن نباشد و كثرت بالقوه باشد، متصل و واحد به اتصال است، و اگر كثرت بالقوه هم در آن نباشد، واحد عددى مطلق است.» (ابن سينا نجات) ٢- فرد، از اين جهت كه جزئى از كل يا متكثر عددى است، واحد است به نحوى كه هر يك از افراد كل، واحد است و خود كل نيز واحد است.
٣- واحد به «احد» يعنى آنچه نظير و شبيه ندارد نيز اطلاق مىشود. واحد به اين معنى وصف خداوند است.
مىگويند خدا واحد است، زيرا احديت ويژه اوست و در اين مفهوم كسى شريك او نيست.
٤- به موجود تقسيمناپذيرى كه داراى اجزاء نباشد، واحد گويند. رينويه گويد: «اگر آنجا وجودى باشد بايد واحد باشد و واحد نمىتواند داراى جسم باشد زيرا اگر چنين باشد قابل تقسيم به اجزاء است و در اين صورت واحد نيست.» ٥- به اشياء متكثر، از اين جهت كه داراى وحدت متماسك هستند، واحد گفته مىشود. چنين واحدى واحد به تركيب يا واحد تركيبى است، جز اينكه بالفعل قابل تقسيم به وحدتهاى مختلف نيست، مگر اينكه مقدّمات وحدت آن زايل شود. مانند ذات انسانى كه يك كل غير منقسم است، يا، چنانكه برگسن گفته است، وحدت در كثرت است. اگر واحد اسم باشد دال بر معانى زير است:
١- واحد، اسم اولين عدد است كه در مقابل كثير قرار دارد. گفتهاند كه: واحد (يك) «عدد نيست بلكه پايه اعداد است.» (مفاتيح العلوم خوارزمى) ابن سينا گويد:
«عدد در حكم تابع واحد است. اگر واحد در نفس خود، جوهر باشد، عددى كه مركب از آن است به ناچار جوهر است، و اگر واحد عرض باشد، دو و آنچه شبيه آن است، اعراض است.» (نجات) ٢- واحد، از اين جهت كه وحدت اصل وجود يا اصل فكر است، دال بر معنى وحدت است. اين معنى واحد مطلق حقيقى است.
٣- واحد مترادف موجود است. فارابى گويد: «هر موجودى، از اين جهت كه موجود است و موجوديت آن اختصاص به خود آن دارد، واحد است. واحد به اين معنى، مساوى موجود اول است. اول نيز از اين جهت واحد است و از هر واحد ديگرى به تسميه واحد و معنى آن، شايستهتر است.» (آراء اهل مدينه فاضله) ابن سينا گويد: «چون هر چه بتوان نام موجود بر آن نهاد، مىتوان نام واحد بر آن نهاد، حتى كثرت با وجود فاصلهاى كه از وحدت دارد، مىتوان آن را كثرت واحد ناميد، معلوم مىشود كه در اين علم (يعنى علم الهى) نظر به واحد و لواحق آن از جهت واحد بودن آن است، و نيز در اين علم، نظر به كثرت و لواحق كثرت است.» (نجات).
ابن رشد گويد: «واحد و موجود، دال بر يك چيز است و تفاوت آنها فقط در جهت است» (تفسير ما بعد الطبيعه).
٤- در فلسفههاى افلاطون و افلوطين، واحد، اولين پايه هستى است.
افلاطون واحد را در محل مثال خير و مثال جمال و صانع قرار داده است و مىگويد: واحد ماهيت نيست بلكه فوق ماهيت است و به نحو سلبى وصف مىشود.
افلوطين واحد را مبدأ هستى قرار داده آن را برتر از عقل و نفس و ماده مىداند. در نظر او واحد برتر از هر وجود معين و هر فكر معين است. اگر واحد داراى ويژگى فوق معرفت و تأمل باشد، چه نيازى به تأمل و تفكر دارد؟ در نظر افلوطين واحد شيئى در كنار اشياء ديگر نيست بلكه اساس وجود اشياء يا مالك تمام اشياء است و اصلى است كه تمام اشياء از او ناشى مىشود فايده: در فلسفه ابن سينا، واحد از لوازم ماهيات است نه از مقوّمات آنها. زيرا وى گفته است: