فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ١٢١ - أ
طبيعت، خير، عدالت و واجب، بحثها كردهاند و تمام مفاهيم اخلاقى را كه به نظر آنها رسيده، بر اساس مبادى عمومى فلسفى بنا كردهاند.
ما امروز لفظ اخلاق را به معانى زير به كار مىبريم:
١- اخلاق نسبى: اين اخلاق عبارت است از مجموع قواعد رفتاريى كه در زمان معينى براى جامعه معينى تدوين شده باشد.
مىگويند: اخلاق عرب، اخلاق ايرانى اخلاق رومى و ... پس هر ملتى اخلاقى دارد منطبق با شرايط وجودى خود. اگر اخلاق ملتى را براى ملت ديگرى وضع كنند، نظام زندگى آن ملت به اضطراب و فساد كشيده مىشود.
٢- اخلاق مطلق: عبارت است از مجموع قواعد اخلاقى ثابت كه براى هر زمان و مكانى مناسب است.
علمى كه مباحث اين اخلاق را تحقيق مىكند، فلسفه اخلاق ناميده مىشود. اين همان حكمت عملى است كه معنى خير و شر را تفسير مىكند و به دو قسم تقسيم مىشود.
قسمت اول كلى و شامل مبادى كلى اخلاق است.
قسمت دوم جزئى و خاص است و شامل تطبيق قواعد كلى اخلاق با جنبههاى مختلف زندگى انسانى است.
٣- اخلاق موقت و اخلاق دائمى: دكارت در رساله گفتار در روش بين دو نوع اخلاق، تمايز قائل شده است:
اول اخلاق نظرى يا اخلاق جامع كه مبتنى بر اصول فلسفى است.
دوم اخلاق موقت يا عملى كه مشتمل بر قواعد و دستورهاى عملى است كه در زندگى جامعه معين و محدودى به كار مىآيد.
قريب به همين نظريه است عقيده لوى برول كه معتقد است: پيشرفت و ترقى در اخلاق، دليل بر پيشرفت نظريات اخلاقى نيست؛ بلكه دليل بر انطباق سلوك اخلاقى و رفتار انسان، با قواعد اخلاقى در يك زندگى انسانى برتر است.
٤- اخلاق موضعى (Morale desituation( اين اخلاق مبتنى بر تعيين حدود دادههاى پيچيدهاى است كه اختصاص به هر يك از حالات زندگى دارد. و با اخلاقى كه از قوانين عمومى اخلاق استنباط مىشود، ارتباطى ندارد.
٥- اخلاق ايستمند يا بسته كه در نظر برگسون، در مقابل اخلاق توانمند يا باز قرار دارد.
در كنار لفظ اخلاق سه لفظ ديگر وجود دارد كه بايد به آنها اشاره كنيم:
١- اخلاقى كه منسوب به اخلاق است. به عبارت ديگر، لفظ اخلاقى مرتبط با دستورهاى رفتار مربوط به يك زمان معين است. مثل اين سخن دوركهيم: يك دستور اخلاقى نمىتواند در يك جامعه معين متداول شود مگر اينكه در تعداد متوسطى از جوامع ديگرى كه اين جامعه از نوع آنهاست، شايع گردد. وى به همين معنى، اصطلاحات حقيقت اخلاقى، واقعيت اخلاقى و حس اخلاقى را به كار مىبرد.
لفظ اخلاقى همچنين متعلق به حكمت اخلاقى است.
اين لفظ از اين جهت در مقابل خلاف اخلاقى (Immoral( قرار دارد و به افعال پسنديده مطابق اخلاق، يا دستورات رفتار و عمل، اطلاق مىشود.
در زبان فرانسه لفظ اخلاقى (Moral( به معنى عملى (pratique( يا به معنى معنوى اطلاق مىشود. اين اصطلاح متعلق به نفس است نه متعلق به بدن مثلا مىگويند: ثروت اخلاقى، علوم اخلاقى يا علوم معنوى.
بين عمل اخلاقى و عملى كه بر كنار از اخلاق است (Amoral( مانند رفتار حيوانات، فرق گذاشتهاند. رفتار حيوانات رفتارى دور از اخلاق است كه نمىتوان آن را به اخلاقى يا خلاف اخلاق توصيف كرد. زيرا اين دو صفت مستلزم تصور فعل و قصد رسيدن به آن يا قصد ترك آن است و اين در شأن حيوان نيست.
فايده: اگر لفظ اخلاق به لفظ ديگرى اضافه شود، دلالت بر مجموع دستورهائى مىكند كه مربوط به چيزى است كه اين لفظ مربوط به آن است. از اين قبيل است:
اخلاق فايده، اخلاق لذت، اخلاق واجب و ...
همچنين اگر لفظ اخلاق به طايفه معينى منسوب گردد، دلالت بر رفتار خاص آن طايفه دارد، مثلا اخلاق حرفهاى، اخلاق مسيحيت، اخلاق رواقى و اخلاق كمونيستى.
٢- اصالت اخلاق (Moralisme( نظريهاى است كه بنا بر آن، اخلاق داراى ارزش مطلق است. مثلا در نظر فيخته، مبدأ فلسفه عالى، قانون عمل است نه قانون وجود. اگر چنين باشد، نتايج زير را مىتوان به دست آورد:
الف- مبادى اخلاقى داراى ارزش مطلقى است و اين اصلى است كه تمام ارزشهاى انسانى به آن باز مىگردد.
ب- علم اخلاق مستقل از ما بعد الطبيعه است در حالى