فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٤٣٨ - ض
همراه با لذت يا الم است. لذت عبارت است از آگاهى فاعل از راحتى يا آگاهى او به اينكه كار شايستهاى انجام داده است مطابق با قواعد و اصولى كه آنها را پذيرفته و به خوبى آنها ايمان دارد. الم عبارت است از آگاهى از پشيمانى و سرزنش كردن خويش و توبه كردن. اين حالت ناشى از آگاهى فاعل به اين است كه خلاف آنچه بايد انجام دهد انجام داده است.
٣- ضمير ممكن است واضح باشد يا غامض يا متشكك و يا گمراه. اما مربى درستكار مىتواند ضمير غامض را به ضمير واضح و شعور همراه با شك و گمراهى را به شعور همراه با اعتماد و اطمينان تبديل كند.
٤- اصطلاح ضمير مطمئن يا ضمير نيكو به شعور انسان به اينكه كارى انجام نمىدهد كه سزاوار پستى باشد، اطلاق مىگردد. اصطلاح ضمير نگران يا ضمير مشقت بار به آگاهى نسبت به شك و ترديدهاى شديدى كه در مقابل مشروعيت بعضى افعال به وجود مىآيد، يا به ترس و خود نكوهى و سرزنش و يا به بررسى اعمال نفس كه اين ترديدها را به وجود مىآورد اطلاق مىگردد. اين اصطلاح نزديك است به اصطلاح بدبختى ضمير يا ضمير دردمند كه هگل به كار برده است.
٥- آزادى ضمير عبارت است از عمل كردن به آنچه در حالات دينى و امثال آن به ضمير الهام مىشود. يا عبارت است از شعور به آزادى در گردن نهادن به بعضى آراء و عقايد.
٦- قياس ضمير قياسى است كه مقدمات آن داراى چنان رابطهاى باشد كه به نتيجه اشاره كند. مثل اينكه بگوييم: اين مرد تلو تلو مىخورد بنا بر اين مست است. به عبارت ديگر قياس ضمير قياسى است كه كبرا يا صغرا يا نتيجه آن حذف شود يا مستتر باشد. ابن سينا گويد: «ضمير قياسى است كه مقدمه كبراى آن مستتر باشد. اين استتار يا معلول صراحت و بىنيازى آن است يا براى اين است كه وقتى با صراحت بدان اشاره شود كذب كبرا آشكار نيست.» (نجات) (رجوع. كنيد به قياس).
ضياع يا اغتراب
فارسى/ از خود بيگانگى- خودباختگى
فرانسه/Alienation
انگليسى/Alienation
لاتين/Alienatio
خودباختگى نزد هگل عبارت است از اينكه انسان شخصيت اولى خود را رها كند و شخصيت ديگر غنىتر از شخصيت اول براى خود برگزيند. در اصطلاح ماركس خودباختگى يعنى اينكه انسان تحت تأثير انگيزههاى اقتصادى يا اجتماعى يا دينى آزادى و استقلال شخصيت خود را از دست بدهد و به صورت ملك ديگران درآيد يا برده اشياء مادى گردد به نحوى كه قدرتهاى حاكم او را به صورت يك شىء تجارى درآورند و در او تصرف كنند.
مونيه گويد: «اصالت شخصيت كوششى است پيوسته و مدام براى تحقيق در فرصتهائى كه انسان، با وجود مشكلات اقتصادى اجتماعى و عقيدتى، مىتواند در آنها تصرف كند تا به مرحله آزادى راستين خويشتن برسد.» بنا بر اين انسان، در مقابل آنچه نسبت بدان احساس غربت مىكند، يا در مقابل آنچه آزادى او را از او مىگيرد، خود را مىبازد و در جامعهاى كه هيچ استقلال شخصيت براى او قائل نيست ذوب مىشود و تحليل مىرود.
ضياع (تباهى) عقل عبارت است از نارسائى او (رجوع كنيد به خلل عقلى) و تباهى ملك عبارت است از از دست دادن آن و انتقال آن به مالك ديگرى.
ضياع نفس يا خودباختگى عبارت است از احساس غربت و غريب ماندن آن. غربت مترادف مغيبت است.
زيرا غيبت شىء يعنى غروب كردن آن. در اين مورد گفتهاند: فلان چيز در فلان چيز غايب شد، يعنى در آن پنهان شد. و نيز غربت مترادف استلاب (سلب شدن) است زيرا غربت نفس يعنى سلب شدن آزادى آن.
پايان حرف ض