فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٣٦٥ - ذ
معنى است كه كار فهم استدلال است بطورى كه از مقدمات و فرضيات شروع مىكند و به نتايج مىانجامد، در حالى كه كار عقل شهود است يعنى مقدمات و نتايج را يكجا و مستقيما درك مىكند.
دال- تمايز بين فهم و عقل به افلاطون بازمىگردد. اين فيلسوف بين شهود يا معرفت مستقيم، و عقل يا معرفت استدلالى فرق گذاشته است. در نظر او، شهود، امور عالى و عقل امور پست را درمىيابد. مقصود از امور پست امور حسى است كه علوم از آنها تركيب شده است. كانت اين رابطه را دگرگون كرد و شهود را از عقل نازلتر قرار داد. زيرا در نظر او شهود فقط مسائل و امور داخل در زمان و مكان را در مىيابد.
در حالى كه عقل مسائل عالى، يعنى مسائل الهى را درك مىكند. اما برگسون شهود را از عقل برتر مىداند.
نظر او شبيه نظر افلاطون است، زيرا در نظر او شهود در باطن هستى فرو مىرود و مطلق را كشف مىكند، برخلاف عقل كه فقط در سطح وجود جولان مىكند و كارش فقط ساختن ابزارها و تركيب و ترتيب آنهاست.
فايده: ذهن در زبان فرانسه (Entendement( مشتق از سمع و فهم (Entendre( است. اين مطلب شبيه كلام ما در زبان عربى است كه مىگوييم: كلام را شنيد، يعنى معنى آن را فهميد. يا به سخن فرزند خود گوش داد، يعنى سخن او را شنيد و دريافت. يا دعا را شنيد، يعنى آن را اطاعت يا استجابت كرد. ٢١
ذهنى
فارسى/ ذهنى
فرانسه/Mental
انگليسى/Mental
ذهنى منسوب به ذهن و مترادف عقلى است و به هر چيزى كه در نحوه عمل يا در مضمون و دلالت بپيوندى با ذهن داشته باشد، اطلاق مىگردد: مثلا نشاط ذهنى يا حساب ذهنى. امراض ذهنى به معنى امراض عقلى است. در اصطلاح منطقيان قضيه ذهنى قضيهايست كه در آن، حكم به افراد ذهنى تعلق گيرد. اين قضيه در مقابل قضيه حقيقى است كه حكم آن به تمام افراد موضوع تعلق مىگيرد، خواه ذهنى باشند خواه خارجى، و نيز در مقابل قضاياى خارجى است كه در آنها حكم فقط به افراد خارجى تعلق مىگيرد. ٢٢
ذهول
فارسى/ فراموشى
فرانسه/Distraction
انگليسى/Distraction
ذهول به معنى غفلت و فراموشى است. و نيز به معنى نابسامانى ذهن و پراكندگى شعور بين موضوعات مختلف است، به نحوى كه اين حالت منتهى به عدم توانائى تمركز حواس در يك موضوع واحد مىشود. و نيز ذهول به اين معنى است كه در نتيجه اشتغال ذهن به يك شىء از ادراك اشياء ديگر بازماند و يا اينكه در نتيجه استغراق در تأمل و تفكر در موضوع قبلى از ايجاد اتحاد و توافق بين عمل انسان و شرايط محيط، ممانعت كند.
ذوق
فارسى/ چشائى
فرانسه/Gout
انگليسى/Taste
لاتين/Gustus
ذوق حسى است كه مزهها را از قبيل شيرين، شور، تلخ و تند، درك مىكند. وسيله اين ادراك، اعصابى است كه در زبان پراكنده است. معنى اين لغت را توسع داده و بر هر تجربهاى اطلاق كردهاند. مثلا مىتوان گفت فلانى را چشيدم، و يا آنچه نزد او بود چشيدم.
و نيز ذوق به معنى قوه ادراكى لطيفى است كه اختصاص به ادراك سخنان ظريف و محاسن لطيف و رقيق دارد، و نيز به ميل انسان به بعضى از اشياء اطلاق مىشود. مثل ذوق مطالعه و ذوق شنيدن سخنان زيبا. ذوق به اين معنى مترادف حسن قبول (نيوشيدن) و شدت انتباه و كثرت همدلى است.
به بعضى قواى ديگر نفس نيز ذوق اطلاق مىشود: مثل قوهاى كه انسان را، از جهت كمالى كه اين قوه بر حسب فطرت در انسان دارد، براى كسب علم آماده مىكند، يا مهارت انسان در ارزيابى ارزشهاى اخلاقى و هنرى، مانند قدرت تشخيص روابط و معانى پنهانى در روابط انسانى، يا قدرت انسان در صدور حكم در مورد آثار هنرى از قبيل شعر و ادب و