فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٢٢٩ - ب- معنى خاص
فرانسه/Mysticisme ,Mystique
انگليسى/Mysticism
لاتين/Mysticus
تصوف روش زاهدانهايست متكى بر سخت گذرانى، ترك دنيا، پاك شدن از پليدىها و آراستگى به رفتار پسنديده، تا نفس پاكيزه شود و روح تعالى يابد. اين تعالى روح حالتى نفسانى است كه به موجب آن، انسان در مىيابد كه به مبدأ اعلا پيوسته است.
جرجانى در تعريفات خود گويد: تصوف عبارت است از آشنائى با احكام ظاهرى شريعت زيرا احكام باطن شريعت از ظاهر آن مشاهده مىشود. جنيد گويد: تصوّف ترك اختيار است و نيز جنيد گفته است: صوفيان كسانى هستند كه با خدا ايستادهاند به نحوى كه جز خدا كسى از ايستادن آنها آگاه نيست. شبلى گويد: تصوّف اين است كه حواست خود را حفظ كنى و نفسهايت را رعايت كنى، و نيز گفتهاند:
تصوف عبارت است از كوشش در طلب مقصود و انس به معبود و ترك امور فناپذير. و نيز گفتهاند: تصوف عبارت است از صفا دادن دل از موافقت و انس با مردم، و دور شدن از خوىهاى طبيعى و آرام كردن عواطف و تمايلات انسانى و پرهيز از خواستهاى نفسانى و اكتساب صفات روحانى و درك علوم حقيقى و كار بردن آنچه به ابديت نزديكتر است و اندرز دادن به تمام مردم و وفادار ماندن به خداوند در مورد حقيقت و نيروى فرستاده او در شريعت. اصل تصوّف روىگرداندن از دنيا و صبر و ترك و عهدهدارى است، و نهايت آنها فناء از خود و بقاء به خدا و رهايى از سرشتها و پيوستن به حقيقت حقيقتهاست. به اين جهت گفتهاند: آغاز تصوف دانش، ميانه آن عمل، و پايان آن بخشش خداوندى است.
صوفيان برآنند كه انسان مىتواند به طريقى جز طريق عقل، حقيقت را دريابد و بدون وضوح انگيزههاى عقلى، چيزى را تصديق كند، زيرا حكم تابع عاطفه و اراده است [نه تابع عقل.] صوفيان دو طايفهاند: طايفهاى كه دوست دارد و طايفهاى كه اراده مىكند. مىتوان گفت تصوف متكى بر سلوك در حدودى است كه عقل نظرى ما را برانگيزد تا خود را در آن حدود مقيد كنيم. اين تقيد يا معلول انگيزه عشق است يا معلول انگيزه اراده.
در زمان ما صوفى به فيلسوفانى اطلاق مىشود كه معتقدند: اتحاد باطنى و مستقيم فكر انسانى با مبدأ هستى، امرى است ممكن. به نحوى كه اين اتحاد، دو حالت وجود و معرفت را (شناسائى و هستى را) كه از وجود و معرفت طبيعى دور و برتر از آن هستند، با هم تركيب مىكند.
لفظ تصوف به مجموع استعدادهاى انفعالى، تعقلى و اخلاقى متصل به اين اتّحاد، اطلاق مىگردد. ظاهر تصوف اصلى، به اين معنى، عبارت از وجود است. اين حالت چيزى است كه در آن، نفس تحت تأثير انقطاع از عالم خارج اتحاد بين خود و حقيقت درونى و باطنى را كه موجود كامل و بىنهايت، يعنى خداست درمىيابد. اما بازگرداندن تصوف به اين صورت ظاهر كه نهايت تصوف محسوب مىشود، تصور ناقص و نادرستى از تصوف به ذهن ما مىآورد زيرا حقيقت تصوف، حيات و حركت و رشد و توجه به سوى هدف معينى است، و مراحل اين رشد و نمو آگاهى يافتن از مطلق است، و در پى آن كوشش در طهارت دل و صفاى جان و ترك دنيا و روىگرداندن از آن سپس رسيدن به حالت وجد، بعد از آن رسيدگى به آنچه در زندگى ايام گذشته ضايع شده است، و بعد يافتن جهت تازه براى حكم و اراده. و بعد رسيدن به مرحله كمال زندگى، چه در حالت فردى و چه در حالت اجتماعى. تصوف به اين معنى عبارت از روشى است كه نه فقط انسان را به زندگى كامل مىرساند بلكه مجموعه نظرياتى است كه شناختهاى برآمده از اين زندگى را توضيح مىدهد.
در حالى كه شكاكان احكام عقل را باطل مىدانند و حقيقت علم را منكرند، صوفيان مشتاق حقيقت و مؤمن به امكان وصول آنند. فرق صوفيان با فيلسوفان عقلى اين است كه صوفيان ارزش عقل را تقليل مىدهند و در ارزش كشف باطنى و تأثير دل و خيال در دست يافتن به حقيقت مبالغه مىكنند.
لفظ تصوف به نظرياتى نيز اطلاق مىگردد كه هواداران آنها در بيان خيال سر از پا نمىشناسند و در شناخت حقيقت بيشتر به عاطفه، حدس و خيال اعتماد دارند و كمتر به مشاهده، تجربه حسى و استدلال. و نيز مىپندارند كه قادرند اسرارى را با الهام درك كنند كه دانشمندان و عقلا از درك عقلانى آن عاجزند. اين معنى تصوف، چنانكه پيداست، خالى از فرومايگى نيست. (رجوع كنيد به صوفى).
تضاد
فارسى/ تضاد