فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٤٩٧ - ف
تفريق مترادف تنويع است و به معنى عملى است كه عناصر متشابه را به عناصر متباين تبديل مىكند. يا عناصر كم تباين را به عناصر بيش تباين تبديل مىكند. اين مطلبى است كه اسپنسر آن را چنين بيان كرده است: تطور عبارت است از انتقال از تجانس به تباين. بهترين مثال تفريق، تقسيم كارى است كه بين شبكههاى موجود زنده و اعضاى بدن برقرار است يا تقسيم كارى است كه بين افراد و جوامع متداول است.
تفريق يا مربوط به ساختمان و شكل است يا مربوط به وظايف و اعمال.
در اصطلاح صوفيان، فرق «عبارت از چيزى است كه به تو منسوب باشد و جمع چيزى است كه از تو سلب شود. به اين معنى كه بر پا داشتن وظايف بندگى كه بنده كسب مىكند و آنچه متعلق به احوال بشرى است، فرق است، و آنچه از جانب خدا باشد از قبيل ايجاد معانى و تقدم در لطف و احسان، جمع است. بنده از اين دو ناگزير است، كسى كه تفرقه نداشته باشد بندگى ندارد و كسى كه جمع نداشته باشد، آگاه نيست» (تعريفات جرجانى)
فساد
فارسى/ ويرانى
انسه/Corruption
انگليسى/Corruption
لاتين/Corruptio
«فساد عبارت است از زايل شدن صورت از ماده، بعد از حصول آن در ماده» (تعريفات جرجانى) و بطور كلى به حادثهاى اطلاق مىشود كه در آن، دگرگونى شىء به حدى مىرسد كه ديگر نمىتوان آن را بدان نام ناميد.
فساد در مقابل موجود شدن است. اگر موجود شدن دال بر حصول صورت نوعيه باشد، فساد دال بر زوال آن است. در حالى كه موجود شدن دال بر وجود بعد از عدم است، فساد دال بر عدم بعد از وجود است اين معنى دوم اعم از معنى اول است.
خلاصه فساد عبارت است از دگرگونى ناگهانى كه بر شىء وارد مىشود و حالت آن را تغيير مىدهد يا آن را تبديل به شىء ديگرى مىكند. مثل تبديل آتش به خاكستر و تبديل بدن به خاك. اشيائى كه فساد بر آنها وارد مىشود اكثرا اشياء مركب است نه اشياء بسيط.
فصام
فارسى/ روان گسيختگى
فرانسه/Schizophrenie
انگليسى/Schizophrenia
فصام به معنى شكستن و قطع شدن و از هم گسيختن وظايف عقلى است. بلولر (Bleuler( از اهالى زوريخ اين اصطلاح را به مرض روانيى اطلاق كرده است كه وجه تمايز آن، بريدن از واقعيت است. اين اصطلاح مترادف كبر و غرور است.
فصل
فارسى/ فصل
فرانسه/Difference
انگليسى/Difference
لاتين/Differentia
فصل در اصطلاح منطقيان به دو معنى به كار رفته است.
اول آنچه موجب امتياز شيئى از شىء ديگر است، خواه ذاتى باشد يا عرضى يا لازم يا مفارق يا جزئى يا كلى. فصل به اين معنى مترادف فرق است. دوم آنچه موجب تمايز شىء در خود شىء مىشود كه جزئى از ماهيت شىء است. مثل ناطق كه داخل ماهيت انسان و مقوم آن است و فصل مقوم ناميده مىشود. اين معنى دوم است كه ابن سينا به آن اشاره كرده و گفته است: «اما فصل كلى ذاتىيى است كه به نوع تحت يك جنس در جواب «آن كدام است،» اطلاق مىشود. مثل ناطق براى انسان، اگر سؤال شود انسان چگونه حيوانى است گفته مىشود ناطق است.» (نجات) فصل بدو نوع است: فصل قريب و فصل بعيد. فصل قريب فصلى است كه در جنس قريب موجب تمايز از وجوه مشترك باشد. مثل ناطق براى انسان، زيرا ناطق انسان را از امور مشترك او با حيوانات متمايز مىكند. فصل بعيد فصلى است كه فقط موجب تمايز از مشتركات در جنس بعيد باشد. مثل حساس براى انسان. زيرا حساس انسان را از مشتركات در جسم نامى متمايز مىكند.
حدى كه دال بر ماهيت شىء باشد، در نظر منطقيان، مركب از جنس قريب و فصل نوعى است. اگر بگوييم: