فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٦٩٦
١- حركت مطلقا محال است، به دليل اينكه بايد مسافت طى شود و چون مسافت از لحاظ رياضى، غير متناهى قسمت مىپذيرد و هر قسمت بايد قبل از قسمت ديگر بطور متوالى طى شود، هيچ وقت به منتها نمىرسد پس حركت از نقطهاى به نقطه ديگر محال است (نظريه ذنون ايليائى).
٢- اگر جسم را صرفا از نظر رياضى قابل انقسام بدانيم، حركت و يا لحوق سريع به بطىء محال نيست. اما اگر جسم را قابل انقسامهاى عينى غير متناهى بدانيم، لحوق سريع به بطىء- بلكه مطلق حركت- محال است (ابو ريحان).
٣- اگر جسم را از نظر رياضى قابل انقسامات غير متناهيه بدانيم و يا از نظر عينى قابل انقسامات غير متناهيه بدانيم حركت و لحوق سريع به بطىء محال نيست. امّا اگر جسم را بالفعل داراى اجزاء غير متناهى بدانيم حركت و لحوق سريع به بطىء محال است هر چند مجموع فاصلهاى كه به وسيله اجزاء غير متناهى پر شده محدود و متناهى باشد (نظريه ارسطو و ابن سينا و پيروانشان).
٤- فرضا جسم را داراى اجزاء غير متناهى بالفعل بدانيم، مادام كه فرض اين است كه فاصلهاى كه به وسيله اجزاء غير متناهى پيدا شده، متناهى است نه حركت محال است و نه لحوق سريع به بطىء (نظريه صدر المتألّهين).
(١٨) - يكى از اعمال ذهن نوعى تجريد و انتزاع است كه انسان بواسطه آن مىتواند ماهيّت اشياء را لابشرط از وجود ذهنى و وجود خارجىاش لحاظ كند و بر اساس همين اعتبار است كه گفته مىشود حقيقت عبارت است از تطابق ميان ماهيت ذهنى و ماهيّت خارجى اشياء. [رجوع شود به شرح منظومه مبحث «اعتبارات ماهيّت»].
(١٩) - بنا بر حركت جوهريه كه توسط صدر المتألهين و اثبات گرديده حتى ذات و جوهر اشياء نيز متغيّر است و اساسا حركات عرضى به تبع حركت در ذات و جوهر اشياء پديد مىآيد.
(٢٠) - با توجّه به بساطت نفس كه امرى بديهى و مشهود است، اصطلاح ذرّات نفسانى امرى نامعقول و نادرست است. در توضيح و بيان بساطت و وحدت نفس به پاورقى شماره ٦ همين كتاب، رجوع شود.
(٢١) - در فلسفه اسلامى اصطلاح «ذهن» به دو معنى كاملا مغاير يكديگر بكار مىرود. يك وقت تصوّرات و مفاهيم را به اعتبار اينكه حكايتگر خارج و كاشف بيرون از خود هستند، در نظر مىگيريم، در اين صورت اصطلاح «ذهن» كه به كار مىرود در حقيقت مترادف ادراك و علم است. و يك وقت ذهن به اعتبار و بعنوان ظرفى در نظر گرفته مىشود كه تصوّرات و تصديقات و استدلالهاى گوناگون مظروف آن است. ذهن به اعتبار كاشفيّت و حكايتگرىاش از خارج حتّى مىتواند خود را مورد شناسائى قرار دهد و اين به جهت اين است كه امرى ذو مراتب و مشكك است و اين مراتب به يكديگر علم دارند.
در فلسفه اسلامى در توضيح و تمييز اين دو جهت از دو تعبير بسيار گويا و مفيد استفاده مىشود. حكماى مسلمان از مفاهيم به اعتبار حكايتگر بودنشان به «ما به ينظر» و به اعتبار اينكه موارد و متعلّقات شناسائىاند به «ما فيه ينظر» تعبير مىكنند.
(٢٢) - تعريفى كه در متن از قضيّه خارجيه و حقيقيّه شده است، تعريفى است كه مرحوم حاجى سبزوارى نيز بيان كرده و آن تعريف مغاير است با تعريفى كه امثال بو على درباره قضيه خارجيه و حقيقيه مطرح كردهاند و تعريف دقيق و صحيح همان تعريف بو على است.
از نظر حاجى سبزوارى قضايا تقسيم مىشوند به شخصيه و طبيعيّه و محصوره. قضاياى محصوره نيز يا كلى است و يا جزئى. قضاياى محصوره كليه بر سه قسم است: ذهنيه، خارجيه و حقيقيه.
١- قضيه و ذهنيه: در اين قضيه حكم مىرود روى افرادى كه فقط در ذهن موجود است. مثل قضيه اجتماع نقيضين محال است. كوه ياقوت ممكن الوجود است.
٢- قضيّه خارجيّه: قضيّه خارجيّه يك قضيه محصوره كليّهاى است كه حكم مىرود روى افرادى كه بالفعل در خارج موجودند. مثل اينكه مىگوئيم همه انسانهائى كه امروز در روى زمين موجودند اين مطلب را مىدانند. در اينجا حكم رفته است روى انسانهائى كه امروز بالفعل موجودند، نه به انسانهائى كار داريم كه در گذشته بودند و نه به انسانهائى كه در آينده مىآيند و يا مثالى كه خود حاجى سبزوارى ذكر مىكند: مىگوئيم كلّ من فى العسكر قتل، يعنى تمام سياهى كه در آنجا بود يكجا كشته شدند. يك قضيّه خارجيّه مجموعى است از قضاياى شخصيّه، يعنى در قوّه چند قضيّه شخصيّه است. به