فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٣٧٧ - ر
آن ممكن باشد، مانند دين. (تعريفات جرجانى).
رهان مصدر رهن كردن است و به معنى شرط بستن در مورد چيزى است، مثل شرط بندى پاسكال در مورد وجود خدا و يا عدم او. اين شرط بندى مبتنى است بر ترجيح دادن يكى از طرفين مساوى از جهت سود و زيان. مثلا: اگر بگوييم:
خدا موجود است، و واقعا موجود باشد، همه چيز را (شرط را) بردهايم و اگر موجود نباشد، چيزى از دست ندادهايم (خاطرات پاسكال) اين شرط بندى شبيه قول ابو العلاء معرى در حشر اجساد است: ستارهشناس و طبيب مىگويند اجساد حشر ندارند، به شما مىگويم اگر آنچه مىگوييد صحيح باشد، من زيان نكردهام اما اگر سخن من درست باشد، شما زيان كردهايد.
رواقيت
فارسى/ حوزه رواقى
فرانسه/Stoicisme
انگليسى/Stoicism
حوزه رواقى، روش فلسفى زنون، كلئانت، خروسيپوس، سنكا، اپيكتتوس، مارك اورل و ديگران از فيلسوفان يونان و روم است. اين حوزه را از اين جهت رواقى ناميدهاند كه زنون پايهگذار آن در يك رواق به شاگردان خود تعليم مىداد.
اعتقاد رواقيان بر اين است كه سعادت در فضيلت است، و مرد حكيم توجهى به انفعالاتى از قبيل لذت و الم ندارد، بطورى كه بىتوجهى آنها به لذت و الم به درجه نفى و انكار رسيده است.
هر كس رواقى باشد، داراى شجاعت و اعتماد به نفس است، صبور است، از وصول به چيزى شاد و از فقدان چيزى غمگين نمىشود و اعتنائى به خوشى و ناخوشى ندارد. چون رواقى با رضايت خاطر زندگى مىكند و به اين نتيجه مىرسد كه انسان جزئى از كل هستى است، و هر چه در طبيعت واقع شود، تحت تأثير عقل كلى يا قدر است. به اين جهت بر انسان است كه رفتار خود را با آنچه مطابق ميل طبيعت است، منطبق كند و از عواطف و افكارى كه او را از مسير قانون طبيعى دور مىكند بپرهيزد. بيشتر رواقيان معتقد بودند كه ماده تا بىنهايت قابل تجزيه است و آتش اصل هستى است كه بين اجزاء جسم وحدت ايجاد مىكند و اجزاء عالم را به هم پيوند مىدهد و جهان از خدا جدا نيست.
روح
فارسى/ روان
فرانسه/Esprit
انگليسى/Spirit
لاتين/Spiritus
روح چيزى است كه مايه زندگى جانهاست و اسم جان است زيرا جان (نفس) بخشى از روح است و مبدأ زندگى عضوى (زندگى انداموار) و انفعالى است. در اصطلاح ما روح به چند معنى به كار مىرود.
١- روح به معنى هواى در رفت و آمد در لابلاى اعضاى بدن انسان و منافذ آن است. نزد پزشكان قديم عبارت است از جسم بخارى لطيف كه دل از آن به وجود مىآيد و توسط رگها به تمام اجزاى بدن منتقل مىشود. از اقسام آن، روح حيوانى است نزد دكارت و پيروان او، روح حيوانى عبارت از اجزاء لطيف خون است كه از قلب به دماغ مىرود و از آنجا توسط اعصاب به تمام نقاط بدن پراكنده مىشود.
٢- روح مبدأ زندگى در بدن است. شرط زندگى بدن اين است كه روح در آن سريان داشته باشد مانند سريان آب در برگ گل.
٣- روح مترادف جان (نفس) فردى است. بعضى صوفيان و دانشمندان الهيات، معتقداند كه نفوس فردى، صور الهى است كه قادر است به خدا بپيوندد. در اين مورد گفتهاند: فرشتگان، جنها و نفوس انسانى بعد از مرگ به صورت ارواح مجرد باقىاند.
٤- روح عبارت است از جوهر عاقل مدرك ذات خود، از اين جهت كه مبدأ تصورات است، و مدرك اشياء خارجى، از اين جهت كه در مقابل ذات او قرار دارند. اين تقابل بين مدرك و مدرك يا بين من و جز من، از مباحث رايج فلسفه جديد است و به چند صورت بيان شده است:
الف- روح چيزى است كه در مقابل ماده قرار دارد. اين تقابل در عباراتى از اين قبيل آشكار است: فكر در مقابل موضوع خود قرار دارد. وحدت جوهر عاقل در مقابل كثرت عناصرى است كه در تشكيل مدركات او دخالت دارند.
ب- روح در مقابل طبيعت قرار دارد. مثل مقابله مبدأ فعال با شىء منفعل، يا مقابله آزادى با ضرورت، يا مقابله