فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٥٢٧ - ك
شخص مكتفى به ذات را به قصد ريشخند به كسى اطلاق مىكنند كه گمان كند از تمام مردم بىنياز است.
كامل
فارسى/ كامل
فرانسه/Parfait
انگليسى/Perfect
لاتين/Perfectus
كامل در لغت به چيزى اطلاق مىشود كه اجزاء و صفات آن تمام باشد. و به كسى اطلاق مىشود كه جامع صفات پسنديده باشد اين مفهوم در مقابل ناقص است.
فيلسوفان كامل را به چند معنى به كار بردهاند:
١- كامل شيئى است كه همه اجزاء آن تمام باشد و ممكن نباشد كه جزئى خارجى از آن براى آن ايجاد شود.
چنين شىء از لحاظ كميت كامل است. مىگويند: نيروى كامل و دهه كامل.
٢- كامل چيزى است كه صفات آن تمام باشد و يا چيزى است كه تمام آنچه بايد نسبت به نوعش براى آن حاصل شود، حاصل شده باشد، به نحوى كه در اين مورد چيزى بالاتر از آن قرار نگيرد. چنين شيئى از لحاظ كيفيت كامل است. مىگويند: پزشك كامل و مهندس كامل و مقصود كسى است كه در نوع فضيلتى كه مخصوص آنهاست، (پزشكى و مهندسى) نقصى نداشته باشد.
٣- كامل به معنى موجود بالفعل است زيرا خروج از قوه به فعل كمال است و هر موجودى كه خروج آن از قوه به فعل تمامتر باشد، وجود آن كاملتر است. دكارت گويد:
«اگر بگوييم: شىء كاملتر در كمال تابع و لاحق شىء ناقصتر از خود است، زشتى و غرابت آن كمتر از اين نيست كه بگوييم: شىء از عدم به وجود آمده است.» (رساله گفتار در روش بخشى چهارم) ٤- كامل به ذات خود، موجودى است كه تمام كمالات آن از ذات خود آن، برايش حاصل باشد، چنين موجودى در مقابل كامل به غير است. كامل به ذات كامل مطلق است و موجودى است كه نقصى در آن نيست و شيئى اشرف از او و همجنس او وجود ندارد؛ بلكه خود در ذات و از جميع جهات در غايت شرف است.
٥- در نظر دكارت، موجود كامل خداوند است كه متصف به تمام كمالات است، و چون وجود كمال است، بناچار بايد كامل موجود باشد. زيرا معنى شىء كامل متضمن وجود آن است، همان طور كه معنى مثلث متضمن اين است كه مجموع زواياى آن برابر دو قائمه باشد.
انسان، در حالى كه خود يك موجود ناقص است، نمىتواند تصور كمال را خود جعل كند، پس بايد موجود كاملى باشد كه اين تصور را در نفس انسان مهر كرده باشد، و اين موجود كامل خداوند است.
دكارت گويد: «در اين حال، من قادر نيستم اين تصور را از درون خود برآورم، پس باقى مىماند اينكه اين تصور از موجودى به من القا شده باشد كه نه فقط كاملتر از من است، بلكه او طبيعى است كه تمام كمالاتى را كه من مىتوانم تصور كنم در خود دارد، و اگر بخواهم مقصود خود را با يك كلمه روشن كنم بايد بگويم مقصود من از اين طبيعت، خداوند است». (رساله گفتار، قسمت چهارم)
كامن
فارسى/ درون پا
فرانسه/Immanent
انگليسى/Immanent
لاتين/Immanens
كامن شدن شىء در مكان يعنى پنهان و مخفى شدن در آن. كامن عبارت است از صفات دائمى شىء كه در باطن آن پنهان است. اين اصطلاح در سه معنى به كار مىرود.
١- كامن چيزى است كه ملازم طبيعت شىء است و در مقابل مفارق و متعالى قرار دارد. مىگويند جزاى عمل كامن در آن است.
يعنى اينكه ثواب و عقابى كه در پى عمل مىآيد، چيزى نيست كه از خارج به آن ضميمه شده باشد بلكه به طريق تضمن در درون خود آن قرار دارد. از اين قبيل است آنچه در مذهب وحدت وجود گفتهاند: حقيقت خداوند، كامن در جهان است و خداوند علت درونى موجودات است نه علت خارجى آنها.
٢- در نظر كانت، كامن چيزى است كه خارج از حدود تجربه نباشد. مبادى كامنه مبادىيى است كه فقط در حدود تجربه ممكن به كار مىرود، و اگر مبادى و اصولى