فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٦٤٩ - ن
نمو كمى گويند. اما گوناگونى وظايف نمو كيفى ناميده مىشود. هر افزايشى در كميت مستلزم تغيير در كيفيت است، چنانكه هر تغيير كيفى، در كميت مؤثر است. مدت نمود در اعضاى بدن متفاوت است و هيچ عضوى را نمىتوان گفت به نهايت رشد خود رسيده است مگر اينكه تبديل بنيه و دگرگونى وظايف آن متوقف شود.
استعمال اين واژه در زمان ما رايج شده است به طورى كه به پديدارهاى اقتصادى، اجتماعى و نفسانى اطلاق مىشود.
در تعريفات جرجانى آمده است: «نمو عبارت است از افزايش حجم جسم به اين نحو كه چيزى به آن ضميمه شود و با يك نسبت طبيعى از همه طرف در آن وارد شود و آن را بسط دهد، بر خلاف چاق شدن و باد كردن. اما چاق شدن در تمام جوانب نيست زيرا به موجب آن، طول شىء افزايش نمىيابد، و باد كردن با يك نسبت طبيعى انجام نمىشود.»
نموذج
فارسى/ نمونه
فرانسه/Exemplaire
انگليسى/Exemplary
لاتين/Exemplarium
نمونه به معنى مثال شىء است و به معنايى كه تصور شده است، مخصوصا به مثل افلاطونى كه موجوداتى قائم به ذات است، اطلاق مىشود. و نيز نمونه به معنى الگوى هنرى است كه علت فاعلى، معلول خود را مطابق آن ايجاد مىكند.
نميمة
فارسى/ سخنچينى
فرانسه/Medisance
انگليسى/Backbiting ,Slander
نميمة مشتق از نم و به معنى سخنچينى و فساد كردن است. نمّام كسى است كه عيب مردم را بيان كند و در پى كشف چيزى است كه مردم از كشف آن اكراه دارند. فرق سخنچينى و افترا اين است كه سخنچينى عبارت است از كشف عيوبى كه بالفعل نزد مردم موجود است، در حالى كه افترا جعل و دروغ است.
نهايت
فارسى/ پايان
فرانسه/Fin ,limite
انگليسى/End ,limit
لاتين/Finis ,limes ,limitis
نهايت شىء، غايت و آخر آن است. مثلا مىگويند:
نهايت پديدار، يعنى آخر زمانى آن، و نهايت جسم يعنى حد مكانى آن. از ديگر موارد آن تركيباتى است از قبيل نهايت كتاب، نهايت عشق، و نهايت سال. ابن سينا گويد:
«نهايت چيزى است كه به موجب آن، شىء داراى كميّت، حيثيّتى مىيابد كه در وراى آن چيزى يافت نمىشود».
(رساله حدود) نهايت در مقابل بدايت است.
نهاية المجتهد و بداية المقتصد نام كتابى است از ابن رشد در فقه.
نور الطبيعى
فارسى/ نور طبيعى
فرانسه/Lumiere naturelle
لاتين/Lumen Naturale
١- نور مترادف ضوء است. فرق آنها اين است كه اگر نور ذاتى شىء باشد ضوء ناميده مىشود (مثل نور خورشيد) و اگر عارض شىء شده باشد نور ناميده مىشود (مثل نور ماه) صوفيان گفتهاند: نور وجود حق است.
چنانكه حكماى اشراقى گفتهاند: هيچ شيئى در تعريف بىنياز از نور نيست. زيرا نور عين ظهور است. و ظهور نسبت به خفا مثل وجود نسبت به عدم است.
پس وجود همان نور و عدم، ظلمت است. خداوند نور است و او را نور انوار، نور محيط، نور قيوم، نور مقدس و نور اعظم مىنامند.
٢- نور طبيعى به معنى عقل فطرى است، از اين جهت كه مجموعهاى از اصول بديهى است كه شك در آن راه ندارد و هنگامى كه ذهن متوجه آن مىشود، وجود آن مستقيما براى ذهن فرض مىشود. قدما از اين اصطلاح به عناوين مختلف