فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٢٧٨ - ج
برسيم. متفكران جديد اين معنى را از افلاطون اقتباس كردهاند و آن را به معنى ارتقا از ادراكات حسى به ادراك عقلى، و از واقعيتهاى عينى به حقايق مفارق، و از جزئى به كلى، به كار بردهاند.
ارسطو بين جدل و تحليل منطقى فرق گذاشته است.
زيرا در نظر او موضوع تحليل منطقى برهان است، يعنى استنتاج مبنى بر مقدمات درست. در حالى كه موضوع جدل، استدلال مبنى بر آراء راجح يا احتمالى است. پس جدل حد وسط ميان برهان و خطابه است. معنى اين سخن اين است كه سخن جدلى، دو هدف را دنبال مىكند: يكى اينكه سئوالكننده با تكيه بر مشهودات و مسلمات، الزام و اقناع خصم را بخواهد. دوم اينكه خواهان ايقاع ظنّ قوى در عقيدهايست كه قصد تصحيح آن را دارد، به نحوى كه گمان رود اين عقيده از يقينات است. اين معنى، چنانكه پيداست، نزديك به معنائى است كه سقراط و افلاطون مراد مىكردند.
اما فيلسوفان يونانى پس از عصر افلاطون جدل (ديالكتيك) را به دو معنى به كار بردهاند: اول قدرت استدلال صحيح، دوم جدال و ستيز درباره اظهار عقيده و نحوه بيان آن و مهارت در آوردن سخنانى كه شخصى را به مقصود نزديك مىكند.
كانت ديالكتيك را به معنى مقياسهاى وهمى به كار برده است. وى معتقد است كه ديالكتيك ظاهر منطق است در حالى كه تحليل حقيقت منطق است. اين روش، ظاهرى يا منطقى است، مانند مصادره به مطلوب، و يا آزمايشى است مانند بزرگ شدن ماه، هنگام نزديك شدن آن به افق، و يا استعلائى است، و اين نتيجه طبيعت عقل است كه مىپندارد قادر است به آن سوى تجربه گذر كند و حقيقت خدا و نفس و جهان را با مقياسهاى عقلى دريابد. اين پندار در فلسفه كانت، ديالكتيك استعلائى ناميده مىشود و قسم دوم منطق استعلائى كتاب نقد خرد محض است.
در نظر هگل ديالكتيك عبارت است از تحوّل منطقيى كه موجب تركيب دو قضيه متناقض و اجتماع آنها در يك قضيه ثالث مىگردد. اين تحول كه تحول فكر و وجود هر دو را شامل مىگردد داراى سه ركن است. اول ايجاب (تز) دوم نقيض آن يعنى سلب (آنتىتز) سوم تركيب اين دو (سنتز).
اين تركيب عبارت است از تركيب دو عقيده متناقض و اجتماع آنها در يك عقيده سوم كه برتر از آن دو است. پس در نظر هگل، منطق مبتنى است بر عدم تساوى نقيضين در امكان. اما ديالكتيك مبتنى است بر تقابل ضدين براى استخراج نتيجهاى كه جامع آنها باشد.
جدل آقا و برده، در نظر هگل عبارت از يك حركت تطورى است كه ضمن آن، آقا برده و برده آقا مىشود. زيرا سعى و كوشش آقا در جهت تمايلات و لذّات او را برده نيازها و شهوات مىكند و تا حد حيوان تنزل مىدهد.
در حالى كه كار برده، او را بر نفس و طبيعت خود مسلط مىكند و در نهايت او را به آقائى مىرساند.
در نظر پيروان ماركس، ديالكتيك عبارت است از التقاط و تركيب در فلسفه اصالت معنى هگل و اصالت ماده ماركس زيرا تحول ديالكتيكى نزد هگل، عبارت است از تحول فكر، در حالى كه نزد ماركس و انگلس عبارت است از تحول ماده.
در حال حاضر، ديالكتيك به معانى زير به كار مىرود:
١- ديالكتيك روش فكرى است كه خود را مىشناسد و توسط حكم مركبى كه جامع احكام متناقض باشد از موقعيت خود تعبير مىكند.
٢- ديالكتيك روش فكرى است كه حركت خود را متوجه جهات مخالفى مىكند كه در آن، تأثير متقابل دارند و در نهايت موجب تقدم آن مىگردند، مانند ديالكتيك شهود و قياس، آقا و برده، ضرورى و عشق.
٣- جدل موقعيّت تفكرى است كه مقرر مىدارد، صدور حكم در مورد اشياء نمىتواند نهايى و قطعى باشد بلكه هميشه احتمال تجديد نظر وجود دارد.
٤- جدل عبارت است از اتصاف فكر به حركت و تمايل آن به درگذشتن از خود و اينكه روش آن در شناخت اشياء اين است كه شىء را به محلى بازمىگرداند كه آن را ضمن حركت وجود اشتغال مىكند.
محمولات جدلى چهار قسم است: تعريف، جنس، خاصه و عرض. و قياس جدلى در مقابل قياس يقينى است.
لحظه ديالكتيكى عبارت است از انتقال از حدى به حد نقيض آن، و يا عبارت است از جريان فكر، تحت تأثير نيازهاى خود، به سوى گذشتن از حد تناقض. بالاخره جدلى يا ديالكتيكى عبارت است از متحرك، پيشرو و متحول.
جديده
فارسى