فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٤٩٩ - ف
فطرت عبارت است از سرشتى كه هر موجودى در آغاز خلقت خود بدان حالت است. خداوند فرموده است: «فطرت خداوند كه مردم را بدان آفريده است، خلق خداوند را تبديلى نيست» (فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ) و در حديث آمده است: «هر مولودى مطابق فطرت متولد مىشود، پدر و مادرش او را يهودى يا نصرانى يا مجوس مىكنند.» معنى اين حديث اين است كه هر مولودى در خلق و طبع و هيأت سالم متولد مىشود، در او ايمان و كفر و انكار و شناخت وجود ندارد ٢٩، زيرا اگر يكى از اين حالات در فطرت او باشد هرگز از او ذايل نخواهد شد. گفتهاند فطرت به معنى اسلام است؛ يا آغازى است كه خداوند خلقت هر موجودى را بدان قرار داده است، يا پيمانى است كه خداوند از فرزندان آدم گرفته است.
هر چه باشد، فطرت سرشت اصلى يا طبيعت اولى است كه مولود، هنگام ولادت بدان حالت است. ابن سينا گويد:
«معنى فطرت اين است كه انسان توهم كند كه ناگهان وارد جهان شده است، در حالى كه عقل او بالغ است، اما رأيى را نمىشنود و به مذهبى معتقد نيست و با هيچ مردم در نياميخته است و سياست نمىشناسد اما محسوسات را مشاهده مىكند و خيالات (صور خيالى) را از آنها اخذ مىكند، سپس چيزى عارض ذهنش مىشود و در آن شك مىكند. اگر شك ممكن شد، فطرت بدان شهادت نمىدهد و اگر شك ممكن نشد اين چيزى است كه فطرت ايجاب مىكند و چنين نيست كه هر چه فطرت ايجاب كند صادق باشد بلكه بسيارى از آن كاذب است، و صادق، فطرت قوهاى است كه عقل ناميده مىشود.» (نجات) و نيز گفته است: «فطرت انسانى در اكثر موارد براى تشخيص اقسام تصديقات كافى نيست. فطرت ممكن است سالم باشد و ممكن است سالم نباشد، اگر فطرت سالم باشد عقل ناميده مىشود.» و نيز گفته است: «به صحت فطرت اولى در انسان عقل گويند.» (رساله حدود) پس فطرت سالم به معنى عقل است و در اصطلاح دكارت عبارت است از استعداد تشخيص حق از باطل.
فطريّت صفتى است كه فطرى را از غير فطرى متمايز مىكند.
فطريّات يك نوع از مبادى يقينى ضرورى است كه نزديك به اوّليّات است.
اصالت فطرت (Inneisme( عبارت است از قول به اينكه در عقل انسان افكار و تصورات فطرى وجود دارد. مثلا در نظر دكارت تصوّرات بر سه قسم است: اول تصوّرات فطرى كه ناشى از تجربه نيست. دوم تصورات جعلى كه ساخت تخيّلات است، سوم تصوّرات عارضى كه ناشى از احساس است. بنا بر اين فطرى در نظر دكارت به معنائى است كه ما امروز آن را احوال نفس يا تجربه باطنى مىناميم و نيز به معنى قوانين و صور و اصول پيشينى معرفت است. مقصود از فطرى اين نيست كه وقتى كودك متولد مىشود اين مفاهيم بطور واضح در ذهن او وجود دارد. بلكه مقصود چنانكه لايب نيتس گفته است، اين است كه در نفس كودك استعدادهائى وجود دارد شبيه رگههائى كه در سنگ مرمر وجود دارد و موجب مىشود كه اين سنگ بتواند صورت معينى را بپذيرد؛ بطورى كه مىتوان گفت اين صورت بطور فطرى در سنگ وجود دارد. اين صورت از قوّه به فعل نمىآيد مگر اينكه كار و تجربه آن را فعليت دهد.
فعل
فارسى/ كنش
فرانسه/Acte
انگليسى/Act ,action
لاتين/Actus ,actum
فعل به معنى عمل «و هيأتى است در چيزى كه در چيز ديگرى اثر مىگذارد مانند هيأت مناسب برندگى براى شىء برنده. در اصطلاح نحويان فعل چيزى است كه خودبخود معنائى داشته باشد و به يكى از زمانهاى سهگانه دلالت كند.» (تعريفات جرجانى). لفظ فعل متضمن سه معنى است: حدوث، زمان، انتساب به فاعل. فيلسوفان فعل را به چندين معنى به كار بردهاند:
١- فعل عموما به معنى مؤثر بودن شىء در شىء ديگر است مانند افعال طبيعى از قبيل تأثير آتش در گرم شدن.
در اين جريان، آتش فاعل و شىء گرمشونده منفعل است. و افعال مصنوعى يا صنعتى مثل شىء برنده، مادام كه برنده است. از اين جمله است تأثير سخن ران در شنوندگان و تأثير مربى در كودك و تأثير پزشك در بهبودى بيمار. و نيز به هر كارى، چه ارادى چه غير ارادى، كه انسان بدان اقدام كند، فعل گويند.
٢- در علم اخلاق، به تأثير موجود عاقل، از اين جهت كه داراى غرض و هدفى است، فعل گويند، مانند فعل شجاع كه يك فعل ارادى است و لازم نيست همراه با حركت