فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٥٠١ - ف
عبارت است از انتقال از مبادى به مطالب، دفعة و ناگهانى نه تدريجا اما در فكر حركت هست. بهتر است معنى فكر به قصد مشروط باشد، زيرا حركت در معقولات، بدون اختيار، مثل حركت در خواب، فكر محسوب نمىشود.
٢- حركت نفس در معقولات با آغاز كردن از مطلوب قابل تصور به سوى مبادى و اصولى كه فكر را بدان مطلوب مىرساند به نحوى كه فكر مبادى خود را بيابد و آن را نظم و ترتيب دهد و از آنجا به مطلوب باز گردد. فكر به اين معنى شامل دو حركت است: اول حركت از مطالب به مبادى، دوم حركت از مبادى به مطالب.
اين تعريف فكر نيز آن را از شهود متمايز مىكند. زيرا شهود چنانكه گفتيم انتقال ناگهانى از مبادى به مطالب است.
٣- به معنى اولين حركت از دو حركت مذكور يعنى حركت از مطالب به مبادى، بدون اينكه حركت دوم همراه آن باشد. اين فكر فكرى است كه مقابل شهود است و اين تقابل تقابل صعود و هبوط است، زيرا انتقال دفعى از مبادى به مطالب در مقابل عكس خود قرار دارد كه عبارت است از انتقال از مطالب به مبادى كه مىتواند تدريجى هم باشد.
ابن سينا گويد: «در اينجا مقصود از فكر، چيزى است كه انسان در اجماع مىتواند از امورى كه در ذهن او حضور دارد و آنها را تصور يا تصديق كرده است و تصديق او يا علمى است يا ظنى يا وضعى يا تسليمى، به امورى منتقل شود كه در ذهن او حضور ندارد و اين انتقال با ترتيب انجام مىشود.» (اشارات و تنبيهات) آنچه گفتيم، امورى از قبيل انفعالات، عواطف، غرايز و ارادات را از فكر متمايز مىكند.
اما بعضى از فيلسوفان معنى فكر را توسعه دادهاند و آن را به تمام مظاهر نفسانى اطلاق كردهاند. مثلا دكارت در كتاب تأملات گويد: «فكر آن چيزى است كه شك مىكند، مىفهمد، درك مىكند، اثبات مىكند، اراده مىكند يا اراده نمىكند، تخيل مىكند و حس مىكند.» اين عبارت دال بر اين است كه در نظر دكارت، فكر شامل احساس، ادراك، تخيل، شك، اثبات و اراده است. امروز استعمال فكر به اين معنى عام مقبول نيست. حتى دكارت هم لفظ فكر را به معنى حالات انفعالى و ارادى اطلاق نكرده است، مگر از اين جهت كه اين حالات را، نفس با اعمال فكر در آنها، درك مىكند.
بنا بر اين، اينكه اخيرا فيلسوفان لفظ فكر را فقط به معنى اعمال عقلى به كار بردهاند، چيز تازهاى نيست.
در اصطلاح كانت فكر عبارت است از قوّه انتقاد و در اصطلاح او فكر استعلائى فعلى است كه پديدارها را به دو قوّه فهم و حس ربط مىدهد. در نظر من دوبيران فكر قوّه دراكهايست كه كثرت را به وحدت باز مىگرداند.
فايده: بين فكر و زبان پيوند محكمى برقرار است. زيرا فكر در زبان از صورتى تحقيق مىكند كه تعبيركننده فكر است. و زبان در فكر از فعل عقلى معادل خود تحقيق مىكند. بيهوده است كه بخواهيم الفاظ را كاملا از افكارى كه بيانكننده آن است جدا كنيم. زيرا فكر و تعبير فكر (يعنى لغت) در كنار يكديگر قرار دارند.
خلاصه فكر به فعلى اطلاق مىشود كه نفس هنگام حركت در معقولات آن را انجام مىدهد، و يا به خود معقولات اطلاق مىشود. اگر فكر به فعل نفس اطلاق شود، دال بر حركت ذاتى آن است كه عبارت است از نظر و تأمل و اگر به معقولات اطلاق شود، دال بر موضوعى است كه نفس در آن فكر مىكند، و به اين معنى مترادف تصور يا مفهوم است.
در اين مورد گفتهاند: فكر دينى و فكر سياسى. فكرى منسوب به فكر است. مىگويند: حيات فكرى و عمل فكرى.
فكرت
فارسى/ مثال
فرانسه/Idee
انگليسى/Idea
لاتين/Idea
١- فكرت يا مثال عبارت است از تصور ذهنى يا حصول صورت شىء در ذهن، و مترادف معنى است. زيرا معنى همان صورت ذهنى است، از اين جهت كه لفظى در مقابل آن وضع شده است (تعريفات جرجانى). فرق مثال و صورت ناشى از جهان خارج، اين است كه مثال كلى و مجرّد است و صورت جزئى و مشخص. زيرا صورت شبحى است كه شىء خارجى آن را به سوى حواس مىفرستد و در حواس انطباع مىيابد و عمل ادراك را ممكن مىگرداند. فيلسوفان تجربى نحوه چگونگى تشكيل مثال از تصور جزئى حسى را بيان كردهاند. اگر چه سخن آنان در اين مورد از هر جهت موجّه نيست.
٢- مثال نزد افلاطون به معنى نمونه عقلى يا صورت عقلى مجردى است كه فنا و فساد نمىپذيرد و حقيقت وجود