فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٣١٨ - ح
مىداند. و نيز حق به معنى چيزى است كه با عمل خود، اخلاق و عادات را تجويز مىكند، خواه اين فعل عمل صالحى باشد و خواه عملى باشد كه با اخلاق حسنه ارتباطى نداشته باشد. گفتهاند كه حق در مقابل واقع است، از اين جهت كه ممكن است امر واقعى ناحق و غير مشروع باشد.
٤- حق و واجب نسبت به يكديگر حالت تضايف دارند. به اين ترتيب كه اگر انجام كارى براى يكى از دو طرف واجب باشد، حق طرف ديگر است. مثل رابطه و نسبت بستانكار به بدهكار. اگر بر بدهكار واجب باشد كه حق بستانكار را ادا كند، حق بستانكار است كه آن را بگيرد. اما مفهوم حق تنگتر از مفهوم واجب است زيرا اگر بر توانگر واجب باشد كه به ناتوان صدقه بدهد، حق ناتوان نيست كه صدقه را مطالبه كند. به اين جهت بن واجب الزامى و واجب گسترده فرق گذاشتهاند. در اين مورد گفتهاند:
واجب الزامى واجبى است كه در مقابل حقى قرار دارد كه مستلزم و مقتضى اجراست. اما واجب گسترده واجبى است كه در مقابل حقى قرار دارد كه صاحب آن حق، نمىتواند اجراى آن را مطالبه كند. واجباتى كه در مقابل حقوق قرار دارد، خواه الزامى باشد خواه غير الزامى، در نظر فيلسوفان، ثابت و مطلقاند، و نمىتوان گفت: اين حقى است كه وقت اداى آن نرسيده است و يا اين واجبى است كه اكنون وقت اداى آن نيست. در تمام اين موارد، بايد تكليف به اندازه توانائى باشد، بنا بر اين كسى كه قادر به انجام كارى نباشد، نمىتوان انجام اين كار را از او مطالبه كرد.
٥- بين حق طبيعى و حق قراردادى هم فرق گذاشتهاند. در اين مورد گفتهاند:
حق طبيعى عبارت است از مجموع حقوقى كه لازمه طبيعت انسان است از آن جهت كه انسان است. حق قراردادى، مجموعه حقوقى است كه در قوانين مكتوب و عرف و عادت به آن اشاره شده است. علم حقوق يعنى قانونشناسى، و حقوق مردم يا حقوق ملتها حقوقى است كه رومىها براى غير اتباع كشور خود قائل بودند. در زمان ما اين حقوق را حقوق بين المللى مىنامند كه به دو قسمت تقسيم مىشود. حقوق بين الملل عام و حقوق بين الملل خاص. نوع اول مربوط به تنظيم روابط بين دولتهاست و نوع دوم مربوط به تنظيم روابط افراد از طبقات مختلف است.
حقيقت
فارسى/ درستى
فرانسه/Verite
انگليسى/Truth
لاتين/Veritas
حقيقت در لغت به معنى چيزى است كه در جاى اصلى خود استعمال شود و مجاز در مقابل آن قرار دارد. حقيقت هر چيز، خالص و اصل و محض آن چيز است. و حقيقت امور به معنى يقينى است كه در مورد آنها وجود دارد و حقيقت انسان چيزى است كه حفظ و دفاع از آن بر او لازم است. حقيقت در فلسفه به چند معنى به كار رفته است:
١- به معنى مطابقت تصور يا حكم با واقع. حقيقت به اين معنى اسمى است براى شىء كه هنگام ثبوت آن، اراده شده است. حرف ت در آخر آن براى اين است كه از حالت وصفى به حالت اسمى درآمده است. دكارت گويد:
«رؤياهائى كه در حالت خواب به خيال ما مىرسد هرگز در مورد حقيقت افكارى كه در بيدارى به دست آوردهايم، ما را به ترديد و شك وانمىدارد.» (رساله روش، قسمت چهارم) حقيقت به چيزى اطلاق مىشود كه ثبوت آن، قطعى و يقينى است. مثلا مىگوييم: اين شهادت مطابق با حقيقت است، و اين مرد حقيقت را مىپوشاند. از اين قبيل است آنجا كه مثلا مىگويند: حقيقت تاريخى.
٢- حقيقت به معنى مطابقت شىء با صورت نوعى آن، يا مثالى است كه از آن در ذهن داريم. حقيقت به اين معنى چيزى است كه حق و وجوب شىء رو به سوى آن دارد. مثلا مىگويند: مؤمن به حقيقت ايمان نمىرسد مگر اينكه انسانى شود كه عيبهاى خود را برطرف كند، كه مقصود، خلوص و كمال ايمان است. و بازمىگويند: اين صورت مطابق با حقيقت است. يعنى به غايتى رسيده است كه تعبيركننده شىء مورد نظر است.
٣- حقيقت به معنى ماهيت يا ذات است. پس حقيقت شىء چيزى است كه شيئيت شىء به آن است. مثل حيوان ناطق براى انسان، برخلاف ضاحك و كاتب زيرا بدون تصور ضاحك و كاتب، مىتوان حقيقت انسان را تصور كرد.
«گفتهاند آنچه شيئيت شىء به آن است، به اعتبار تحقق شىء، حقيقت و به اعتبار تشخص شىء، هويت است و با قطع نظر از اين مفهوم، ماهيت شىء است.» (تعريفات جرجانى)