فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٢٦٥ - ب- معنى خاص
تركيب آنها به وجود آمده باشد، بلكه خداوند از هر جهت واحد است.
دوم- قول به خداى واحد بىشريك متعالى از جهان و حاكم بر آن. زيرا وجودى كه خدا به آن موصوف است، نمىتواند به موجود ديگرى تعلق گيرد، بر خلاف ثنويان كه به دو خدا باور دارند و معتقدان به تعدد خداوند كه به خدايان متعدد باور دارند. به اين جهت گفتهاند توحيد عبارت است از شناخت ربوبيت خدا و اقرار به وحدانيت او و نفى هر گونه شريكى از او. معنى وحدانيت اين است كه خداوند داراى كمالى است كه جز او، ديگرى در آن كمال شريك او نيست و در آفرينش و تدبير جهان يكتا و بىواسطه است و هيچ علت و مؤثّرى در جهان جز او وجود ندارد.
فرق توحيد و وحدت وجود (همه خدائى) اين است كه در مذهب توحيد، وجود جهان مشروط و متوقف به وجود خداست. اما وجود خدا مشروط و متوقف به وجود جهان نيست. در حالى كه در وحدت وجود، هستى هر يك از اين دو (خدا و جهان) ضرورة عين هستى ديگرى است. زيرا در اين مذهب نسبت خدا به جهان مثل نسبت جوهر به اعراض است. جوهر يكى است و اعراض متكثر است. اما نه جوهر بدون اعراض وجود دارد و نه اعراض بدون جوهر. (رجوع كنيد به وحدت وجود) توحيد جزئى (Henotheisme( از طرفى مقابل توحيد مطلق، و از طرف ديگر مقابل تعدد است. اين توحيد به اديانى منسوب است كه به پرستش خداى واحد دستور مىدهند و به وجود خدايان ديگر نيز باور دارند.
توحيد الذّات
فارسى/ يكى كردن
فرانسه/Identification
انگليسى/Identification
وحدت دادن به شىء به معنى منفرد كردن آن از اشياء ديگر و شناختن نوع آن است. مثلا براى شناخت نوع يك شكوفه بايد به كتاب گياهشناسى رجوع كرد. و نيز وحدت دادن به معنى يكى كردن دو شىء است. مثل يكى كردن امواج نور و امواج الكترو مغناطيسى، و نيز وحدت دادن به معنى شناخت هويّت چيزى است از آن جهت كه يك واحد است، مانند شناخت استعداد دانشجو از طريق بررسى توانائى او.
معنى توحيد و يكى كردن در نظر فرويد عبارت است از يكى شدن شخصى با شخص ديگر، به نحوى كه هر يك از آنها احساس كند كه عين ديگرى است و در احساس و عاطفه و فكر او شريك است. بسيار ممكن است كه يكى شدن عواطف دو نفر موجب اين شود كه هر يك از آنها كارى انجام دهد متناسب با فكر و احساس ديگرى.
توتر
فارسى/ خود جوشى
فرانسه/Tension
انگليسى/Tension
لاتين/Tensio
خود جوشى در اصطلاح رواقيان عبارت است از كوششى درونى كه موجب تداوم و بقاى شىء مىگردد، چه اين كوشش در خود شىء متمركز باشد و چه از چيزى كاملتر از آن صادر گردد و به آن برسد.
مثلا آتش و هوا داراى مقاومت ذاتى هستند كه اين مقاومت ناشى از طبيعت فعال آنهاست، در حالى كه خاك و آب حقيقت ثابت خود را از آتش و هوا مىگيرند. زيرا اين دو عنصر اخير منفعلاند نه فعال. اگر آتش به فعاليت درآيد به هوا تبديل مىشود و اگر هوا به فعاليت درآيد به آب تبديل مىشود و اگر آب به فعاليت درآيد به خاك تبديل مىشود. و نيز به نظر رواقيان، خود جوشى كوششى است كه نفس آن را اعمال مىكند تا اشياء را درست بشناسد يا از تأثير آنها بر كنار بماند، به اين جهت دعوت به مرگ (خودكشى) و پرهيز از كار، از پيش نهادهاى رواقيان اخير بود.
خودجوشى روانى، در نظر پيرژانه عبارت است از شمول فعاليتهاى عقلانى بر دو پديدار: يكى توحيد، يا تمركز، از اين جهت كه اين توحيد و تمركز اساس تركيب عقلى است، دوم تعدد حالات نفسانيى كه داخل اين تركيب مىشود. به خود جوشى روانى مركب از اين دو پديدار، استواى عقلى (تعادل عقلى) گويند. اين تعادل داراى درجاتى است كه بالاترين درجه آن، خود جوشى شديد نفسانى و تعادل عقلى بسيار عالى است و كمترين درجه آن اين است كه خود جوشى به مرحله صفر مىرسد.