فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٥٠٣ - ف
فلسفه
فارسى/ فلسفه
فرانسه/Philosophie
انگليسى/Philosophy
لاتين/Philosophia
لفظ فلسفه اصلا يك واژه يونانى است و مركب است از دو جزء «فيلو» و «سوفيا» و به معنى دوست داشتن حكمت يا دانش دوستى است. اين اصطلاح به علم به حقايق اشياء و عمل كردن به آنچه بهتر است، اطلاق مىشود. فلسفه در قديم شامل تمام علوم بود و به دو قسم نظرى و عملى تقسيم مىشد. فلسفه نظرى به علم الهى، رياضى و طبيعى تقسيم مىشود كه به ترتيب علم اعلاء علم وسط و علم اسفل ناميده مىشود. قسمت دوم نيز به سه بخش تقسيم مىشود:
اخلاق، تدبير منزل و سياست مدن. اولى تدبير امور شخصى انسان، دومى تدبير امور خانواده و سومى تدبير امور مملكت است با آنكه علوم يكى بعد از ديگرى از فلسفه جدا شده است، ٣٠ بعضى فيلسوفان را به تمام معارف بشرى اطلاق كردهاند.
مثل دكارت كه گفته است: فلسفه شبيه درختى است كه ريشه آن ما بعد الطبيعه تنه آن علوم طبيعى و شاخههاى آن علوم فرعى از قبيل پزشكى، مكانيك و اخلاق است.
صفاتى كه فلسفه را [از علوم] متمايز مىكند عبارت است از: شمول، وحدت، تعمق در تفسير و تعليل و بحث از علل ابتدائى و مبادى اولى. به اين جهت است كه ارسطو فلسفه را چنين تعريف كرده است: علم به اسباب قصوا يا علم به موجود از آن جهت كه موجود است. و ابن سينا آن را چنين تعريف كرده است: آگاهى بر حقايق تمام اشياء به قدرى كه بر انسان ممكن است بر آنها آگاهى يابد، و يا چنانكه جرجانى گفته است: فلسفه عبارت است از شبيه شدن به خدا، به اندازه توان انسان، براى تحصيل سعادت ابدى. اما در دوره جديد لفظ فلسفه به تحقيق در مورد مبادى اولى اطلاق مىشود كه به تفسير عقلى معرفت مىپردازد مثل فلسفه علوم، فلسفه اخلاق، فلسفه تاريخ، فلسفه حقوق و ...
(رجوع كنيد به دوره فلسفه تحصلى اگوست كنت) يا به هر معرفتى اطلاق مىشود كه داراى وحدت كامل باشد.
بر خلاف معرفت علمى كه داراى وحدت كامل نيست، و معرفت عاميانه كه اصلا وحدتى در آن نيست (اسپنسر)؛ يا به مجموع تحقيقات مربوط به عقل، از اين جهت كه عقل چيزى است غير از مورد ادراك خود يا از اين جهت كه عقل در مقابل طبيعت قرار دارد، اطلاق مىشود.
اگر مقصود از فلسفه تحقيق در عقل انسانى، از اين جهت كه عقل غير از مورد ادراك است، باشد، به دو قسمت تقسيم مىشود:
١- قسمتى كه در مورد منشأ معرفت، ارزش آن، مبادى يقين و علل حدوث اشياء بحث و تحقيق مىكند و آن عبارت از كوششى است كه هر فيلسوفى به جا مىآورد تا به اين سؤال كه: ما چه چيزى را مىتوانيم بشناسيم، جواب دهد. [مبحث علم المعرفة] ٢- قسمتى كه راجع به ارزش عمل بحث مىكند و آن جواب به اين سؤال است كه: ما چه بايد بكنيم؟ [فلسفه اخلاق فرق فلسفه و علم اين است كه علم نسبت به افزايش حقايقى كه به دست مىآورد قلمرو و حوزه عمل خود را گسترش مىدهد در حالى كه فلسفه در حوزه محدودى از حقايق محصور است گر چه اين حقايق را به صور مختلف بيان مىكند. به اين جهت گفتهاند: فلسفه نظريه ارزشهاست و بر سه قسم تقسيم مىشود:
منطق كه كار آن تحقيق در ارزش حقيقت است، زيبائىشناسى كه كار آن تحقيق در ارزشهاى هنرى است و علم اخلاق كه موضوع آن تحقيق در ارزش عمل است. اين علوم سهگانه را علوم معيارى گويند و موضوع آنها تحقيق در پديدارهاى عقل بشرى است، از جهت قدرتى كه در صدور احكام ارزشى دارد.
يكى از معانى فلسفه اطلاق آن به استعدادهاى عقلى و فكريى است كه انسان را قادر مىسازد تا اشياء را از ديدگاهى بالا و گسترده مورد مطالعه قرار دهد و قادر است حوادث روزگار را با اعتماد و اطمينان و آرامش بپذيرد.
فلسفه به اين معنى مترادف حكمت است.
از موارد ديگر استعمال لفظ فلسفه، اطلاق آن به مذاهب فلسفى معين است. مثلا فلسفه افلاطون، فلسفه كانت، و يا به مجموع مكاتب فلسفى در يك فرهنگ يا در يك ملت اطلاق مىشود، مثل فلسفه يونانى و فلسفه اسلامى. و يا به فلسفه يك زمان معين اطلاق مىشود، مثل فلسفه قرون ميانه و فلسفه قرن هفدهم.
فلسفى منسوب به فلسفه است. مىگويند:
برهان فلسفى كه مقصود برهان عقلى مقابل برهان خطابى يا جدالى يا سفسطى است. امور فلسفى عبارت است از:
١- براهين علمى مقابل براهين خطابى و جدلى و