فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٤٢٢ - ص
صغرا در قياس حملى مقدمهايست كه حد اصغر در آن قرار دارد. مثل:
سقراط انسان است هر انسانى فانى است پس سقراط فانى است در اين قياس مقدمه «سقراط انسان است» صغرا و «هر انسانى فانى» كبراست. حد اصغر در قياس حملى حدى است كه موضوع نتيجه است. در مثال مذكور حدود سهتاست: سقراط، انسان، فانى. سقراط حد اصغر، انسان حد وسط و فانى حد اكبر است. اصغر و اكبر را طرفين گويند.
(رجوع كنيد به حد، قياس)
صفاء
فارسى/ پاكى
فرانسه/Purete
انگليسى/Purity
لاتين/Puritas
صفا به معنى خلوص و دور از تيرهگى است. صفاى آن يعنى درخشندگى آن. صفاى جوّ يعنى نبودن ابر در آن و صفاى قلب يعنى نبودن غم در آن. صفاى ذهن يعنى استعداد كسب مطلوب بدون زحمت. (رجوع كنيد به تعريفات جرجانى و تهذيب الاخلاق ابن مسكويه) «اخوان صفا» نام يك فرقه فلسفى است كه بطور پنهانى و به صورت يك خانواده زندگى مىكردند و با يكديگر به دوستى و صداقت رفتار مىكردند، بر اساس تقدس و طهارت گردآمده بودند، اينان را اهل عدل و ابناء حمد نيز ناميدهاند. بين خود مذهبى نهادند كه گمان مىكردند اين مذهب آنان را به رستگارى خواهد رساند و خدا از آنان راضى خواهد بود. اينان مىگفتند: شريعت به جهالت آلوده شده است و به گمراهىها در آميخته است و فقط فلسفه مىتواند آن را از آلودگىها برهاند، زيرا فلسفه حاوى حكمت اعتقادى و مصلحت اجتهادى است. اينان مىپنداشتند هرگاه فلسفه و شريعت با هم انتظام يابند، كمال حاصل خواهد شد (ابو حيان توحيدى) صافى مترادف خالص و محض است.
صفت
فارسى/ صفت
فرانسه/Attribut
انگليسى/Attribute
لاتين/Attributum
صفت اسمى است كه بر بعضى از احوال شىء دلالت مىكند، يا حالتى است كه شىء بر آن حالت است. مثل سياهى، سفيدى، علم، جهل و ...
در اصطلاح نحويان صفت عبارت است از نعت، اسم فاعل، اسم مفعول، صفت مشبهه، افعل تفضيل و آنچه در جاى اينها قرار گيرد.
در اصطلاح اهل فلسفه صفت حالت خاصى است كه طبيعت شىء را محدود مىكند. ابن سينا گويد: «شىء واحد مىتواند اوصاف بسيار داشته باشد كه تمام آنها ذاتى باشد اما چگونگى اين شىء به موجب يكى از آن صفات نيست بلكه به موجب تمام آنهاست. (نجات) فيلسوفان بين صفت ذات و صفت فعل فرق گذاشتهاند.
صفت ذات صفتى است كه نمىتوان شىء را به ضد آن موصوف كرد اما صفت فعل صفتى است كه مىتوان شىء را به ضد آن موصوف كرد.
و نيز بين صفت نفسى و صفت معنوى فرق گذاشتهاند.
صفت نفسى صفتى است كه توصيف ذات شىء به آن صفت محتاج تعقل امرى زائد بر آن نيست، مثل انسانيت براى انسان صفت معنوى صفتى است كه توصيف ذات شىء به آن محتاج امرى زائد بر آن است. مانند حدوث و مكانگيرى (تحيز) [براى جسم].
در منطق صفت را محمول مىنامند، به اين ترتيب كه اگر شيئى به صفتى موصوف گردد، آن شىء را موضوع و آن صفت را محمول گويند. مثل: زيد عالم است. زيد موضوع و عالم محمول است. موضوع و محمول در اصطلاح منطقيان همان مسند و مسند اليه نحويان است.
اسپينوزا محمول را به معنائى اطلاق كرده است كه عقل آن را در جوهر، از اين جهت كه مقوم ذات جوهر است، ادراك مىكند بنا بر اين هر چيزى كه بذاته و لذاته ادراك شود، محمول است. مثل امتداد كه بذاته و لذاته قابل ادراك است، برخلاف حركت كه نمىتوان آن را ادراك كرد مگر اينكه به امتداد اضافه شود.