فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٤٢٤ - ص
دارد، و اگر به يكى از صفات معنوى اطلاق شود دال بر اشتداد، قوت، سنگينى، و تيزى است زيرا صلب به معنى شديد و قوى است. مىگويند فلانى در دين خود سختگير (صلب) است؛ يا شبان سخت چوب، هنگامى كه شتر را با چوب بزند.
در فلسفه جديد، صرامت يا صلابت به معنى سختگيرى در تفسير قوانين و تطبيق آنها [با موارد و مصاديق] است.
مانند بعضى فرقهها كه به جنبههاى شديد و تند و تيز احكام متمسك مىشوند و در اجراى قوانين و احكام سختگيرى مىكنند. اين مفهوم در مقابل اباحه قرار دارد كه در كاربرد و اجراى قوانين اخلاقى مسامحه مىكند زيرا معتقدان به اباحه مىگويند افعال انسان امرى طبيعى است نه ارادى و اكتسابى و انسان نمىتواند از ارتكاب گناهان بپرهيزد.
كانت صلابت يا تشدد را به معنى خاصى به كار برده است.
وى صلابت را به فعلى اطلاق كرده است كه از هر قيدى آزاد است جز قيد قانون. زيرا در نظر او، امر واجب امر مطلق است، حال اگر اين امر مطلق به امور قلبى (عاطفى) يا نفعى بياميزد، ارزش اخلاقى آن از دست مىرود.
صمم اللفظى
فارسى/ ناشنوائى لفظى
فرانسه/Surdite Verbalo
انگليسى/Word -deafness
صمم به معنى از دست دادن شنوائى است. مىگويند گوشش كر شد، يعنى بسته شد، يا سخن او را نشنيد، يعنى از آن روى گرداند و نخواست كه بشنود.
ناشنوائى لفظى عبارت است از عجز انسان از فهم معنى كلمات در حالى كه استعداد شنيدن الفاظ و اصوات را دارد ناشنوائى موسيقى عبارت است از ناتوانى انسان در درك ارتفاع اصوات و روابط آنها و نسبت بين آنها و محل توليد آنها.
ناشنوائى عقلى عبارت است از عجز انسان از درك معانى اصوات بطور كلى. اين گونه ناشنوائى را (Asymbolie(
يا عجز ادراك معانى علائم و نشانهها مىنامند.
بطورى كه اين حالت در كورى لفظى يا كرى لفظى يا كرى موسيقى وجود دارد. عجز از ادراك معانى علائم ممكن است بصرى باشد يا لمسى و يا .... از نشانههاى اين بيمارى اين است كه شخص مبتلا نمىتواند اشياء خارجى را درك كند و اسم آنها را بگويد.
صميمى
فارسى/ درونى
انسه/Intime
انگليسى/Internal ,Inmost
لاتين/Intimus
صميم هر چيزى يعنى خالص و محض آن. صميم دل و امثال آن، يعنى درون و ميان آن. مىگويند فلانى از صميم قبيله است، يعنى از اصل آن و خالص است و نسبت او به آن قبيله اصلى و صميمى است. در فلسفه جديد صميمى را به دو معنى به كار مىبرند: ١- صميم شىء يعنى داخل و باطن آن كه در مقابل خارج و ظاهر شىء قرار دارد. صميمى به امر باطنى اطلاق مىشود كه عوام از درك آن عاجزاند؛ و يا به امر شخصى و فردى اطلاق مىشود كه فقط صاحب آن، آن را ذاتا يا طبعا يا بالعرض مىشناسد. از آن جمله است حس درونى (صميمى) كه مندوبيران و بسيارى از فيلسوفان التقاطى آن را به شعور يا آگاهى اطلاق كردهاند كه همان حس باطن يا حس درونى است. فرق حس ظاهرى و حس باطنى اين است كه حس ظاهرى آلت معينى در بدن دارد در حالى كه حس باطنى آلت معينى ندارد. از ويژگىهاى پديدارهاى نفسانى اين است كه حدوث آنها همراه با شعور باطنى مستقيم است. اين شعور داخلى را حس درونى مىنامند.
٢- صميم هر چيزى يعنى گوهر ذاتى آن، كه قوام آن شىء به آن است و در مقابل ظاهر شىء قرار دارد. مثلا مىگويند: اين نويسنده باطن مسائل را بيان مىكند يعنى جوهر و عمق مسائل را بيان مىكند، و يا اين دو جسم باطنا متحداند و يا بين اين دو مرد علاقه صميمى برقرار است. يعنى علاقه روحى عميق برقرار است.
٣- در زمان ما لفظ صميمى بطور گستردهاى به كار مىرود به نحوى كه بر هر امر داخلى و عميق اطلاق مىگردد. مثل سخن لاول كه گفته است: «تاكيد اتحاد صميمى ما به وجود .... و اكتساب اين اتحاد صميمى يا اكتشاف ذات مبتنى است بر نفوذ ما به اعماق هستى.»