فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٦٦٣ - و
فرق وحدانيت و احديت اين است كه وحدانيت مصدر صناعى وحدت است، در حالى كه احديت مصدر صناعى احد است. حال اگر متوجه باشيم كه احد به فرد يا شخصى اطلاق مىشود كه در ذات خود نظير ندارد، معلوم مىشود كه معنى وحدانيت نزديك به معنى احديت است. پس معنى احديت خداوند اين است كه او در ذات خود، احدى است و هيچ تركيب در ذات او نيست و معنى وحدانيت او اين است كه او در حقيقت و صفات كمال خود در تمام وجودات منفرد و يكتا و بىشريك و نظير است.
در نجات ابن سينا آمده است: «فصل در كمال وحدانيت واجب الوجود» چنانكه در رسالهاى كه در اقسام علوم عقلى نوشته است به مساله وحدانيّت اشاره كرده و مىگويد:
موضوع اين قسم (يعنى قسم سوم از اقسام اصلى علوم الهى) «نظر در اثبات حق اول و توحيد او و دلالت بر تفرد و ربوبيت او و امتناع مشاركت موجودات ديگر در مرتبه وجود اوست. و فقط او واجب الوجود ذاتى است و وجود موجودات جز او به وجود او ايجاب مىشود، سپس نظر در صفات اوست و اينكه صفات او چگونه است ... به نحوى كه ذات او ايجاب و اقتضاى تغير و كثرت نمىكند و وحدانيت ذاتى و حقيقى او خدشهبردار نيست.» (رسائل هفتگانه در حكمت و طبيعيات، رساله پنجم) خلاصه وحدانيت عبارت است از اتصاف موجود به وحدت و انفراد او از ساير موجودات در كمالات خاص خود.
وحدت
فارسى/ يگانگى
فرانسه/Unite
انگليسى/Unity
لاتين/Unitas
وحدت ضد كثرت است زيرا وحدت عبارت است از بودن شىء به نحوى كه تقسيم نپذيرد و كثرت عبارت است از بودن شىء به نحوى كه كثرت بپذيرد.
١- وحدت به هر چيزى اطلاق مىشود كه واحد بر آن اطلاق شود زيرا وحدت صفت شىء واحد است. مثلا:
وحدت شخصيت، وحدت دين وحدت عواطف، و وحدت عالم. لاشليه گويد:
«قانون علل فاعلى اساس يگانهايست كه مىتوان وحدت عالم را بر آن بنا نهاد، و اين وحدت آخرين و برترين شرط امكان فكر است.» ٢- به هر يك از اجزاء يك مجموعه متجانس وحدت گفته مىشود. چنانكه در قول لاشليه آمده است: «حقيقت امتداد را از طريق تركيب آن از وحدتهاى تقسيمناپذير حفظ مىكنند.» با مقايسه با اين مطلب، مىتوان لفظ وحدت را، به صنف يا طبقهاى كه يكى از اقسامى است كه از مجموع آنها يك مجموعه بزرگتر به وجود مىآيد، اطلاق كرد. و نيز وحدت به نحو خاص، به عناصر رياضيى اطلاق مىشود كه از تركيب آنها عدد صحيح، به وجود مىآيد، به اين ترتيب كه عدد صحيح از افزودن واحد به خود آن، تشكيل مىشود.
٣- و نيز وحدت به معنى واحد است. چنانكه دوهامل (Duhamel( گويد:
سلسله اعداد غير محدود است، و وحدت يا واحد، كوچكترين آنهاست و هر عدد لاحقى از افزايش واحد به عدد سابق به وجود مىآيد.
٤- وحدت عبارت است از مقدار متناهى كه اساس سنجش مقادير ديگر از نوع خود قرار مىگيرد. مثل سانتيمتر، گرم و ثانيه، ...
٥- به مجموع اجزاء، از اين جهت كه شامل امر مشترك بين اجزاء است، وحدت گفته مىشود. مثل: دانشكدههايى كه تابع يك اداره است، يك واحد را تشكيل مىدهد.
٦- و بالاخره، وحدت به موجود واحد، از اين جهت كه مبدأ كل وجود است، اطلاق مىشود. مثل قول فويه (Fouillee( كه گفته است:
اگر فلسفه افلوطين را چنين تفسير كنيم كه نزد او وحدت قوه محض نامعين است، و اين قوه، اگر چه خود هيچ شيئى نيست، اما مىتواند هر چيزى بشود، اين تفسير صحيح نيست.
٧- وحدت در فلسفه ابن سينا، لازم ماهيت است نه مقوّم آن. گويد: «به اين ترتيب سه مطلب معلوم شد كه يكى از آنها عبارت است از اينكه وحدت، ذاتى جوهر نيست بلكه لازم آن است. دوم اينكه وحدت در ماده در پى كثرت مىآيد. سوم اينكه وحدت به اعراض اطلاق مىشود و طبيعت وحدت يك طبيعت عرضى است، و همچنين است طبيعت عدد كه تابع وحدت است و از آن تركيب مىشود.» (نجات) ٨- وحدت عمل در صنعت، كار اوليهايست كه در آن