فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٥٩٩ - م
نباشد و يا به چيزى اطلاق مىشود كه تابع هيچ قانونى، چه شناخته و چه ناشناخته، نباشد. اگر معجزه را به معنى اول بگيريم، معجزات بسيار است و اگر به معنى دوم بگيريم، نادر است.» نزديك به همين معنى قول علماى دين است كه گفتهاند معجزه امرى است خارق عادت، توام با قصد و نيت و دعوى نبوت، غير قابل مقابله و معارضه، كه خداوند آن را، به منظور تأييد انبياء خود و اثبات صدق رسالت آنها به دست آنان آشكار مىگرداند. معجزه به اين معنى داراى هفت شرط است: ١- اينكه كار خدا يا چيزى باشد كه در جاى آن قرار مىگيرد. ٢- اينكه خارق عادت باشد ٣- اينكه نتوان با آن مقابله كرد و در مقابل آن ايستاد. ٤- اينكه به دست مدعى نبوت انجام گيرد. ٥- اينكه موافق ادعا باشد ٦- اينكه تكذيبكننده مدعى نبوت نباشد ٧- اينكه مقدم بر دعوى نباشد بلكه مقارن آن باشد. (كشاف تهانوى) ٢- معجزه پديدار شگفت و خارق عادتى است كه نمىتوان آن را تفسير و توجيه كرد. مثلا مىگويند نجات فلانى از مرگ معجزه بود. و آن شاعر يا نقاش معجزه مىكند.
تنبيه: بعضى از مردم معجزه را بكلى انكار كردهاند و بعضى امكان اثبات صدق آن را انكار كردهاند و بعضى شناخت آن را انكار كردهاند. بعضى گفتهاند: معجزه بر سه قسم است:
ترك، قول، فعل. ترك عبارت است از امتناع از يك امر متداول در يك محدوده زمانى مانند امتناع از خوردن. قول عبارت است از خبر دادن از غيب. فعل عبارت است از انجام كارى كه ديگران به انجام آن قادر نباشند مانند شكافتن كوه و دريا.
معرفت
فارسى/ شناخت
فرانسه/Connaissance
انگليسى/Cognition ,Knowledge
لاتين/Cognitio
شناخت يعنى دريافتن چيزى از طريق حواس يا طريق ديگر و حصول تصور اشياء. اين مفهوم نزد قدما به چند معنى به كار رفته است:
١- ادراك شىء توسط بعضى حواس.
٢- مطلق علم چه تصور باشد چه تصديق.
٣- ادراك بسيط چه تصور ماهيت شىء باشد چه تصديق به احوال و خواص آن.
٤- ادراك جزئى چه تصور جزئى باشد و چه حكم و تصديق جزئى.
٥- ادراك جزئى ناشى از دليل.
٦- ادراكى كه بعد از جهل قرار دارد. (كشّاف تهانوى).
بين معرفت و علم (شناخت و دانش) فرق گذاشتهاند. در اين مورد گفتهاند: معرفت ادراك جزئى و علم ادراك كلى است و معرفت در تصورات و علم در تصديقات به كار مىرود. به همين جهت مىتوان گفت به خدا معرفت داريم اما به او علم نداريم. زيرا شرط علم اين است كه به احوال معلوم احاطه كامل داشته باشد. به همين جهت خدا را به موجودى كه علم دارد وصف كردهاند نه موجودى كه معرفت دارد. پس معرفت كمتر از علم است. زيرا علم داراى شرايطى است كه اين شرايط تماما در هر معرفتى پيدا نمىشود. پس هر علمى معرفت است اما هر معرفتى علم نيست. متجددان معرفت را به چهار معنى به كار بردهاند:
اول- فعل عقليى كه موجب حصول صورت شىء در ذهن گردد، خواه حصول اين صورت توأم با انفعال باشد يا نباشد. اين معنى دالّ است بر اينكه در امر معرفت، تقابل و اتّصالى بين ذهن مدرك و شىء مدرك وجود دارد. نظريه معرفت كه سپستر از آن سخن خواهيم گفت متكفل بحث و تحقيق در مشكلاتى است كه ناشى از رابطه ذهن و عين است.
دوم- فعل عقليى كه موجب نفوذ در ذات و ماهيت شىء مدرك، به قصد درك حقيقت آن، مىشود. به نحوى كه شناخت كامل شىء ذاتا خالى از هر گونه غموض و ابهام باشد و يا اينكه عينا شامل تمام جوانب خارجى شىء باشد.
سوم- محتواى معرفت به معنى اول.
چهارم- محتواى معرفت به معنى دوم. (رجوع كنيد به فرهنگ لالاند) توجه به اين معانى كافى است كه دريابيم كه معرفت داراى درجات متفاوت است كه پايينترين آن معرفت حسى جزئى و بالاترين آن معرفت عقلى انتزاعى است. از عادات متأخران اين است كه بين معرفت حسى مستقيم و معرفت استدلالى نيازمند واسطه و انتقال، فرق گذارند. اگر معرفت