فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٢٩٨ - ح
انگليسى/Love
لاتين/Amor
دوستى در مقابل كينه است، و به معنى و داد و محبت و ميل به شىء خوب است. مقصود از دوست ارضاى نيازهاى مادى و روحى است. و ارضاى اين تمايلات مترتب بر تصور كمال در شىء خوب و مفيد است كه اين تصور، اراده را به سوى شىء مطلوب مىكشاند. مانند دوستى عاشق نسبت به معشوق، پدر نسبت به فرزند، دوست نسبت به دوست، اهالى يك كشور نسبت به وطن و سازنده نسبت به ساخته دست خود. دوستى، برخاسته از يك عامل غريزى، يا عامل اكتسابى، يا عامل انفعالى توأم با اراده، يا عامل ارادى توأم با تصور است. و در هر حال خالى از تخيل نيست. بارزترين صورتهاى آن، دوستى جنسى است كه داراى درجات مختلف است. اولين درجه يا اولين مرحله آن، توافق بعد انس، بعد مودت، بعد هوى، بعد دل دادن بعد بندگى بعد حيرانى و سرانجام عشق است.
اگر دوستى، معنائى متضاد با خود مدارى (انانيت) داشته باشد، مقصود از آن، يا فايده رساندن به ديگران است، مانند دوستى و محبت شخص بزرگوار نسبت به شخص محتاج، يا محبت استاد به شاگرد، و يا خود فراموشى و ترك منافع شخصى و دل دادن به ارزشهاى متعالى و آرمانى است. مانند دوستى دانشمند نسبت به حقيقت و دوستى شاعر نسبت به زيبائى و دوستى حكيم نسبت به عدل، تولستوى گويد: اساس دوستى نسبت به حقيقت، ترس از منافع شخصى است. اگر انسان نسبت به اشياء مادى زاهد باشد، به مرحله محبت روحانى مبنى بر تصور كمال مطلق، ارتقا مىيابد. اين مرحله عبارت است از محبت نسبت به خدا، محبت به خدا براى خود او نه با توجه به ثواب و احسان او.
هر چه آگاهى انسان نسبت به دقايق حكمت خداوند كاملتر باشد حب او نسبت به خدا تمامتر است.
فرق دوستى (حب) و رغبت اين است كه رغبت يك حالت زودگذر است در حالى كه حب يك ميل بادوام است كه در ضمن رغبات پى در پى آشكار مىشود.
در مقام دوستى، بين دادن و گرفتن فرق گذاشتهاند. در اين باره گفتهاند: اگر محب گمان برد كه محبوب مال اوست به نحوى كه ديگرى با او شريك نيست، حب وى گرفتن و طلب است. مثل دوستى كودك نسبت به مادر، اما اگر خود را به محبوب ببخشد، حب او عطا و برتر از گرفتن است.
و نيز بين دوستى شهوانى و دوستى عذرى يا افلاطونى فرق گذاشتهاند. در اين مورد گفتهاند: دوستى شهوانى، خود خواهانه و هدف آن ارضاى شهوات و تمايلات خود محب است. در حالى كه دوستى عذرى دوستى خالص است و بكلى از شهوت و منفعت بركنار است. اين دوستى داراى دو درجه يا مرحله است: درجه رضا و لطف، درجه احسان و رحمت. دوستى رضا و لطف مترتب بر رضاى محب و خرسندى او به كمال محبوب و خير و سعادت اوست.
بنا بر اين اين دوستى آلوده به منفعت نيست. مثل حب خداوند به ذات خود. اين حب جنبه انفعالى تجلى رحمت خداوندى در زندگى انسانى است. اما حب احسان و رحمت مترتب بر اراده محب به خير محبوب است. مثل حب انسان به انسان ديگر، از آن جهت كه انسان است.
خود دوستى (حب الذات) در اصطلاح فيلسوفان جديد به دو معنى به كار رفته است. اول دوستى انسان، خويشتن خويش را كه مترادف خود مدارى است. دوم عزت نفس كه مترادف مردانگى و بلند طبعى و كرامت و شهامت است. اين دوستى داراى دو نتيجه است: اول ميل به عمل صالح تا انسان را مستحق مدح و تكريم و شايسته مقام و منزلت نزد مردم گرداند. دوم اثرپذيرى سريع ما در مقابل رأى مردم.
دوستى ناب به خدا دوستى اطلاق مىشود مشروط بر اينكه به طمع بهشت يا از ترس دوزخ و يا داشتن آرزو، نباشد. بلكه عشق به صرف تصور جمال و كمال در حضرت خداوندى. كمال عشق به خدا اين است كه تمام دل به او تعلق گيرد و جان از تمايل به تمام آنچه جز خداست، پاك شود و هر چه عشق به خدا قوىتر باشد سعادت انسان بزرگتر است.
چون لذت دوستى فقط بعد از شناختن ادراك مىشود، اسپينوزا عشق به خدا را عشق عقلى ناميده است و آن عشقى است برخاسته از شناخت حقايق اشياء. اين معرفت در جان ما شادى و سرورى برمىانگيزد توأم با اين تصور كه خداوند علت شادى و سرور ماست (رجوع كنيد به عشق).
حبست
فارسى/ كند زبانى
فرانسه/Aphasie
انگليسى/Aphasia