فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٤٤٢ - ط
طبيعت
فارسى/ سرشت
فرانسه/Nature
انگليسى/Nature
لاتين/Natura
طبيعت عبارت است از نيروى پراكنده در اجسام كه هر موجودى مىتواند توسط آن به كمال طبيعى خود برسد. اين معنى طبيعت، اصلى است كه تمام معانى فلسفى كه اين لفظ دال بر آنهاست، بدان باز مىگردد.
١- از جمله اين معانى سخن ابن سيناست كه گفته است: «طبيعت مبدأ اول است براى هر تغيير ذاتى و هر ثبات ذاتى» (رساله حدود) مثلا سنگ به موجب جسميت خود مايل به پايين نيست بلكه به جهت ديگرى زائد بر جسميّت. اين معنى مبدأ اين نوع حركت است و اين همان است كه عنوان طبيعت بر آن اطلاق مىشود. مىگويند طبيعت سنگ ميل به پايين است و طبيعت آتش ميل به بالا.
٢- از اين معانى است اينكه گفتهاند: طبيعت شىء ماهيت شىء است. و آن عبارت است از مجموع خواص نوعى كه موجب تمايز شىء از اشياء ديگر است. مثل طبيعت حيات، طبيعت نفس، طبيعت فرد و جامعه.
پس طبيعت شىء عبارت است از راز رشد و تغير و حركت آن. گفتهاند طبيعت نوعى مجموع صفاتى است كه موجب تمايز نوع مىشود. و اين برخلاف طبايع بسيطه است كه اجسام از آنها تركيب مىشود. طبايع بسيطه نزد بيكن و دكارت عبارت است از عناصر اوليه غير قابل تجزيه.
٣- از اين معانى است اينكه گفتهاند: طبيعت عبارت از صفات فطريى است كه موجب تمايز انسان است. طبيعت به اين معنى در مقابل صفات اكتسابى است. گفتهاند: طبيعت انسان عاقل بودن اوست كه عبارت است از مجموع وظايف فطرى عقلى. و نيز گفتهاند: طبيعت انسان حساس بودن اوست، كه مقصود انگيزههاى غريزى است. در سخن دكارت كه گفته است: «در تمام آنچه طبيعت به من آموخت، چيزى از حقيقت وجود دارد.» اشاره به وظايف عقلى است نه وظايف حسى. بنا بر اين طبيعت در نظر او عبارت است از عقل و نور طبيعى كه حق را از باطل و صحيح را از فاسد تميز مىدهد.
٤- پيروان اصالت وجود انسانى (اگزيستانسياليست ها) لفظ طبيعت را به معنى صفات مستقل از اراده آزاد كه وجه تمايز انسان است به كار مىبرند. اگر انسان آزاد باشد و آزادى او عين ذات او باشد. لازم مىآيد كه انسان نيازمند طبيعت نباشد. اين سخن، چنانكه ملاحظه مىشود، خالى از ابهام نيست زيرا قوام آزادى انسان به اين است كه قدرت برگزيدن طبيعت موافق خود را داشته باشد.
٥- لفظ طبيعت به نظام يا قوانين حاكم بر پديدارهاى جهان مادى اطلاق مىشود و در نظر ارسطو در مقابل تصادف و اتفاق قرار دارد. و اگر چنانكه گفتهاند، طبيعت كار عبث نكند، مىتوان به عنوان چيزى كه متصف به علم است از آن سخن گفت. مثلا مىتوان گفت: طبيعت تمام حيوانات را زير نظر دارد و با اشتياق توازن بين تمام پديدارها را حفظ مىكند، و يا مىتوان گفت: طبيعت مىداند كه بهتر است كربن و ازت را به اكسيژن بيفزايد. طبيعت به اين معنى گويى شخص عاقلى است كه ذاتا عمل مىكند و براى هر فعل طبيعى غايتى است. علاوه بر اين وقتى لفظ طبيعت را به تمام آنچه در جهان موجود است، اطلاق مىكنيم، بايد اين معنى را توضيح دهيم كه فرق است بين قول به خلق عالم و قول به قدم آن. اگر قائل به خلق عالم باشيم، لازم مىآيد كه طبيعت زير فرمان خالق متعال باشد، و اگر قائل به قدم عالم باشيم، مىتوان طبيعت را همچون امرى قائم به خود تلقى كرد. بنا بر اين طبيعت عبارت است از مجموع موجودات در زمين و آسمان كه تابع نظم متنوعى هستند، و طبيعت به اين معنى مترادف جهان يا هستى و مقابل انسان است.
٦- لفظ طبيعت به اشيائى اطلاق مىشود كه حدوث آنها مطابق جريان عادت است و طبيعت به اين معنى در مقابل امور خارق العاده است.
٧- طبيعت در اصطلاح پزشكان قديم عبارت است از مزاج، حرارت غريزى، هيأت اعضاى بدن، حركات و نفس نباتى.
٨- يكى از معانى طبيعت در فلسفه جديد عبارت است از اطلاق آن بر اصل اساسى هر حكم ارزشى. بطورى كه قوانين طبيعى، بر اساس اين معنى، قوانينى است آرمانى و كامل و يا صور عقليى است كه مبادى اخلاق و قانونگذارى از آن استنباط مىشود. مانند حق طبيعى كه اصلى است كه معقوليت قوانين موضوعه از آن به دست مىآيد. داولباخ (D'olbach( گويد: «اى طبيعت تو بر تمام موجودات حاكمى، بنا بر اين دختران تو، يعنى فضيلت، عقل و حقيقت تنها فرشتگان هميشگى مورد پرستش ما هستند.» روسو