فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٢٩٧ - ح
امتداد داخلى، كه از اين جهت كه يك كل غير منقسم است، عقل آن را درك مىكند، نه از اين جهت كه يك حد بىنهايت كوچك است كه بين دو زمان فاصله مىشود.
حال
فارسى/ حال
فرانسه/Etat
انگليسى/State
لاتين/Status
حال شىء يعنى صفت و هيئت آن. حال دهر يعنى گذران آن و حال انسان، خير و شرى است كه بر او مىگذرد و امور حسى و عقليى كه اختصاص به انسان دارد. حال و حالت به يك معنى به كار مىرود، جز اينكه در حال ابهام و اجمال بيشتر است و در حالت تشخص و گسترش بيشتر است.
لفظ حال به معانى متقاربى از قبيل كيفيت، مقام، هيئت، صفت، و صورت اطلاق مىشود. اگر مقصود از حال، كيفيت باشد، شأن آن، اين است كه پس از ظهور كيفيت جديد، زايل شود، اما اگر اين كيفيت ادامه يابد و ملكه شود، مقام ناميده مىشود. به اين جهت منطقيان گفتهاند: حال كيفيتى است كه با سرعت زايل مىشود، مثل حرارت، سرما، خشكى و رطوبت كه عارض چيزى شده باشد. ابن سينا گويد: «شىء توسط فصل به انواع خود تقسيم مىشود و توسط اعراض، به حالات مختلف تقسيم مىشود.» (نجات) اگر لفظ حال به هيئت نفسانى اطلاق شود دال بر آغاز حدوث اين هيئت است پيش از آنكه در نفس رسوخ يابد، و اگر راسخ گرديد ملكه ناميده مىشود. ابن سينا گويد: «آنچه از آن (يعنى هيئت نفسانى) ثابت باشد، ملكه ناميده مىشود، مثل علم و صحت و آنچه زودگذر باشد، حال ناميده مىشود مثل خشم شخص بردبار.» (نجات) فرق ملكه و صفت اين است كه ملكه دلالت بر معانى راسخ، ثابت و دائم مىكند، در حالى كه صفت اعم از آن است. زيرا صفت، به آنچه در حكم حركات است نيز اطلاق مىشود، مانند روزه، نماز و امثال آن، در نظر فيلسوفان قديم، حال اعم از صورت است. زيرا در نظر آنان، حال بر عرض نيز صادق است اما صورت فقط بر جوهر صدق مىكند.
در نظر متكلمان، حال به معنى چيزى بين وجود و عدم است و صفتى است كه ذاتا نه موجود است و نه معدوم، اما قائم به موجود است. مانند عالميت كه نسبت بين عالم و معلوم است.
در اصطلاح سالكان، حال عبارت است از طرب يا حزن يا گشادگى و يا گرفتگيى (قبض و بسط) كه بر دل مىنشيند. [در نظر اينان] احوال مواهب است و مقامات مكاسب، اولى ناشى از بخشش و عطا است و دومى نتيجه كوشش و كار.
در نظر دكارت و اسپينوزا، حال يكى از كيفيات (اعراض) جوهر است. كيفيات بر دو قسم است: كيفيات ذاتى ثابت كه شىء را بىوجود آنان، نمىتوان تصور كرد و آنها را محمولات گويند.
و كيفيات عرضى متغير كه آنها را احوال مىنامند. مثال نوع اول امتداد ماده و مثال نوع دوم اشكال آن است. به اين جهت حال به اين معنى در مقابل محمول است. زيرا محمول ذاتى جوهر است در حالى كه حال غير ذاتى است.
حالت شعورى، در اصطلاح متجددان عبارت است از حادثه نفسانى شعورى، مثل احساس، عاطفه و اراده. اما حالت نفسانى كيفيتى است كه در موقع معينى عارض نفس شود.
حالت طبيعى صفتى است كه متعلق به دورانهاى ابتدائى انسان است. و نيز حالتى است كه انسان پيش از تعليم و تربيت بدان حالت است. در اين مورد است كه كودك را به انسان ابتدائى تشبيه كردهاند.
گروسيوس و هابس، حالت طبيعى را به حال انسان، پيش از نظم اجتماعى، اطلاق كردهاند و نيز به معنى حالتى به كار بردهاند كه اگر جانب تربيت افراد مهمل گذارده شود و در وضع قوانين اجتماعى كوتاهى شود، و در تثبيت قوانين محكم و قاطع سستى شود، جامعه به آن حال باز خواهد گشت.
قانون حالات سهگانه در نظريه اگوست كنت عبارت است از گذر عقل انسانى از سه حالت متوالى كه عبارت است از حالت الهى، حالت ما بعد الطبيعى و حالت تحصلى.
حبّ
فارسى/ دوستى
فرانسه/Amour