فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ١٦١ - أ
امكان
فارسى/ امكان
فرانسه/Possibilite
انگليسى/Possibility
لاتين/Possibilitas
امكان در لغت به معنى آسان بودن و توانائى انجام كار است.
در نظر قدما امكان به معنى آشكار شدن چيزى است كه توان آن را دارد كه فعليت يابد. به اين ترتيب مفهوم واجب در يك طرف امكان و مفهوم امتناع در طرف ديگر آن، و حد وسط بين امتناع و وجوب، امكان است. اگر چيزى درست حد وسط بين واجب و ممتنع تصور شود، شايستهترين مرحله طبيعت امكان است، و هر چه از حد وسط، به سوى يكى از طرفين امتناع و وجوب گرايش يابد، امكان آن محدود به شرايط و قيدهاى تازهايست. به اين معنى است كه گفتهاند:
ممكن نزديك به واجب و ممكن دور از واجب. (ابو حيان توحيدى، ابن مسكويه، كتاب هوامل و شوامل).
ابن سينا گويد: «امكان چيزى است كه مقصود از آن، يا سلب ضرورت عدم است، كه عبارت است از امتناع، و يا سلب ضرورت وجود و عدم، هر دو.» (اشارات) «لحاظ كردن هر چيزى فى نفسه، يا مقتضى وجوب وجود است، يا مقتضى امكان وجود، و يا مقتضى امتناع وجود.» (نجات) «ما امكان وجود را قوه وجود مىناميم» (شفا، نجات).
امكان عبارت است از بودن ماهيت در حالتى كه نسبت وجود و عدم بر آن مساوى باشد. به عبارت ديگر، امكان عبارت است از اينكه وجود چيزى نسبت به دو طرف ضرورت و امتناع، حالت تساوى داشته باشد. پس امكان صفت يك ماهيت حقيقى است از آن جهت كه ماهيت است. (كليات ابو البقاء) اين معنى نزديك به معنائى است كه دانشمندان جديد براى امكان قائلاند. اينان گفتهاند امكان صفت شىء ممكن به معنى خارجى و عينى است.
در زبان انگليسى، امكان به معنى افعال و حوادث ممكن الوقوع است مثلا مىگويند: در تمام وجوه امكان بحث كرد. در فلسفه جديد، امكان به معنى آزادى عمل است. اين معنى نزديك به معنى وسع و طاقت است. مثلا مىگويند در وسع او نيست كه چنين كند، يعنى توانائى آن را ندارد.
در فلسفه كانت، امكان يكى از مقولات فاهمه و در مقابل وجود و ضرورت است. قضايائى كه امكان در آنها راه يابد، در اصطلاح كانت قضاياى ممكنه ناميده مىشود كه در مقابل قضاياى وجودى و قضاياى ضرورى قرار دارد كه جهت آنها، جهت وجودى و ضرورى ناميده مىشود. ابن سينا نيز قضاياى منتسب به وجوب، امكان و امتناع را قضاياى جهت دار مىنامد و جهات سهگانه را واجب، ممكن و ممتنع مىنامد. واجب دال بر دوام وجود، ممتنع دال بر دوام عدم و ممكن دال بر عدم دوام آنهاست. واجب و ممتنع در معنى ضرورت متفقاند. يكى ضرورى الوجود و ديگرى ضرورى العدم است. قضاياى ضرورى مانند اين قضيه كه: «هر الف ب است، ضروره». معنى اين قضيه اين است كه: هر موجودى كه به الف متصف است، تا وقتى كه وجود دارد، ضروره به ب متصف است. مثل اين قضيه كه «هر متحركى جسم است، ضرورة». ممكنات قضايائى است كه هم از جهت سلب و هم از جهت ايجاب، غير ضرورى است و اگر موجود فرض شود، در حيّز امتناع قرار دارد. مثلا: هر الف ممكن است ب باشد.
معنى اين سخن اين است كه: هر موجودى كه موصوف به الف باشد، به هر صورت، وصف آن به ب، ضرورى نيست، و اگر اين ايجاب، متحقق فرض شود، در هر حال، در معرض امتناع قرار دارد.
فيلسوفان بين امكان منطقى و امكان وجودى فرق گذاشتهاند. امكان منطقى اين است كه شىء در ذات خود تناقضى نداشته باشد. اين امكان مساوى معقوليت است، بطورى كه لايب نيتس آن را چنين تعريف كرده است: هر چيزى كه وجودش مستلزم تناقض نباشد، ممكن است.
امكان وجودى، مستلزم امكان منطقى و تحقق شرايطى است كه شىء را از مرحله تصور به مرحله وجود خارجى سوق دهد. پس شايد كه دو چيز يا دو حادثه عقلا ممكن باشند اما تحقق هر دوى آنها در خارج ممكن نباشد زيرا وجود خارجى يكى از آنها مىتواند مانع وجود ديگرى گردد. پس هر موجود خارجى عقلا ممكن است اما هر چه عقلا ممكن باشد، لازم نيست از لحاظ تحقق خارجى، ممكن باشد.
امكان اعمّ از وسع است زيرا امر ممكن، شايد مقدور انسان باشد و شايد مقدور او نباشد. و نيز وسع راجع به فاعل است و امكان راجع به محل است. ممكن است اين دو مفهوم، نسبت به موقعيتهاى خاصى، مترادف باشند.
امكان عامّ عبارت است از سلب ضرورت از يك طرف [از طرف مخالف] و امكان خاص عبارت است از سلب ضرورت از هر دو طرف [موافق و مخالف].