فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٦٦٦ - و
وسط الحسابى و الهندسى
فارسى/ ميانگين
فرانسه/Moyenne
انگليسى/Mean ,average
١- ميانگين مجموعه چند مقدار عبارت است از حاصل تقسيم مجموع آن مقادير بر تعداد آنها.
ميانگين در محاسبه مقياسهاى نفسانى فوايد بسيار دارد.
٢- ميانگين در اصطلاح رياضىدانان عبارت است از عدد دوم از اعداد سهگانه متناسب.
گفتهاند: حد وسط يا ميانگين در يك نسبت عبارت است از رقمى كه نسبت يكى از طرفين به آن، مثل نسبت طرف ديگر به آن باشد.
٣- ميانگين هندسى عبارت است از جذر حاصل ضرب يك مقدار در مقدار ديگر.
وسواس
وسواس در لغت به معنى شيطان است. وسوسه عبارت است از به خود پيچيدن و شيطنت در امورى كه سود و خيرى ندارد. گفتهاند: «وسواس و وسوسه عبارت است از درك گستردهاى كه بتواند آنچه را بايد نگه داشت، از طريق تذكر و يادآورى آن و اشاعه آن و انديشيدن در آن، و عمل كردن بر اساس آن، آن را حفظ كند. (كليات ابو البقاء) در اصطلاح ما وسواس مترادف مسّ است و آن حالتى است كه به موجب آن، يك تصور يا تعدادى از تصورات بر نفس انسان غلبه مىكند و آن را از امور ديگر باز مىدارد و اراده را از مقاومت در مقابل خود باز مىدارد.
(رجوع كنيد به مسّ، هوس).
وسيط
فارسى/ ميانجى
فرانسه/Mediateur
انگليسى/Mediator ,mediun intermediate
١- ميانجى كسى يا چيزى است كه بين امور ديگر وساطت كند يا براى تحقيق در امور ديگر مناسب باشد، و يا چيزى است كه موجب نزديك شدن دو چيز به يكديگر گردد. مثلا لاول گفته است: تعدد نفوس، واسطه فعل محض و كثرت افكار و اشياء است.
بعضى از علماى الهيات گفتهاند: حضرت عيسى واسطه بين انسان و خداست. در نظر روحشناسان، ميانجى عبارت است از آنچه موجب اتصال زندهها و ارواح مردگان گردد.
كسى كه بخواهد در اين زمينه اطلاع جامعتر به دست آورد بايد به كتاب فلورنوى (Flornoy( موسوم به «تصورات كره مريخ» مراجعه كنيد.
وصف
فارسى/ وصف
فرانسه/Qualifier ,Qualification
انگليسى/Toname ,todenominate
انگليسى/،
Description, Quahfication toqualify, Name Denominati
١- وصف كردن شىء يعنى بيان خواص آن.
٢- وصف و صفت دو مصدر مترادف است كه به معنى لغت و آنچه قائم به غير است، و آنچه مقابل اسم است، به كار مىرود. اما بعضى متكلمان بين وصف و صفت فرق گذاشتهاند:
وصف مبتنى بر واصف و صفت مبتنى بر موصوف است.
بنا بر اين عبارت: «زيد عالم است.» از اين جهت كه كلام واصف است، وصف زيد است نه صفت آن.
و علم او كه قائم به اوست، صفت است نه وصف.
٣- گفتهاند: وصف چيزى است كه قائم به فاعل است. و نيز گفتهاند وصف چيزى است كه وجودش در قوام غير مؤثر، و عدمش در نقصان غير مؤثر است. ابن سينا گويد:
«شىء واحد مىتواند داراى اوصاف متعدد باشد كه تمام اين اوصاف ذاتى آن باشند، اما خود اين شىء يكى از اين اوصاف نيست بلكه مجموعه آنهاست.» (نجات).
٤- وصف، يا صفت شىء است، چنانكه در خارج موجود است، يا تغييرى است از آنچه، شىء بايد نسبت به نمونه عالى متصور در ذهن، باشد. وصف به معنى اول مركب از احكام خبرى يا وجودى است، در حالى كه به معنى دوم مركب از احكام ارزشى يا انشائى است.