فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٣٥١ - د
و زردى آن بر ترس.
دلالت وضعى آن است كه بين دال و مدلول يك علاقه وضعى (قراردادى) وجود داشته باشد مثل دلالت لفظ بر معنى.
دلالت وضعى لفظى خود بر سه قسم تقسيم مىشود:
مطابقه، تضمن و التزام. (تعريفات جرجانى) دلالت مطابقه عبارت است از دلالت لفظ بر تمام معنى موضوع له. دلالت تضمن عبارت است از دلالت لفظ بر جزئى از معنى موضوع له؛ و دلالت التزام عبارت است از دلالت لفظ بر آنچه لازم معنى آن باشد. مثل لفظ مثلث كه به دلالت مطابقه دلالت مىكند بر شكل مركب از سه ضلع و سه زاويه، و به دلالت تضمن دلالت مىكند بر شكل متساوى الساقين و به دلالت التزام دلالت مىكند بر شكلى كه مجموع زواياى آن برابر دو قائمه است.
در منطق دلالت مفهومى (Denotation( عبارت است از دلالت هر مفهومى بر افراد و انواعى كه مشمول آنها است. مثل انسان كه دلالت مىكند بر زيد و عمرو و بكر و خالد و ...
دليل
فارسى/ راهنما
فرانسه/Preuve
انگليسى/Proof
لاتين/Proba
مقصود از دليل حجت و برهان است و مقصود از آن، چيزى است كه دال بر صحت دعوى باشد. دليل در لغت به معنى راهنما (مرشد) است، و چيزى است كه موجب ارشاد و وسيله استدلال باشد. دليل در اصطلاح اصوليان به دو معنى به كار رفته است: اول به معنى آنچه بتوان از طريق نظر صحيح كردن در آن، به مطلوب خبرى دست يافت، كه خود شامل دو بخش قطعى و ظنى است. دوم آنچه بتوان از طريق نظر صحيح كردن در آن، علم به مطلوب خبرى پيدا كرد. نوع دوم فقط شامل يك بخش است و آن قطعى است. معنى اول مطلقا اعم از معنى دوم است. در اصطلاح ما دليل به معنى چيزى است كه از علم به آن، علم به چيز ديگرى لازم آيد. مقصود از دليل اين است كه عقل بتواند نسبت به صحت چيزى كه مورد شك واقع شده، به تصديق يقينى برسد.
دليل ممكن است قياس يا برهان باشد، مانند انتقال ذهن از كلى به كلى يا از كلى به جزئى، و ممكن است استقراء باشد، مانند انتقال ذهن از جزئى به كلى، و ممكن است تمثيل باشد، مانند انتقال از جزئى به جزئى.
دليل ممكن است راهگشا باشد، مانند دلالت جهان بر آفريننده آن، و ممكن است [فقط] نشانه و علامت باشد مانند دلالت سرخى چهره بر شرم. نزد پزشكان، دليل نشانهايست كه آنها را به تشخيص بيمارى هدايت مىكند. به اين جهت، دليل به اين معنى يك جنبه تجربى دارد، زيرا نشانهها، علامتها، آنچه موجب اعتماد و اطمينان است، اسناد، شهادتها و حوادث، چيزى جز اشياء مادى نيستند كه توسط آنها مىتوان به شناخت مطلوب موفق شد. چه بسا در مسائل حقوقى، براى اثبات مطلبى كافى است به يك دليل مادى محسوس استناد شود. البته اين دلالت تجربى فقط متكى بر ارائه وثيقههاى مادى نيست، بلكه متكى بر فعل عقل است كه اين وثيقهها را به كار مىگيرد.
بين دليل و قياس فرق گذاشتهاند. در اين مورد گفتهاند:
قياس عبارت است از آنچه بتوان با نظر صحيح كردن در آن، رابطه ضرورى موجود بين مقدمات و نتايج را شناخت. در حالى كه دليل چيزى است كه واقعه يا وثيقه يا شهادتى را ارائه مىدهد تا شك و ترديد را از صحت امر مطلوب بزدايد.
خلاصه دليل چيزى است كه بتوان توسط آن به شناخت حقيقت دست يافت. دليل يا دليل قطعى و ضرورى است مانند دلايل رياضى يا دليل تحقيقى است مانند دلايل موجود در علوم طبيعى و انسانى.
دليل غير مستقيم [يا دليل سبر و تقسيم] عبارت است از اثبات يك فرض از چند فرض متعلق به موضوع از طريق ابطال فرضهاى احتمالى ديگر. مثال: مرگ اين مرد يا طبيعى است يا خودكشى است يا مقتول واقع شده است. حال اگر فرض مرگ طبيعى و قتل را باطل كنيم، يك فرض باقى مىماند و آن خودكشى است. پس دليل بر خودكشى اين مرد، دليل غير مستقيم است.
دليل وجودى [معادل برهان صديقين] عبارت است از اثبات وجود خدا از طريق تحليل تصورى كه از ذات او داريم. خلاصه اين دليل اين است كه: خدا موجودى كامل، يعنى متصف به جميع كمالات است. و چون وجود يكى از كمالات (يا يكى از شرايط كمال) است، پس بايد خدا وجود داشته باشد. در اين دليل كه آنسلم آن را طرح كرده و