فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٥٥٢ - ل
يا نيروى دفع. مثلا لحظه ديالكتيكى نيرويى است كه ما را از فكرى به فكر ديگر و از تصورى به تصور ديگر منتقل مىكند و هم در ذهن و هم در جهان خارج موجب پيشرفت است. لحظه فلسفى فكر يا عاطفهايست كه تصميم به انجام كار، همراه آن به تماميت مىرسد. لحظه مترادف «آن» است. (رجوع كنيد به لفظ «آن»). لحظات برّا در تاريخ لحظاتى است كه مجراى آن را تعيين مىكند.
لذاته
فارسى/ (هستى) براى خود
فرانسه/PourSoi
انگليسى/Being for Itself
براى درك اين اصطلاح بناچار بايد مفاهيم مقابل آن، يعنى موجود در خود و موجود با خود را توضيح دهيم:
الف- موجود در خود (L'etreensoi(
١- موجود در خود در اصطلاح فيلسوفان قرون وسطى به معنى جوهر است كه وجود آن در شىء ديگرى نيست، در مقابل عرض كه وجود آن در موضوع است. ابن سينا گويد: «هر موجودى كه در موضوع نباشد جوهر است و هر موجودى كه قوام آن در موضوع باشد عرض است» (نجات) بنا بر اين جوهر موجودى است در خود.
مانند مثل افلاطونى كه موجوداتى است در خود و خارج از عقل انسانى.
٢- موجود در خود يا شىء در خود نزد كانت حقيقت مطلقى است كه وجود آن را به عنوان چيزى مستقل از محسوسات مسلم مىدانيم، اگر چه شناخت آن براى ما ممتنع است. در اصطلاح كانت، موجود در خود (نومن) مقابل موجودى است كه در خود نيست يعنى پديدار (فنومن).
٣- موجود در خود، نزد سارتر، مقابل موجود براى خود است.
٤- غايت در خود عبارت است از غايت نهايى مطلق.
ب- موجود با خود (L'etre Par Soi(
١- موجود با خود موجودى است كه ماهيت آن مقتضى وجود آن باشد و براى اينكه موجود شود به موجود ديگرى محتاج نباشد. مثل واجب الوجود در فلسفه فارابى و ابن سينا كه موجود با خود است و موجودات ديگر موجود با غير يا موجود توسط غير است.
٢- و نيز موجود با خود موجودى است كه مقتضى طبيعت شىء باشد. مثل اينكه بگوييم: انسان با خود ناطق است، يعنى به مقتضاى طبيعت خود ناطق است.
٣- موجود با خود به جوهر اطلاق مىشود كه وجود آن قائم به خود است، در مقابل عرض كه وجود آن قائم به غير است. موجود با خود به اين معنى مترادف وجود در خود است.
ج- موجود براى خود (L'etre Poursoi( موجود براى خود موجودى است كه وجود آن متصف به آگاهى باشد يعنى ذات و وجود خود را دريابد. هاملن گويد: «كل جهان يك كل فعال است، اگر اين كل داراى آگاهى و اختيار باشد، موجود براى خود است.» فويله (Fouillee( گويد:
اگر توجه خود را به تجربه مستقيم داخلى محدود كنيم، معلوم خواهد شد كه ذات آگاه نه جوهر است و نه پديدارى از پديدارها، بلكه مظهر اصيل و يگانه و قاطعى است كه وجود واقعى را توسط آن ادراك مىكنيم، نه از اين جهت كه اين موجود اصيل، مانند جوهر يك موجود در خود است و نه از اين جهت كه مانند پديدار (عرض) موجود در غير است، بلكه از اين جهت كه موجودى است براى خود. وى مطلب را چنين ادامه مىدهد كه: مقصود ما از وجود براى خود تفكر نظرى درونى نيست، بلكه مقصود آگاهى خودبخود و بنيادى انسان است نسبت به آنچه احساس و عمل مىكند، و مقصود روشن و نمايان كردن ذات خود است توسط ذات خود، از اين جهت كه موجود و صاحب اراده و ادراك است. سارتر گويد: موجود براى خود موجودى است كه ذات خود را از آن جهت كه موجود است دريابد. و نيز گفته است: موجود براى خود، موجودى است كه با فرو رفتن در خود از نقصى كه در وجود است آگاه شود. معنى تمام اين مطالب اين است كه موجود پر (ممتلى) همان موجود در خود است و موجودى كه مدرك و دريابنده نقص باشد (احساس نقص كند) موجود براى خود است.
لذت
فارسى/ خوشى
فرانسه/Plaisir
انگليسى/Pleasure
لاتين/Placere