فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ١٥٤ - أ
بازگشت از چيزى است. الحاد در دين به معنى بازگشت از آن و سركشى كردن در آن است. و نيز به معنى ترك اعتدال است كه به آن امر شده و تمايل به ستم است. همچنين به معنى بىحرمتى كردن نسبت به چيزى است، و نيز به معنى كفر و شك كردن در وجود خداست. ملحد يعنى از حق برگشته و كسى كه امرنا حقى را به حق نسبت دهد. و نيز ملحد به معنى كافر است.
ملاحده طايفهاى از فيلسوفاناند كه به فيلسوفان دهرى معروفاند. اينان، به قدم دهر معتقدند و تمام حوادث را به آن نسبت مىدهند. دهريان به ترك عبادات معتقدند زيرا در آن فايدهاى نمىبينند. مقتضاى سرشت و فطرت دهر، همان است كه در آن تحقق دارد. بنا بر اين، دهر چيزى نيست جز حيوانى كه توليد مثل كند و زمينى كه ببلعد و آسمانى كه برافراشته است. (تهانوى، كشاف اصطلاحات الفنون) دهريان براى جهان به صانع مدبر و عالم و قادر باور ندارند، و عالم را بدون وجود خالق، بطور ازلى موجود مىدانند. (غزالى، المنقذ ...) به اصطلاح ما الحاد عبارت است از انكار وجود خداوند.
اما مردم اين لفظ را، گاهى به معنى انكار وجود خدا، و گاهى به معنى انكار علم، عنايت، قدرت و اراده او به كار مىبرند. كافى است كه كسى اصلى از اصول دين يا يكى از اعتقادات متداول، يا عقيدهاى از عقايد مرسوم را انكار كند تا به الحاد متهم شود. مثلا سقراط، با وجود اعتقاد به خداى واحد، متهم به الحاد و محكوم به مرگ شد. و نيز افلاطون، ارسطو، ابن سينا، ابن رشد، دكارت، اسپينوزا و كانت با وجود تنوعى كه در عقايدشان بود، چون با عقايد اهل زمان خود مخالفت مىكردند، از تيغ تكفير و تهمت الحاد در امان نماندند. اين واقعيت دليل بر اين است كه معنى الحاد، نسبت به تصورات و اعتقادات مردم، متفاوت و مختلف است و هر عقيدهاى كه مخالف اعتقادات متداول مردم باشد، آن را الحاد مىدانند و اگر موافق عقايد آنان باشد، آن را دين و ايمان مىنامند. بنا بر اين، چون مفهوم اين لفظ در طول تاريخ نسبت به اختلاف زمان و مكان و تفاوت حال علما نسبت به جهّال، مختلف بوده و هرگز معنى ثابتى نداشته است، نمىتوان براى آن، معنى ثابت و معينى در نظر گرفت.
اختلاف علما و جهّال، هنگامى بروز كرده است كه گروه اول خواستهاند گروه دوم را به آنچه نمىدانند بياگاهانند.
بهترين تعيين حدود اين لفظ اين است كه آن را به معنى مذهبى به كار بريم كه منكر وجود خداست، نه مذاهبى كه منكر بعضى صفات خدايند و يا با بعضى از عقايد دينى و اجتماعى متداول مخالفاند. به اين ترتيب فيلسوفان معتقد به اصالت ماده، ملحدند. زيرا اينان بر اين عقيدهاند كه ماده داراى وجود مطلق، و علت حركت و حيات و فكر است.
دهرىها نيز ملحدند زيرا گمان كردهاند كه جهان نيازمند صانع نيست و واقعياتى كه در آن موجود است، معلول تصادف است.
اما اگر فيلسوفى بگويد: حشر اجساد (معاد جسمانى) ممكن نيست، يا خداوند به جزئيات علم ندارد، به يكى از اصول دين كافر است نه اينكه ملحد باشد. و نيز اگر فيلسوف معتقد به وحدت وجود باشد، اين عقيده مستلزم انكار وجود خدا نيست و نمىتوان صاحب آن را ملحد ناميد.
در تاريخ بسيار اتفاق افتاده است كه دانشمندانى كه عقايدشان منطبق با آراء متداول زمان نبوده است، [از جانب ناآگاهان] به زحمت افتاده و متهم به الحاد و كفر و زندقه شدهاند. دگرگونى در معنى الحاد به موازات دگرگونى در تفكر تعصبآميز، روى داده است، يعنى هر چه تعصب زياد شده تعداد ملحدان در نظر مردم افزايش يافته است. و هر چه تعصب كاهش يافته، اتهام به الحاد نيز كاهش يافته است.
الزام
فارسى/ بايستگى
فرانسه/Obligation
انگليسى/Obligation
لاتين/Obligatio
الزام كردن كسى به كارى، يعنى واجب كردن آن كار براى او. الزام كردن دشمن به معنى مجاب كردن اوست.
الزام در فلسفه به چند معنى به كار رفته است:
١- الزام يك رابطه حقوقى است كه به موجب آن انجام عملى و يا عدم انجام عملى، بر كسى، نسبت به ديگرى واجب مىگردد. به موجب اين علاقه حقوقى كه بين دو نفر برقرار مىشود، شخص اول دائن و شخص دوم مديون ناميده مىشود. اين ارتباط، اگر از جهت دائن لحاظ شود، الزام ناميده مىشود زيرا حق دائن است كه مديون را ملزم كند كه دين خود را اداء كند. اما اگر از جهت مديون لحاظ شود،