فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٢٧٧ - ج
كنند. (رجوع كنيد به منطق گوبلو)
جدال
فارسى/ ستيز
فرانسه/Eristique
انگليسى/Eristic
يونانى/Eristikos
جدال يا ستيز عبارت است از بگو مگو بر سر اظهار عقيده. ستيز متكى بر استعمال و كاربرد استدلالهاى پر آب و تاب و حجتهاى سفسطى است. پس عجب نيست اگر بگويند كه هواداران جدال و ستيز همه چيز را رد مىكنند و وجود چيزى را اثبات نمىكنند. مهمترين حوزهاى كه به فن جدال و ستيز شهرت يافته است، در يونان حوزه مگارىهاست.
جدل
فارسى/ ديالكتيك
فرانسه/Dialectique
انگليسى/Dialectic
يونانى/Dialektike
ديالكتيك به معنى شدت خصومت و مناقشه و دشمنى است.
در قرآن كريم، چنين آمده است: «به بهترين وجه با آنان مجادله كن» (وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ) در اصطلاح منطقيان جدل قياسى است كه مقدمات آن از مشهورات و مسلمات فراهم آمده باشد و مقصود از آن، يكى الزام و اسكات خصم است، ديگر آگاه كردن كسى كه به درك مقدمات برهان قادر نيست. (تعريفات جرجانى) اگر جدلى سؤال و اعتراض كند، قصد او الزام و اسكات خصم است و اگر جوابگو و حافظ رأى باشد، مقصود اين است كه مغلوب خصم نشود.
ديالكتيك در اصل، فن بحث و گفتگو است. افلاطون گويد: «جدلى كسى است كه خوب سؤال و جواب مىكند» (رساله كراتيل) مقصود از ديالكتيك ارتقا از تصورى به تصور ديگر و از گفتارى به گفتار ديگر است تا به اعم تصورات و برترين اصول و مبادى دست يابد. روشى را كه افلاطون بر آن رفته است، سقراط پيش از وى بنا نهاده است سقراط بر اين باور بوده است كه از طريق آموزش و كتاب نمىتوان معرفت آموخت، بلكه معرفت را بايد به طريق گفتگو (Dialectic( كشف كرد. به اين ترتيب نمىتوان خصم را به قبول نتيجه قياس واداشت مگر اينكه نتيجه از اصلى استخراج شده باشد كه نزد وى مسلم باشد. و نمىتوان در طريق واحدى گام برداشت و پيش رفت مگر اينكه اطمينان حاصل شود كه خصم از آن راه متابعت خواهد كرد. علاوه بر اين، دستيابى به حقيقت هميشه مقتضى پيروى از روش گفتگو نيست. زيرا مىتوان از طريق تعريف مفاهيم كلى و طبقه بندى آنها بدان دست يافت.
مثلا زيبائى يك مفهوم كلى حاكم بر اشياء زيباست و عدل يك مفهوم كلى حاكم بر امور عادل است. پس كار فيلسوف چيزى نيست جز شناساندن اين مفاهيم و طبقه بندى آنها، تا بتواند جاى هر يك از اين مفاهيم را در سلسله معقولات معيّن كند. فرق منطقى و جدلى اين است كه در نظر منطقى، هر چه مفهوم اجناس كم مايهتر باشد، شمول آنها بيشتر است، و عقل هر چه در سلسله معقولات، از جنس فروردين به سوى جنس برتر يعنى جنسى كه در مفهوم حقيرترين و در مصداق غنىترين است، بالا رود، به تصور وجود دست مىيابد كه بالاترين اجناس است و تعين مفهوم آن از تمام تصورات كمتر است. در حالى كه جدلى مشاهده مىكند كه جنس مركب از انواع است زيرا جنس متضمن مفاهيم انواع و چيزى علاوه بر آنهاست و خود به تنهائى از تمام مفاهيم انواع غنىتر است. پس جنس اعلا در نظر جدليان، عبارت است از تصور كمال يا خير، نه تصور وجود.
زيرا كمال كلى بر تمام كمالات جزئى احاطه دارد و جنس اعلا شامل تمام انواع تحت خود است. اين احاطه فقط از جهت شمول آن نيست بلكه از جهت مفهوم آن نيز هست.
پس جنس بيش از نوع شايسته وجود است و جنس اعلا، همان موجود اعلاست.
جدل (ديالكتيك) در نظر افلاطون بر دو قسم است.
جدلى كه سير صعودى دارد و جدلى كه سير نزولى دارد.
جدل صعودى فكر را از احساس به گمان و از گمان به استدلال و از استدلال به عقل محض بالا مىبرد. اما جدل نزولى از برترين اصول و مبادى به پستترين مرحله سير مىكند و اين امر به وسيله «تقسيم» صورت مىگيرد.
اين خلاصه نظر افلاطون است و مقصود از آن، اين است كه از تصورى به تصور ديگر انتقال يابيم تا به برترين تصور