قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٢٥٠ - الحادث زمانيا كان او ذاتيا يستلزم المسبوقية بالعدم
بهشمار آورد و مسلما اگر چيزى داراى حقيقت عينى در جهان خارج نباشد داراى تعريف حقيقى نمىباشد. با توجه به آنچه ذكر شد به آسانى مىتوان گفت هرگونه تعريف، براى صفت حادث يا قديم چيزى جز شرح الأسم نمىباشد.
حكما در باب تعريف معنى حدوث گفتهاند حادث، موجودى را گويند كه مسبوق به نيستى خويش است؛ در مقابل، قديم عبارت است از موجودى كه مسبوق به نيستى خويش نمىباشد. مسبوق بودن به نيستى خويش در مورد موجودى كه حادث زمانى باشد، بسيار روشن است. ولى در مورد موجوداتى كه حادث زمانى نيستند، اين پرسش مطرح است كه آيا نيستى پيش از هستى آنها چگونه توجيه مىگردد؟ در مقام پاسخ به اين پرسش گفتهاند حادث ذاتى، اگرچه مسبوق به عدم زمانى نيست، ولى چون هستى خويش را از سوى غير خود يافته است، بدون اينكه يك غير آن را ايجاد نمايد هرگز نمىتوان آن را موجود ناميد. به عبارت ديگر بايد گفت حادث ذاتى، از آن جهت كه با خويش است هيچ است؛ و از جهت اينكه با علت است موجود است. البته جهت نخست، يعنى با خويش بودن همواره مقدم است بر جهت دوم؛ به اين ترتيب بايد گفت حادث ذاتى پيوسته از سوى علت، موجود است و چون به خويش واماند، معدوم است. هر شىء حادث از جهت اينكه به خويش وامانده است معنى عدم را ترسيم مىنمايد و از جهت اينكه به علت خويش پيوسته است وجود خود را آشكار مىسازد. جاى هيچگونه ترديد نيست كه وابسته بودن به علت در يك موجود حادث، چيزى است كه همواره بعد از مقام ذات تحقق مىپذيرد. به عبارت ديگر مىتوان گفت جهت وابسته بودن به علت چيزى است كه در مرتبۀ بعد از مقام ذات واقع شده است. اين نوع تقدم و تأخر را به حسب اصطلاح «تقدم و تأخر ذاتى» ناميدهاند. حادث ذاتى را نيز به همين معنى و مطابق همين اصطلاح «حادث» خواندهاند. زيرا حادث ذاتى اگرچه مسبوق به عدم زمانى نمىباشد، ولى در مقام ذات و مرتبۀ ماهيت كه به خويش وامانده است، معنى نيستى را حكايت مىكند.