قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٢١٠ - الحد لا يكتسب من البرهان
قياس تشكيل گردد. بهطور مثال گفته مىشود اگر خواسته باشيم حد حيوان ناطق را براى انسان از طريق برهان اثبات نمائيم ناچار بايد يك حد وسط وجود داشته باشد كه با محمول شدن در صغراى قياس و موضوع واقع شدن در كبراى آن، حد حيوان ناطق را براى انسان اثبات نمايد. به اين ترتيب كه گفته شود: «انسان الف است» و «هرچيزى كه الف باشد حيوان ناطق است.» «پس انسان حيوان ناطق است.»
اكنون در اينجا اين پرسش پيش مىآيد كه وقتى در صغراى برهان گفته مىشود «انسان الف است» آيا چگونه ذاتى بودن الف براى انسان اثبات مىگردد؟ اگر گفته شود اثبات ذاتى بودن الف براى انسان نيز از طريق حد وسط در برهان ديگر اثبات مىگردد ناچار با اشكال نخست يعنى تسلسل روبرو خواهيم شد؛ زيرا در اين صورت سلسلۀ پرسشها و پاسخها تا بىنهايت ادامه خواهد يافت و پايانى معقول براى آن متصور نخواهد بود. ولى اگر گفته شود اثبات ذاتى بودن الف براى انسان از طريق حد آن؛ يعنى حيوان ناطق بودن انجام مىپذيرد، ناچار با اشكال دوم يعنى دور محال روبرو خواهيم شد؛ زيرا در اين صورت هريك از دو حد «الف بودن» يا «حيوان ناطق بودن» در هستىشان به يكديگر وابستهاند و اينگونه وابستگى در هستى، بين دو شىء بالضروره باطل و از نظر عقل محال است.
در اينجا گذشته از دو اشكال فوق، اشكال سوم نيز پيش مىآيد زيرا اگر حد بودن حيوان ناطق براى انسان از طريق حد بودن الف انجام پذيرد، ناچار بايد در ذاتيات يك شىء تكرار حاصل شود درحالىكه تكرار در ذاتيات يك شىء، محال است. تكرار در ذاتيات يك شىء به موجب قياس خلف جايز نيست، زيرا اگر ذاتيات در يك شىء مكرر فرض شود لازم است كه شىء مفروض با وجود هريك از آنها از ديگرى بىنياز باشد. اين مسئله نيز بديهى است كه اگر يك شىء نسبت به چيزى بىنياز باشد آن چيز هرگز نمىتواند از امور ذاتى آن شىء بهشمار آيد؛ در اين صورت اين نتيجه به دست مىآيد كه آنچه را ذاتى فرض كرده بوديم در واقع