قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٢٠٩ - الحد لا يكتسب من البرهان
نسبت به وجود خويش محتاج علت است؛ ولى نسبت به ذات و ذاتيات خود بىنياز از هرگونه علت و برهان است. معنى اين سخن آن است كه سلسلۀ طولانى و پرپيچ و خم پرسشهاى منطقى، كه همواره سير صعودى انديشۀ انسان را تشكيل مىدهد، وقتى به مرحلۀ ذات و ذاتيات منتهى مىگردد گسسته مىشود و در آن باب سؤالى مطرح نمىشود؛ زيرا هرگونه پرسش در آن مرحله بىمعنى است و در نتيجه انتظار پاسخ نيز آرزوئى خام و غيرقابل وصول است.
مرحوم آخوند ملا محمد كاظم خراسانى، كه از اكابر علماى علم اصول فقه بهشمار مىآيد، در معروفترين اثر خويش-يعنى كتاب پرمحتواى «كفاية الاصول» -به مناسبت اين مسئله را مطرح كرده و مىگويد هنگامى كه سخن به مرحلۀ ذات و ذاتيات مىرسد جاى هيچگونه پرسش باقى نمىماند و ديگر نمىتوان گفت بهطور مثال چرا انسان ناطق است و حمار ناهق؟ عبارت وى در اين باب چنين است: «فانقطع السئول بلم و بم، و لم جعل الانسان ناطقا و الحمار ناهقا قلم اينجا رسيد سر بشكست»
بنابراين آنچه ارباب منطق و اهل خرد گفتهاند، كه حد يك شىء از طريق برهان به دست نمىآيد، يك قانون عقلى است كه در صحت و اعتبار آن نمىتوان هيچگونه ترديد روا داشت؛ زيرا اگر كسى بخواهد در اين باب اقامۀ برهان نمايد با يكى از پنج اشكال بزرگ روبرو خواهد شد كه به ترتيب عبارتند از:
١-تسلسل
٢-دور محال.
٣-تكرار در ذاتيات يك شىء.
٤-مصادره به مطلوب.
٥-انقلاب يك امر عرضى به يك امر ذاتى.
بيان لزوم يكى از اين پنج اشكال به اين ترتيب است كه گفته مىشود اگر در باب اثبات حدود ذاتى براى اشياء نيازمند برهان باشيم، ناچار بايد يك حد وسط وجود داشته باشد كه بين حد و محدود ارتباط برقرار سازد تا از اين طريق صغرى و كبراى