قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ١٨٥ - چرا كلمۀ ناطق در تعريف انسان به معنى مدرك كليات آمده است؟
مادر شير مىنوشند و هيچكدام بدون ديگرى نمىتواند به حيات خويش ادامه دهد؛ تا جائى كه شايد بتوان گفت سخن و انديشه دو روى از يك سكه را تشكيل مىدهند.
چرا كلمۀ ناطق در تعريف انسان به معنى مدرك كليات آمده است؟
شايد برخى در اين مورد دقت كافى به عمل نياورده باشند و هنوز اين مسئله به عنوان يك پرسش براى آنان مطرح باشد كه چرا كلمۀ ناطق، كه از مصدر نطق اشتقاق يافته، به معنى مدرك كليات آمده است؟ از آنچه تاكنون در اينجا مورد بحث واقع شد، پاسخ اين پرسش به وضوح معلوم خواهد شد؛ زيرا همانگونه كه گذشت جزئيات شخصى، از جهت اينكه مشخص و معين هستند، نه موضوع قضيه واقع مىشوند و نه محمول آن و چيزى كه نه موضوع واقع مىشود و نه محمول طبعا از دايرۀ هرگونه سخن و گفتگو بيرون است. نتيجۀ اين كلام اين است كه آنچه مىتواند مورد سخن و گفتگو واقع شود ناچار بايد يا موضوع قضيه واقع شود و يا محمول آن. اين مسئله نيز در نهايت وضوح خاطرنشان گرديد كه جزئيات شخصى، مادام كه از يك جهت كلى مورد ملاحظه واقع نشوند، هرگز محكوم به حكمى از احكام نمىشوند و هيچگونه سخن و گفتگو در مورد آنها نيز امكانپذير نيست.
پس از بررسى و توجه به اين مقدمات بآسانى مىتوان دريافت كه هرآنچه بتواند مورد سخن و گفتگو واقع شود و در نتيجه حكمى از احكام بر آن بازگردد، ناچار بايد از يك جهت كليت داشته باشد. زيرا، همانگونه كه گذشت، اگر چيزى داراى نوعى تعميم و كليت نباشد نمىتواند مورد تعلق هيچگونه حكمى از احكام واقع شود و در نتيجه هرگونه سخن و گفتگو در مورد آن بىحاصل است.
هنگامى كه سخن به اينجا رسيد بروشنى معلوم است كه هرگونه گفتگو، كه با كلمۀ نطق يا ناطق از آن تعبير مىشود، حكايت از نوعى تعميم و كليت دارد؛ و به اين ترتيب وقتى گفته مىشود ناطق