قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ١٤٣ - پاسخ مالبرانش
تنها معنائى كه مىتواند داشته باشد اين است كه جسم «الف» سبب مىشود جسم «ب» كه اول در مكان خاصى بود، اكنون در مكان ديگر باشد؛ اما جسم مادى چگونه سبب مىشود كه جسم مادى ديگر در جائى قرار گيرد كه هماكنون هست؟ تنها ارادۀ خداست كه به اجسام و به ساير آفريدگان وجود بخشيده است؛ و همان قدرت خداوندى كه آنها را آفريده است هماكنون هم آنها را موجود نگاه مىدارد تا آنجا كه اگر ارادۀ خدا از بين برود اجسام هم بالضروره معدوم خواهند شد. ولى ما نمىتوانيم جسم را بدون مكان تصور كنيم؛ همچنين تصور جسمى كه نه متحرك باشد و نه ساكن براى ما ناممكن است. پس اين كلام هم درست است كه خداوند اگرچه قادر مطلق است اما نمىتواند جسمى بيافريند كه در مكان نباشد و با جسم ديگرى نسبت نداشته باشد. بنابراين وقتى مىگوئيم ارادۀ خدا وجود جسمى را ابقا مىكند درست مثل اين است كه گفته باشيم ارادۀ خدا آن جسم را در مكانى كه هست نگاه مىدارد. در واقع خدا نمىتواند به صورت ديگرى كار كند زيرا محال است چيزى را اراده كند كه قابل تصور نباشد؛ يعنى چيزى را بخواهد كه متضمن تناقض باشد. آيا در اين صورت باز هم اجسام مىتوانند منشأ تأثير باشند؟
ديديم علت اينكه جسمى در جائى هست اين است كه قدرت خداوند در اين لحظه آن را در آنجا نگاه داشته و در لحظۀ بعد در جاى ديگر ابقا مىكند، اين در صورتى كه جسم متحرك باشد؛ و اگر ساكن است لحظۀ بعد آن را در همان نقطه نگاه مىدارد. بنابراين هيچ جسمى علت قرار گرفتن جسم ديگر در مكان نمىشود زيرا هيچكدام در ديگرى نه حركت ايجاد مىكند و نه از آن حركت مىپذيرد.
در باب لوازم عقلى مفهوم ماده از نظر دكارت گويا بيانى از اين روشنتر قابل تصور نباشد. «صرف امتداد» ، آنگونه كه دكارت در باب جسم معتقد است، يعنى صرف پذيرش و انفعال؛ و چنين چيزى طبعا هرگونه عليت را طرد مىكند. جهان در آغاز آفرينش چيزى در خود نداشت بلكه مخلوق صرف بود و بديهى است كه